ایدههای اصلی
- هر چه از حد بگذرد، به ضد خودش تبدیل میشود
- طبیعت الگوی تعادل و حدنگهداری است
- عدم تعادل ریشه در زبان و مدلسازی دارد
- کنشِ بیکنش راهی برای زندگی متعادل است
- آرمانشهر دائو، از دل انسانهای آن میروید
دلالتها
- لایهٔ فرد
- هویت، مدلسازی شخص از خود است
- مقایسه، ریشهٔ اکثر مشکلات روانی است -حیوانها-
- لایهٔ خانواده
- تربیت دیگری نداریم، هر چه هست بازتابِ بودنِ خودمان است.
- زن و مرد مکمل همدیگرند. هر کدام بدون دیگری عقیم است.
- عشق و دلبستگی با هم متفاوتند
- لایهٔ سازمان
- مدیر ایدئال، سرخلوت است
- مدیر اصیل، فکر نمیکند. تکنیکها را یاد میگیرد و فراموش میکند.
- استراتژی که از دلِ شرایط میجوشد، نه از اتاقِ فکرِ بستهی مدیران.
- لایهٔ کشور
- مهندسی اجتماعی، کار را بدتر میکند.
- عدم تعادل دنیا به خاطر زیادهخواهی حاکمان است.
- جنگ بدترین اتفاق است و پیروزی در آن شادی ندارد.
Words are like sheets that you throw over ghosts (ideas) so you can see them
فصلهای کتاب
- فصل ۱: راهی که بتوان پیمود، راهِ جاودان نیست
- فصل ۲: هنگامی که همه در زیر آسمان، زیبایی را زیبا بشناسند، آنگاه زشتی پدید آمده است
- فصل ۳: برترها را بزرگ مدار، تا مردمان به ستیزه برنخیزند
- فصل ۴: دائو ظرفی تهی است
- فصل ۵: آسمان و زمین دلرحم نیستند
- فصل ۶: روحِ دره هرگز نمیمیرد.
- فصل ۷: آسمان دیرپاست و زمین ماندگار
- فصل ۸: برترین نیکی، چونان آب است
- فصل ۹: نگه داشتنِ جامِ لبریز، به نیکوییِ دست کشیدن نیست
- فصل ۱۰: آیا میتوانی روح و تن را در آغوشِ هم نگهداری و یگانه بمانی؟
- فصل ۱۱: سی پره به دورِ یک توپیِ چرخ گرد میآیند
- فصل ۱۲: پنج رنگ، چشمِ آدمی را کور میکند
- فصل ۱۳: مورد لطف بودن و خوار شدن، هر دو هراسانگیزند
- فصل ۱۴: به آن مینگری و دیده نمیشود
- فصل ۱۵: استادان باستان که بر راه آگاه بودند
- فصل ۱۶: به نهایتِ تهیبودن برس
- فصل ۱۷: برترین فرمانروایان کسانیاند که مردمان تنها میدانند که هستند
- فصل ۱۸: هنگامی که «دائوی بزرگ» فراموش شود
- فصل ۱۹: تقدس را دور بریز و دانایی را رها کن
- فصل ۲۰: میان «آری» و «نه»، چه تفاوتی است؟
- فصل ۲۱: جلوهی «فضیلتِ بزرگ»، تنها پیروی از دائو است
- فصل ۲۲: خم شو تا کامل شوی
- فصل ۲۳: کم گفتن، عینِ طبیعت است
- فصل ۲۴: آنکه بر نوکِ پنجه میایستد، استوار نمیماند
- فصل ۲۵: چیزی هست آمیخته و بیشکل، که پیش از آسمان و زمین زاده شده است
- فصل ۲۶: سنگینی، ریشهی سبکی است
- فصل ۲۷: رهروِ نیک، ردی بر جای نمیگذارد
- فصل ۲۸: نری را بشناس، اما مادگی را پاس بدار
- فصل ۲۹: آنان که میخواهند جهان را تسخیر کنند
- فصل ۳۰: آنکه با دائو شهریار را یاری میدهد، جهان را با زورِ سپاهیان زیر پاهایش نمیگذارد
- فصل ۳۱: سلاحهای زیبا و خوشساخت، ابزارهای بدشگوناند
- فصل ۳۲: دائو جاودانه و بینام است
- فصل ۳۳: شناختنِ دیگران، خردمندی است؛ اما شناختنِ خویشتن، روشنایی است
- فصل ۳۴: دائوی بزرگ، سیلآسا جاری است
- فصل ۳۵: «تصویرِ بزرگ» را در بر گیر، تا جهان به سوی تو آید
- فصل ۳۶: هر چه را بخواهی جمع کنی، نخست باید بگستری
- فصل ۳۷: دائو هرگز عملی نمیکند، اما چیزی نیست که انجام ندهد
- فصل ۳۸: فضیلتِ برتر، فضیلتمآب نیست، و از همین روست که فضیلت دارد
- فصل ۳۹: از دیرباز، اینها به «یگانگی» رسیدند
- فصل ۴۰: بازگشت، جنبشِ دائو است
- فصل ۴۱: هنگامی که دانشجویِ برتر از دائو میشنود، با جان و دل در راهِ آن میکوشد
- فصل ۴۲: دائو، یگانه را میزاید
- فصل ۴۳: نرمترین چیز در جهان، بر سختترین چیز در جهان میتازد و چیره میشود
- فصل ۴۴: نام و آوازه یا تن و جان؛ کدامیک عزیزتر است؟
- فصل ۴۵: کمالِ بزرگ، ناقص مینماید، اما کاراییاش هرگز زوال نمیپذیرد
- فصل ۴۶: هنگامی که دائو بر جهان حکمفرماست، اسبهای تندرو را برای کود دادن به کشتزارها بازمیگردانند
- فصل ۴۷: بیآنکه از در بیرون روی، میتوان جهان را شناخت
- فصل ۴۸: در جستوجوی دانش، هر روز چیزی افزوده میشود
- فصل ۴۹: فرزانه را دلی تغییرناپذیر و بسته نیست؛ او دلِ مردمان را دلِ خویش میداند
- فصل ۵۰: انسان به زندگی درمیآید و به مرگ میرود
- فصل ۵۱: دائو آنها را میزاید، و «فضیلت» آنها را میپرورد
- فصل ۵۲: جهان را سرآغازی است، که مادرِ جهانش میخوانند
- فصل ۵۳: اگر مرا اندک خِردی بود، در «دائوی بزرگ» گام برمیداشتم
- فصل ۵۴: آنچه نیک کاشته شود، از ریشه برنمیآید
- فصل ۵۵: آنکس که سرشار از فضیلت است، چونان نوزادی است
- فصل ۵۶: آنکس که میداند، سخن نمیگوید
- فصل ۵۷: با «راستی» بر کشور فرمان ران، با «حیله» جنگ را اداره کن
- فصل ۵۸: هنگامی که حکومت آرام و گیج است، مردمان ساده و پاکدلاند
- فصل ۵۹: برای فرمان راندن بر مردمان و خدمت به آسمان، هیچچیز چون «امساک» نیست
- فصل ۶۰: اداره کردنِ کشوری بزرگ، چونان پختنِ ماهیِ خُرد است
- فصل ۶۱: کشورِ بزرگ، چونان پاییندستِ رودخانه است؛ جایی که تمامِ جریانهای جهان به هم میرسند
- فصل ۶۲: دائو، پناهگاهِ ژرفِ دههزار موجود است
- فصل ۶۳: بیعمل، عمل کن
- فصل ۶۴: آنچه در سکون است، آسان نگهداشته میشود
- فصل ۶۵: فرزانگانِ باستان که در راهِ دائو استاد بودند، در پیِ آن نبودند که مردمان را روشن و زیرک سازند
- فصل ۶۶: رودخانههای بزرگ و دریاها، پادشاهانِ صد درهاند، زیرا به خوبی میدانند که چگونه پایین بمانند
- فصل ۶۷: همه در جهان میگویند که دائوی من بزرگ است، اما ابلهانه و بیفایده مینماید
- فصل ۶۸: جنگاورِ نیک، خشن نمینماید
- فصل ۶۹: استراتژیستهای نظامی سخنی دارند: من هرگز جرأت نمیکنم میزبان باشم
- فصل ۷۰: سخنانِ من بسیار آسان فهمیده میشوند، و بسیار آسان به کار بسته میشوند
- فصل ۷۱: دانستنِ اینکه نمیدانی، برترین جایگاه است
- فصل ۷۲: هنگامی که مردمان از «هیبت» نمیهراسند، «هیبتی بزرگ» فرود خواهد آمد
- فصل ۷۳: آنکه در «جرأت کردن» دلیر است، میکُشد یا کشته میشود
- فصل ۷۴: اگر مردمان از مرگ نهراسند، تهدید کردنشان به مرگ چه سودی دارد؟
- فصل ۷۵: گرسنگیِ مردمان، ز آن روست که حاکمان، مالیاتِ بسیار میخورند
- فصل ۷۶: انسان آنگاه که زاده میشود، نرم و ناتوان است، و آنگاه که میمیرد، سخت و خشکیده
- فصل ۷۷: آیا راهِ آسمان، چونان زهکشیِ کمان نیست؟
- فصل ۷۸: در زیر آسمان، هیچچیز نرمتر و سستتر از آب نیست
- فصل ۷۹: هنگامی که کینهای بزرگ را آشتی میدهی، بیگمان ردی از آن کینه باقی میماند
- فصل ۸۰: کشوری کوچک با مردمانی اندک
- فصل ۸۱: سخنِ راستین، زیبا نیست؛ و سخنِ زیبا، راستین نیست