پایداری و جادوانگی در تعادل است. فواره چون بلند شود سرنگون شود. رفتارهای هیجانی و یکباره، مثل رگبار سریع و گذرا هستند. حکومتهای افراطی دوام ندارند و سختگیری بیمورد، آدمِ حیلهگر میسازد. این قاعده در لایههای مختلف وجودی مثل فرد، خانواده و جامعه حاکم است1. هر جا را که ببینید، در حال وقوع است. بهترین ارزشها هم اگر از حد خودشان بگذرند، به ضد خودشان تبدیل میشوند. آدمی که خیلی مسئولیتپذیر باشد، نمیتواند در زمان درست از مسئولیتهای اشتباه فاصله بگیرد. وقتی کتابخواندن تبدیل به ارزش شود، کتابهای زردی پدید میآیند که هیچ فایدهای برای کسی ندارند، اما میل کتابخواندن را ارضا میکنند. خلاصه اینکه وقتی یک شاخص تبدیل به هدف شود، دیگر شاخص خوبی نیست2.
چرا؟
سادهترین توضیح این رفتار با نگاه به طبیعت مشخص میشود. طبیعت، نیروی جاذبهای دارد که باعث میشود هر صعودی، فرودی به دنبال داشته باشد. جاذبه کاری میکند که زمین دور خورشید بچرخد و فصول مختلف بیایند و بروند. طبیعت قانون عمل و عکسالعمل دارد. هر گونه اعمال فشار و سرکوب، باعث ذخیرهٔ نیروی پتانسیلی میشود که هر لحظه امکان آزاد شدن آن وجود دارد.
آیا طبیعت از حد نمیگذرد؟ طبیعت منیت ندارد. کوه اِوِرست تصمیم نگرفته که بلندترین کوه باشد؛ بلکه در اثر نیروهای خارجی بلندترین کوه شده است. دوم اینکه باید دید در طبیعت چند کوه مثل اورست وجود دارد. اگر به طبیعت به عنوان یک کل نگاه کنیم، به احتمال زیاد توزیع ارتفاع و عمق در آن از توزیع نرمال پیروی خواهد کرد. به این معنا که ارتفاعات بلند و چاههای عمیق آن انگشتشمارند. اگر کل طبیعت اورست بود، نسل انسان منقرض میشد.
اصلاً حد کجاست؟ از کجا میفهمیم که موجود از حد گذشته است؟ اگر طبیعت مصداق حدنگهداری است، پس چرا بلندترین سازهٔ کرهٔ ما طبیعی است؟ چرا عمیقتره چاه اقیانوس کار طبیعت است؟ پاسخم دو بخش است. اول اینکه
در پایین مهمترین نمونههایی را که از این قاعده در دنیای واقعی به نظرم میآید نوشتهام و به مرور زمان هم آن را کامل خواهم کرد.
لایهٔ خانواده؛ تربیت فرزند
ملموسترین مثال برای حفظ تعادل، تربیت فرزند است. والدین سخت میگیرند چرا که میخواهند بچه در چارچوبهای خاصی حرکت کند. ولی اگر سختگیری از حد بگذرد، به بچه فشار میآید و کمکم یاد میگیرد که چطور زیرزیرکی کارهای خودش را انجام دهد. یا مثل فنر در لحظهٔ آزادی از پدرومادر، دست به هر کاری بزند3. برعکسش هم هست. پدرومادری که به بچه آسان میگیرند، میخواهند او با چشمان خودش دنیا را ببیند و تجربه کند. اما اگر آسانگیری از حد بگذرد، بچه متوجه خیلی از خطرات نمیشود و بسیاری از آنها را با زحمت فراوان تجربه میکند. رفتارش به شدت تکانشی میشود و بدون آگاهی از عواقب، رفتارهای پرخطر انجام میدهد4.
این فرآیند نسل به نسل مثل آونگ رفتار میکند. پدرومادر سختگیر، بچهٔ زیرآبیرو تربیت میکنند که از سختگیری متنفرند. برای همین به بچههای خودشان آسان میگیرند که دوباره باعث میشود آسیب ببینند و خودشان سختگیر شوند5.
یک مثال ساده، دست زدن بچه به بخاری از سر کنجکاوی است. اگر پدرومادر بخواهند سرکوبش کنند و تشر بزنند که چرا سمت بخاری رفته، بچه هیچوقت نمیفهمد که چرا اینکار بد است. انگیزههایش درونی نمیشود و فرداروزی اگر پدرومادری در کار نبود، دوباره سمت بخاری میرود. از طرف دیگر اگر رهایش بگذارند که دست بزند، دستش میسوزد و آسیب میبیند.
پس باید حالاتی میان این دو باشند که سختگیری و آسانگیری را همزمان در خود داشته باشند. یک نمونه از این تعادلها، برخورد واکسنی است. پدرومادر میتوانند به کنجکاوی بچه بها بدهند؛ اما نه آنقدر که دست خودش را بسوزاند؛ بلکه در این حد که دستش را نزدیک بخاری کنند تا گرمای آن را حس کند و کمی هم احساس سوزش کند. اینطور هم نیاز کنجکاوی بچه ارضا میشود و هم به خاطر درد خیلی کوتاه، بچه یاد میگیرد که بخاری اسباببازی نیست6.
لایهٔ شخصی: سرکوب و سایه
در لایهٔ روان انسان هم ممکن است تعادل به هم بخورد. یک مثال سادهاش تعادل بین فکر و عمل است. کسی که زیاد فکر میکند، از عمل میترسد و دچار فلج تحلیلی7 میشود. کسی که زیاد عمل میکند، نمیتواند فکر کند. در نظریههای روانشناسی دربارهٔ سرکوب زیاد صحبت کردهاند. سرکوب زمانی اتفاق میافتد که یک احساس یا عاطفه را مدام بر دیگری برتری میدهیم تا حدی که عاطفهٔ مغلوب به قدری آسیب میبیند که دیگر جرئت بروز پیدا نمیکند و به زیرزمین روح تبعید میشود. البته که تبعید به معنی فراموشی نیست. چرا که این عواطف تبعید شده خیلی از اوقات طغیان میکنند و حالتی افراطی از خودشان نشان میدهند که به نفع هیچکس نیست8.
مثلاً ایدئالگرایی از سرکوب عاطفهٔ واقعگرایی و عواطف منفی مانند ترس از شکست و ناامیدی ناشی میشود. فرد ایدئالگرا برای حفظ تصویر ایدهآل از جهان، این عواطف را سرکوب میکند. اما خود این سرکوب باعث یک بدبینی شدید به دنیا میشود؛ چرا که هیچچیز ایدئال نیست. برای همین ایدئالگراها اکثراً به از ایدهٔ اولیهٔ خودشان، بدبینی و پریشانی، سر درمیآورند.
یک مثال مهم دیگر، بحث هویت است. کسی که خیلی روی ویژگیها شخصیتی و نقشهای خود تأکید میکند (من مهربانم، من موفقم، من مادرم و…) کمکم به یک تصویر غیرقابل تغییر از خود میرسد.
بیخود نیست که گفتهاند «خوبی که از حد بگذرد، نادان خیال بد کند».
لایهٔ کلانتر: گزینش و ریا
هنگامی که حکومت آرام و گیج است، مردمان ساده و پاکدلاند.
هنگامی که حکومت تیزبین و سختگیر است، مردمان حیلهگر و ناراضیاند.
«حکومت گیج»10 آنی است که در زندگی شخصی افراد دخالت نمیکند و آزادی بیشتری میدهد. در این حالت مردم نیازی به دغلبازی نمیبینند. برعکس وقتی حکومت قوانین را افزایش میدهد و سختگیری میکند، مردم آن -مثل همان کودک زیرآبیرو- حقهبازی را یاد میگیرند و حیله و نیرنگ زیاد میشود11.
یک مثال جالبش گزینش سازمانهای دولتی است. سؤالاتی که در این جلسات از خود شخص -یا به صورت غیرمستقیم از اطرافیان او- میپرسند گاهی به شدت شخصی و گاهی به شدت نامربوط به خود کار است؛ که در بلندمدت به افراد یاد میدهد که برای موفقیت در این مصاحبهها، حرفهایی را بزنند که به آن باور ندارند و مطالبی را حفظ کنند که در زندگی اصلاً سمتش نرفتهاند. این مدل سختگیری بیشتر از اینکه گزینههای مناسب را جذب کند، آفتابپرستهایی را قبول میکند که حاضرند برای منافع بیشتر دست به ریاکاری و دروغ بزنند. جمع شدن تدریجی این افراد در سازمان هم به مرور آن را از درون درگیر فساد و ناکارآمدی میکند و خود تبدیل به معضل میشود.
Footnotes
-
خیلی مشابه یا حتی خود قاعدهٔ فلسفهٔ اسلامی که اَلشّیْءُ اِذا جاوَزَ حَدَّهُ اِنْعَکَسَ ضِدَّهُ: هر چیزی که از اندازهاش درگذرد به ضد خودش تبدیل میشود. (قواعد کلی در فلسفهٔ اسلامی، غلامحسین ابراهیمی دینانی، قاعدهٔ ۵۹، صـ۳۷) ↩
-
قانون گودهارت - Goodhart’s Law ↩
-
https://www.canr.msu.edu/news/authoritarian_parenting_style ↩
-
https://www.tandfonline.com/doi/full/10.1080/00049530701449471 ↩
-
نمونههای دیگری هم از تعادل بین سختگیری و آسانگیری وجود دارد که با این کلیدواژه قابل جستجو هستند: Authoritative Parenting. علاوه بر این، استعارهٔ باغبانی -به جای نجاری یا معماری- برای تربیت فرزند هم اخیراً باب شده که قابل تأمل است. ↩
-
Analysis Paralysis ↩
-
یکی از بهترین شخصیتهایی که این وضعیت را به تصویر میکشد، شخصیت اصلی «یادداشتهای زیرزمینی» داستایفسکی است. ↩
-
فصلهای ۹، ۴۰، و ۵۸ از کتاب هم دربارهٔ تعادل صحبت میکنند. ↩
-
در چینی به آن «مِن مِن» میگویند. در ادبیات هم با عنوان حکومت غیرمداخلهگر (laissez-faire) از آن یاد میشود. جالب اینجاست که خود این عبارت از ترجمهٔ متون چینی وارد اقتصاد غرب شده است. ↩
-
در روانشناسی امروز این مفهوم تحت عنوان Reactance Theory بسط یافته است. ↩