متن
هنگامی که همه در زیر آسمان، زیبایی را زیبا بشناسند،
آنگاه زشتی پدید آمده است.
هنگامی که همه نیکی را نیک بدانند،
آنگاه بدی آشکار شده است.
زیرا بودن و نبودن، یکدیگر را میزایند.
دشوار و آسان، یکدیگر را کامل میکنند.
دراز و کوتاه، یکدیگر را معنا میبخشند.
بالا و پایین، بر یکدیگر تکیه دارند.
نوا و صدا، با هم میآمیزند.
پیش و پس، در پیِ هم میآیند.
از این رو فرزانه، بیآنکه کاری کند، عمل میکند
و بیآنکه سخنی بگوید، میآموزد.
چیزها برمیخیزند و او رو نمیگرداند؛
زاده میشوند و او تملکی ندارد؛
کار میکند، اما دلبستهی نتیجه نیست؛
و چون کار به انجام رسید، در آن درنگ نمیکند.
و درست به خاطر اینکه در آن درنگ نمیکند،
آنچه کرده است، هرگز از میان نمیرود.
نکات من
طبق فصل ۴۲ دنیا در ابتدا هیچ نبوده و از هیچ یک -دائو- پدید آمده است. از یک، دو -یین و یانگ- آمده و اینها در اتحاد با هم سه را ساختهاند که سرمنشأ باقی خلقت است. این فصل به طور خاص دربارهٔ خلق دو از یک صحبت میکند. تا وقتی زیبا نباشد، زشت هم نیست. ماقبل این تصمیم ما یکچیز بودهاند. ولی وقتی زیبایی به وجود آمد، زشتی هم تعریف میشود. دنیا سر همین یک کلمه دوشقه شد.
اکثر یا شاید همهٔ خوب و بدهای امروز معیارهای دستساز تصمیمگیری هستند. ما میخواهیم دنیا را قبل از مواجههٔ با آن سادهسازی -یا بهتر، حل- کنیم. برای همین مدلسازی میکنیم. اما پیچیدگی شرایط باعث میشود که مدلهای ذهنی در لحظهٔ تصمیمگیری به کار نیاید. در آن لحظه، کسی بُرده است که قبل از این در کنار مدلهای ذهنی و فکر کردن به اینکه «چه کاری درست است»، روی این کار کرده باشد که «چه کسی باشم که کار درست از من سر بزند و سرکوب نشود؟»
خوب و بد ظاهری بسیار شبیه به داستان موسی و خضر است.
شخص فرزانه به دنبال خوب کردی بدی نیست. اصلاً ما تربیت دیگری نداریم. اگر کسی بهتر شد، دوروبریهایش هم بهتر میشوند.
توضیح
این فصل به شیوهای بنیادین به ماهیت نسبی مفاهیم و وابستگی متقابل تضادها میپردازد. لائوتزه با این ایده آغاز میکند که تعریف کردن یک چیز، بلافاصله ضد آن را خلق میکند. محضِ اینکه انسانها استانداردی برای «زیبایی» تعیین کنند، هر چه خارج از آن استاندارد باشد، «زشت» تلقی میشود. بنابراین، نیکی و بدی، یا زیبایی و زشتی، حقایقی مطلق و جداافتاده نیستند، بلکه مفاهیمی هستند که تنها در رابطه با یکدیگر معنا پیدا میکنند. جهان نه مجموعهای از اشیاء گسسته، بلکه رقصی از قطبهای مکمل است؛ درست همانطور که بلندی بدون کوتاهی، و پیش بودن بدون پس بودن غیرممکن است.
در نیمهی دوم فصل، متن به این پرسش پاسخ میدهد که انسان خردمند یا «فرزانه» در چنین جهانِ بههمپیوستهای چگونه باید زیست کند. پاسخ در مفهوم «وو-وی» (Wu Wei) یا عمل بدون تقلا نهفته است. فرزانه مداخلهی اجباری نمیکند و جریان طبیعی امور را برهم نمیزند. او همچون طبیعت عمل میکند: خلق میکند اما ادعای مالکیتی بر مخلوق ندارد، و کاری را به انجام میرساند اما به پاداش یا نتیجهی آن نمیچسبد. استعارهی پنهان در اینجا، جاری بودن همچون آب یا رشد گیاهان است که بدون هیاهو کار خود را میکنند. پارادوکس نهایی فصل بسیار ظریف است: کسی که سعی میکند اعتبار کارش را حفظ کند، آن را از دست میدهد، اما کسی که پس از انجام کار آن را رها میکند، اثرش جاودانه میشود، زیرا خود را با جریان ابدیِ دائو همسو کرده است.
متن اصلی
天下皆知美之為美,斯惡已。
皆知善之為善,斯不善已。
故有無相生,難易相成,
長短相形,高下相傾,
音聲相和,前後相隨。
是以聖人處無為之事,行不言之教;
萬物作焉而不辭,生而不有。
為而不恃,功成而弗居。
夫唯弗居,是以不去。
ترجمه انگلیسی
Everyone under heaven sees beauty as beauty,
that is because there is ugliness.
Everyone knows good as good,
that is because there is not-good.
Therefore being and non-being produce each other.
Hard and easy complement each other.
Long and short define each other.
High and low repose on each other.
Voice and sound harmonize each other.
Front and back follow each other.
Therefore the wise manage the work of detached actions.
They teach the teaching of not speaking.
They deal with the ten thousand things and do not hold fast to them.
They cause them to grow and do not claim possession.
They work and do not depend on the result.
The work is done, and they do not dwell on it.
Because they do not dwell on it,
It does not leave.