• یک تفاوت اصلی تفکر شرقی و غربی، پذیرش یا عدم پذیرش تناقض است.
    • در تفکر غربی، بر پایهٔ منطق صوری، یک گزاره یا درست است یا غلط؛ حالت سومی ندارد. واقعیت ثابت است.
    • در تفکر شرقی، واقعیت در حال تغییر است. برای همین گزاره‌های متضاد به وجود می‌آیند.
  • آزمایش‌های مختلفی در توصیف این تفاوت انجام شده‌اند. مثلاً در مقالهٔ Culture, Dialectics and Reasoning About Contradiction داستانی از اختلاف نظر یک مادر و دختر به دو گروه آمریکایی و چینی داده شد.
    • مشاهده شد که آمریکایی‌ها بیشتر طرف یکی را گرفتند (مثلاً: مادر حق دارد و دختر اشتباه می‌کند). اما چینی‌ها تقصیر را تقسیم کردند. اولی به دنبال تمایزگذاری بود و دومی به دنبال سازش.
    • «رویکرد غربی… منجر به مدلی از تمایزگذاری می‌شود که دیدگاه‌های متضاد را قطبی می‌کند تا مشخص کند کدام واقعیت یا موضع “صحیح” است.»
  • در آزمایش دیگری، دو تحقیق علمی متضاد داده شد. مثلاً تحقیق A: سیگار باعث لاغری می‌شود / تحقیق B: سیگار ربطی به لاغری ندارد). یکی از تحقیق‌ها قوی‌تر و دیگری ضعیف‌تر بود.
    • مشاهده شد که آمریکایی‌ها تحقیقِ ضعیف‌تر را دیدند، باورشان به تحقیق قوی بیشتر شد. انگار که با کوبیدن مخالف، نظر موافق را قوی‌تر به حساب آوردند. چینی‌ها بیشتر بین دو تحقیق آشتی برقرار کردند و باورشان به تحقیق قوی کمتر شد تا به تحقیق ضعیف هم بها بدهند.
    • «چینی‌ها ترجیح دادند اختلافات را از طریق رویه‌های غیررسمی مثل میانجی‌گری حل کنند… در حالی که آمریکایی‌ها بیشتر روش‌های خصمانه (Adversarial) را ترجیح دادند چون معتقدند حقیقت باید پیروز شود.»
  • «منطق غربی برای اکتشافات علمی و جستجوی حقایق (به سبک تهاجمی و خطی) بهینه است… در حالی که استدلال دیالکتیکی برای مذاکره هوشمندانه در تعاملات اجتماعی پیچیده ترجیح داده می‌شود.»
  • دقیق‌تر که نگاه کنیم، علت خیلی از تناقض‌ها در لایهٔ زبان است. ما فکر کردن را با ۱ شروع می‌کنیم و از ۱ به ۲ می‌رسیم. مثلاً وقتی «زیبا» را وارد زبان کنیم، بعد از مدتی «نازیبا» و «زشت» هم وارد می‌شود. chapter-02 طبیعی است. اما اگر در این دوقطبی افراط کنیم و به جای اینکه آن‌ها را مکمل هم بدانیم، مخالف هم به حساب بیاوریم، اولی دومی را سرکوب می‌کند و دومی بعد از مدتی طغیان می‌کند و حرکت آونگی شروع می‌کند.
  • در تفکر شرقی، هر چه از حد بگذرد به ضد خودش تبدیل می‌شود. 1-excess
  • آیا زبان که خودش این معضل را به وجود آورده، می‌تواند حلش کند؟ کلماتی هستند که حاصل ازدواج عواطف و احساسات مختلفند. مثل Bittersweet در انگلیسی که جمع غم و شادی است.
    • سائوداد (Saudade) - پرتغالی: نوعی دلتنگی عمیق برای چیزی یا کسی که دوستش دارید اما رفته است.
    • مونو نو آواره (Mono no aware/物の哀れ) - ژاپنی: ترکیبی از «غم» و «تحسین زیبایی». حسی که وقتی شکوفه‌های گیلاس می‌ریزند دارید؛ زیباست، اما چون میراست، غمگین هم هست.
    • رندی - فارسی (حافظ): رند در ظاهر لاابالی و گناهکار است (تضاد با زهد)، اما در باطن حکیم و عاشق است (تضاد با فسق).
    • وابی-سابی (Wabi-sabi/侘び寂び) - ژاپنی: دیدن زیبایی در چیزی که ناقص، ناتمام و قدیمی است. کوزه‌ای که ترک خورده زشت نیست، بلکه «وابی-سابی» است.
    • هاس‌لیبه (Hassliebe) - آلمانی: ترکیب Hass (نفرت) و Liebe (عشق). برای توصیف رابطه‌ای که همزمان عاشق کسی هستید اما از او متنفرید.
    • وِی‌جی (Weiji/危机) - چینی: کلمه چینی برای «بحران» (Crisis) از دو کاراکتر تشکیل شده: یکی به معنی «خطر» و دیگری به معنی «فرصت» (یا نقطه عطف).