هلو هسته دارد. هستهٔ هلو هم دوباره مغز دارد. ولی پیاز 🧅 همه‌اش پیاز است. پوستش را بگیری پیاز است. لایه‌هایش را جدا کنی باز هم پیاز است. وسطش هم دوباره پیاز است.

بعضی‌ها دنیا را هلویی می‌بینند و بعضی پیازی. هلویی‌ها دنبال هسته‌اند؛ دنبال ریشه‌اند؛ نگاه سلسله‌مراتبی دارند و دنبال علت‌العللی می‌گردند که زیربناست، همیشه تک است و با فهمیدن آن همه‌چیز مشخص می‌شود. اگر مشکلی باشد، حتماً مقصر واحدی دارد. اگر موجودی هست، حتماً ذات واحدی دارد. نگاه هلویی به معماری و مهندسی منتج می‌شود. با این نگاه هر موجود به قطعاتی شکسته می‌شود که با بررسی تک‌تک آن‌ها، می‌شود مشابه آن را ساخت یا تعمیرش کرد؛ چرا که ارادهٔ ما در آن‌ها نافذ است. ساختن پل، برنامه‌نویسی، حسابداری و جراحی قلب از کارهایی هستند که تفکر هلویی برای ما می‌سازد.

پیازی‌ها دنبال «یکی» نیستند. چون اصلاً هسته‌ای در کار نیست. آنچه پیاز را می‌سازد، لایه‌های آن است1. رازی در لایه‌های عمیق آن پنهان نشده و هر چه هست، ارتباط بین لایه‌هاست. چون هسته‌ای در کار نیست و مرکز فرماندهی ندارد، نمی‌شود آن را به قطعات کوچک‌تر تقسیم کرد. نگاه پیازی به باغبانی منجر می‌شود؛ چرا که اعمال اراده به همهٔ موجودات به سادگی نگاه هلویی نیست. ما نمی‌توانیم به گیاه «دستور» بدهیم که زودتر رشد کند. نمی‌شود به بچه امر کرد که با ادب باشد. فقط می‌توان محیط را برای رشد بهترش فراهم کرد.

تفکر هلویی برای سیستم‌هایی جواب می‌دهد که اصطلاحاً Complicated هستند. یعنی اجزای زیادی دارند؛ اما اجزا آن‌قدر در هم تنیده نیستند که علیت و علت‌العلل در آن نامشخص باشد. موتور جت میلیون‌ها قطعه دارد اما Complicated است. تفکر پیازی مختص سیستم‌های Complex است. یعنی روابط بین متغیرهای آن به قدری زیادند و روی هم تأثیر می‌گذارند که کل مسأله یک کلاف بزرگ سردرگم می‌شود که به این سادگی‌ها نمی‌شود تغییرش داد. این مدل سیستم‌ها اغلب پیش‌بینی‌ناپذیرند و روابط غیرخطی دارند. اغلب هم در برابر تغییر مقاومت می‌کنند.

مهندسی اجتماعی نتیجهٔ تحمیل تفکر هلویی روی مسألهٔ پیازی است. علت اینکه اکثراً شکست می‌خورد یا در بلندمدت به ضد خودش تبدیل می‌شود همین است. سیستم‌های انسانی پیچیده‌اند و خیلی راحت سخت‌ترین محدودیت‌ها را دور می‌زنند. ولی استفاده از تفکر پیازی در مسألهٔ هلویی چندان مخرب نیست. نتیجه‌اش به جای طغیان، انفعال و مرگ است. مثل جراحی می‌ماند که به جای به کار بستن اراده، به جای عمل کردن بیماری که دارد می‌میرد او را به تغذیهٔ سالم دعوت می‌کند.

جراحی هلویی و درمان پیازی

بحث سلامت شد. وقتی صحبت از تغییر می‌شود، پای استعاره‌های پزشکی باز می‌شود: جراحی، درآوردن غده و الی آخر. اتفاقاً غده‌ای دیدن ماجراِ، همان تفکر هلویی است. گویا ام‌الفسادی -یا سلطان سکه و شیر و پنیری- هست که همهٔ بیماری‌ها به گردن اوست و اگر حذف شود، مشکلات هم حل خواهند شد2. در این حالت، «مشکل» یک شیء خارجی یا یک قطعه‌ی خراب است که قابل تفکیک از کل سیستم است. درست مثل تومور سرطان؛ که اگر سر وقتش از بدن خارج شود، هیچ پیامدی نخواهد داشت. یا مثل آپاندیس که چاره‌ای جز حذف فیزیکی‌اش نداریم.

اما سلول سرطانی بیکار نمی‌شیند. اگر شخص غفلت کند، کار به متاستاز می‌کشد. در حالت متاستاز، سرطان دیگر غده نیست که «جا» داشته باشد. همه‌جا هست و هیچ‌جا نیست. در خون و سیستم لنفاوی جاری است. اگر کسی بخواهد با تیغ جراحی به جان متاستاز بیفتد، فقط بدن را آش و لاش می‌کند. فساد همچین حالتی دارد. آن‌هایی که داعیهٔ «مبارزه با فساد» دارند، نه تنها به هیچ‌جایی نمی‌رسند، بلکه به دلیل مقاومت آگاهانهٔ سیستم کار سخت‌تری در مبارزهٔ با فساد دارند3. تازه بعضی اوقات مشابه دستکاری ناشیانهٔ غده، خود جراح است که سلول‌ها را پخش می‌کند و باعث متاستاز می‌شود.

۴ مرحلهٔ فرآیند متاستاز

  • مرحله ۱: جهش و استتار (Mutation & Camouflage): سلول سرطانی اول یک سلول عادی است که «جهش» پیدا کرده. ولی صدایش را درنمی‌آورد. اگر این سلول فریاد بزند «من متفاوتم!» یا «من دنبال اهداف دیگری می‌روم»، سیستم ایمنی ترتیبش را می‌دهد. پس سلول سرطانی یاد می‌گیرد خودش را استتار کند (پروتئین‌های سطحش را شبیه سلول‌های سالم می‌کند).
  • مرحله ۲: رگ‌زایی (Angiogenesis) یا همان دزدیدن منابع: تومور برای رشد نیاز به خون دارد. او سیگنال‌هایی می‌فرستد که بدن را فریب می‌دهد تا برایش رگ‌های خونی جدید بسازد. تومور از منابعِ خودِ بدن برای رشد علیه بدن استفاده می‌کند.
  • مرحله ۳: تهاجم و گردش (Invasion & Circulation): سلول‌ها از تومور اولیه جدا می‌شوند، دیواره‌ها را می‌شکنند و وارد جریان خون می‌شوند. اکثر سلول‌ها در جریان خون می‌میرند (فشار جریان)، اما آن‌هایی که زنده می‌مانند، بسیار مقاوم‌اند.
  • مرحله ۴: آماده‌سازی خاک و کلونی‌سازی (The Pre-metastatic Niche): تومور قبل از اینکه به بافت جدید متاستاز دهد، ذرات ریزی (اگزوزوم) می‌فرستد تا بافت را «آماده» کند. آن‌ها خاکِ بافت مقصد را شخم می‌زنند. سیستم ایمنیِ آن ناحیه را سرکوب می‌کنند، رگ‌ها را گشاد می‌کنند و سلول‌های آنجا را آماده‌ی پذیرایی می‌کنند. یعنی وقتی سلول اصلیِ تغییر (متاستاز) می‌رسد، بافت مقصد کاملاً آمادهٔ پذیرایی از اوست.

بیماری‌های پیازی چطور درمان می‌شود؟ درمان سرطان و متاستاز منبع الهام خوبی است و سه راه پیشنهاد می‌دهد:

  • شیمی‌درمانی: که در آن تر و خشک با هم می‌سوزند. به بدن سم تزریق می‌کنیم تا همهٔ سلول‌های یک محدوده بمیرند. در بافت‌های غیرضروری یا غده‌های کوچک جواب می‌دهد. شیمی‌درمانی همان حذفِ فیزیکیِ کورِ خودمان است.
  • ایمونوتراپی: که در آن سیستم ایمنی بدن را تقویت می‌کنیم تا خود بدن از درون سرطان را از بین ببرد. اگر متاستاز یک جنبش نامتمرکز است، مقابلهٔ با آن هم باید نامتمرکز باشد. ایمن‌سازی همان آگاه‌سازی و شفافیت است. اگر مردم بدانند که چه می‌گذرد، مثل گلبول‌های سفید مراقب سلامت بدن خواهند بود.
  • روزه گرفتن یا فستینگ: که در آن به بدن فشار می‌آوریم. بدن در شرایط فشار به حالت اتوفاژی (Autophagy) یا خودخواری در می‌آید و سلول‌های ضعیف یا معیوب خودش را برای بقا مصرف می‌کند. معادلش در دنیای ما قطع کردن رانت و امتیازهای ویژه است. اگر منابع سیستم محدود باشد، هیچ‌وقت تنبل یا فاسد نمی‌شود.

هلو و پیاز برای تغییر

موارد بالا همگی استراتژی‌های دفاعی در برابر آسیب هستند. اما می‌شود به آن‌ها به چشم استراتژی هجومی هم نگاه کرد. شخص خیرخواهی که بخواهد روالی را -مثل شایسته‌سالاری به جای پارتی‌بازی- جا بیندازد، ناچار از بین همین الگوها انتخاب خواهد کرد. هلویی‌ها مثل غده ظاهر می‌شوند. با بخش‌نامه و قانون می‌خواهند روالی را جابیندازند و گاهی هم موفق می‌شوند. اما در سیستم‌های پیچیده کارشان به مراتب سخت‌تر از سیستم‌های خطی است. ایجاد تغییر پیازی شبیه متاستاز است. چراغ خاموش جلو می‌رود و شبکه‌سازی می‌کند و تازه جایی خودش را بروز می‌دهد که دیگر بازگشت به عقب ممکن نیست4. اگر بخواهیم با الهام از متاستاز مراحلش را باز کنیم، این‌گونه می‌شود:

  1. جهش پنهان: شکل‌گیری «ایده نو» در فرد، بدون بروز بیرونی.
  2. خواب زمستانی: فرد صبر می‌کند تا به منابع قدرت برسد.
  3. رگ‌زایی: وصل شدن به شریان‌های حیاتی سازمان (بودجه، اطلاعات) برای تغذیهٔ ایده.
  4. تهاجم: شبکه‌سازی و پخش کردن افراد هم‌فکر در دپارتمان‌های دیگر.
  5. کلونی‌سازی: تغییر فرهنگ میزبان به طوری که دیگر نتواند به حالت قبل برگردد.

در نهایت، تفاوت اصلی این دو نگاه در تعریفشان از موفقیت است. پیروزیِ هلویی، لحظه‌ای پرشور و انقلابی است؛ لحظه‌ای که ناگهان هسته شکافته می‌شود، غده بیرون کشیده می‌شود یا انسانی اخراج یا اعدام می‌شود. اما در دنیای پیازی، چنین لحظه‌ی دراماتیکی وجود ندارد. استراتژی متاستاز به دنبال فتح پرچم نیست؛ به دنبال تغییری تدریجی ولی پایدار است. صدور بیانیهٔ غرّا یا بی‌آبروکردن مدیر نشانهٔ موفقیت نیست. موفقیت پیازی، «نرمال‌سازی» است. متاستاز وقتی کامل می‌شود که امثال شفافیت، شایسته‌سالاری یا صداقت، از یک رفتار انقلابی تبدیل به کارهایی معمولی و نامرئی شوند.

ما برای اصلاح سیستم‌های پیچیده، به مهندسانِ کمتر و باغبانانِ بیشتری نیاز داریم. خیرخواهی در دنیای پیچیده، نه در جنگِ رو در رو، که در هنرِ «سرایت» و «هم‌زیستیِ هوشمندانه» نهفته است.

Footnotes

  1. به بیان دیگر، پیاز ظهوریافته از دل لایه‌هاست.

  2. این الگو قدمتی طولانی دارد. قبل‌ترها هم یهودی‌ها همهٔ گناهان را گردن یک بز در جایگاه هستهٔ گناه‌ها می‌انداختند و در طبیعت رهایش می‌کردند. این روزها هم جوامع همهٔ تقصیرات و گناهان موجود را گردن یکی می‌اندازند و قربانی‌اش می‌کنند تا از زیر بار فشار بیرون بیایند.

  3. از این جهت، تعبیر اژدهای هفت‌سر یا هیدرا برای فساد منطقی است. هر بار که با فساد مقابله کنی، از جای دیگری جوانه می‌زند. اکثر بگیر و ببندها با این نگاه نمایشی است.

  4. متناقض می‌نماید که خود فساد ساختار سرطانی دارد و تغییر مثبت هم با الگوی متاستاز جلو می‌رود.