دین‌داری یعنی چه؟

سؤال خیلی ساده‌ای هست. ولی فکر نمی‌کنم کسی جواب ساده‌ای برایش داشته باشد. من دوروبرم آدم‌های دین‌داری را می‌شناسم. اما وقتی می‌خواهم تفاوت بین شخص دین‌دار و غیردین‌داری را بگویم، هیچ توصیفی جز ظواهر دینی به ذهنم نمی‌رسد. یعنی شخص دین‌دار کسی هست که خدا را قبول دارد، در برنامه‌های جمعی مسجد و کلیسا شرکت می‌کند، نماز می‌خواند و روزه می‌گیرد و الی آخر.

آیا اوج دین‌داری همین ظواهر است؟ متر و معیار دیگری نیست؟ حدسم این است که چون دین از طریق ظواهر و مناسک به من ارائه شده، پیدا کردن راه دیگری برای شناسایی آن دشوار است. برای همین تصمیم گرفته‌ام که در ادامهٔ متن، از این شروع کنم که اصلاً چرا افراد دین‌دار می‌شوند که به جای توصیف ظواهر، ویژگی‌های شخصیتی افراد دین‌دار را شناسایی کنم.

داروی پرتاب‌شدگی

از اول شروع می‌کنم. آن هم کاملاً فردی. ما پرتاب شده‌ایم به این دنیا. یعنی اینطور نبوده که دنیا بازی فوتبالی باشد و ما از ابتدا روی نیمکت ذخیره‌ها بوده باشیم و بعد از مشاهدهٔ قبل حوادث قبلی، پا به میدان بگذاریم. برعکس؛ انگار چشم باز کرده‌ایم و خودمان را وسط یک بازی در جریان دیده‌ایم. بچه‌ای که به دنیا می‌آید هیچ‌چیز نمی‌داند. حرف زدن بلد نیست. راه رفتن بلد نیست. چشمش نمی‌بیند و گوشش نمی‌شنود. علم ندارد و بی‌تجربه است.

برای چنین انسانی دین حکم تاریخ بازی را دارد. کمی مرز را بازتر می‌کنم. دین، اسطوره و علم عصاره‌های تاریخ و شارحان دنیا هستند. بازی دنیا را توضیح می‌دهند، خودت را توصیف می‌کنند و می‌گویند قبل از این چه شده و بعد از این چه خواهد شد. این سه عنصر به دنیا معنا می‌دهند و تجربیات کسانی هستند که قبل از ما سال‌های سال مشغول بازی کردن بوده‌اند و نقل کارشان حالا به ما رسیده است1.

پس امید می‌رود که نویز کمتری نسبت به حرف‌های روزمره داشته باشند. اگر دینی هست که بعد از هزاران سال هنوز پیرو دارد، یعنی توانسته این همه آدم را دربارهٔ بازی زندگی قانع کند. نظریه‌های علمی و اسطوره‌ها هم همین‌اند. اگر نظریه یا داستانی انقدر اساسی بوده که انسان‌ها مدام آن را در زندگی روزمره تجربه می‌کنند، پس امید می‌رود که انسان‌های تازه متولد شده هم درگیر آن باشند. مثلاً مسائل کتاب «جمهور» افلاطون که حدود ۲۵۰۰ سال پیش نوشته شده، هنوز هم در دنیای ما اتفاق می‌افتند یا حرفی که داروین چند قرن پیش دربارهٔ تکامل زده، هنوز جاری است.

پس عقل حکم می‌کند که انسان به دنبال حرف‌های فرازمان برود و آن‌ها را جدی بگیرد. تا اشتباهات قبلی‌ها را تکرار نکند و برعکس موفقیت‌های آن‌ها را بازسازی کند. اتفاقاً این سه شاخه (اسطوره، دین و علم) هم مثل یک نقشهٔ راه پر از توصیه‌ها و عبرت‌اند. اسطوره‌ها روی عشق، از خود گذشتگی2، اهمیت به دیگران، عقل‌گرایی و خصیصه‌های مشابهی تأکید می‌کنند.. برعکسش را هم دارند. بعضی اسطوره‌ها شکست سنگین افرادی را روایت می‌کنند که از مسیر خارج شدند3 و بعد از رشد ناگهانی -اگر داشته باشند- سریع کله‌پا شدند4. علم و دین هم دنیاهای مشابهی دارند.

با این تفاوت که داخل دین، موجوداتی به اسم خدایان -یا یک خدا- هست. خدا چیست؟ خدا نسخهٔ کامل همان خوبی‌های مورد توصیه است. اگر کسی شجاعت را بشناسد و بداند که به انتهای آن نرسیده، انتهایی برای آن متصور می‌شود و انتهای جاده را «خدای شجاعت» می‌داند. آن‌هایی که چند خدا دارند، هر خصیصهٔ مثبت -یا منفی- را به یک خدا نسبت می‌دهند. مثلاً:

  • در خدایان یونان باستان، آتنا5 خدای خِرَد است. آرس6 خدای جنگ است.
  • برای مصریان باستان ماآت7 خدای عدالت است. تحوت8 خدای دانش و کتابت است.
  • در هندوئیسم ساراسواتی9 خدای هنر است. گانشا10 خدای تدبیر است.
  • در اسطوره‌های اسکاندیناوی اودین11 اوج جستجوگری برای دانش است. تیر12 خدای ایثار است.

انسان خوبی‌ها -و بدی‌ها- را به بیرون از خودش پرتاب می‌کند. چون آن را درون خودش نمی‌بیند و اصلاً در حدی نیست که بتواند ایدئال را با خودش حمل کند. در قرآن آمده که بنی‌اسرائیل به موسی گفتند: «ما هرگز به تو ایمان نمی‌آوریم، مگر اینکه خدا را آشکارا (با همین چشم سر) ببینیم.» اما به محض این درخواست، صاعقه‌ای آن‌ها را «گرفت» و همگی در حالت تماشا مُردند.

55

وَإِذْ قُلْتُمْ يَٰمُوسَىٰ لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّىٰ نَرَى ٱللَّهَ جَهْرَةًۭ فَأَخَذَتْكُمُ ٱلصَّٰعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ
و (نیز به یاد آورید) هنگامی را که گفتید: «ای موسی! ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد؛ مگر اینکه خدا را آشکارا (با چشم خود) ببینیم!» پس صاعقه شما را گرفت؛ در حالی که تماشا می‌کردید.

پیوند به اصلی

خدایان بیرونی

انسان مجبور به فرافکنی است. خیلی از اوقات هم نادانسته این کار را می‌کند. چون قدرت تحملِ عظمتِ ایدئال یا هولناکیِ شرّ درونش را ندارد. او خوبی‌هایش را روی الگوهای دوروبر می‌اندازد. نمی‌داند که ناخودآگاه دارد همین خصیصه‌هایی را ستایش می‌کد که می‌تواند در او هم باشد. بدی‌هایش را هم روی دشمنش می‌اندازد و غافل است که ممکن است خودش هم آن‌ها را داشته باشد. فرافکنی مثل قلابی است که به دنیای بیرون گیر می‌کند و کم‌کم آن را به درون می‌کشد. کارکرد دین برگرداندن فرافکنی‌ها به درون شخص است. کسی که دین‌دار می‌شود می‌فهمد که می‌شود با خدایی که مخلوق اعتقاد است، یکی شد و دنیا را درون خود جا داد.

ولی مشکل اینجاست در اسطوره‌ها، فرافکنی و رساندن یک صفت به حد اعلی اتفاقاً باعث بروز ضعف در خود خدایان و درگیری میان آن‌ها می‌شود. مثلاً در خدایان یونان باستان بین آتنا و پوزیدون13 -که خدای نیروهای طبیعی- است دعوا می‌شود؛ که درنهایت آتنا در آن پیروز می‌شود. در باقی اساطیر هم همین قضیه صادق است؛ گویا این اسطوره‌ها آینه‌ای از حالت حداکثری جنبه‌های مختلف انسان و تعارضات برخاسته از میان آن‌ها هستند.

تکامل زمانی ادیان و اسطوره‌ها

به نظرم یک نوآوری و تکامل در دین زرتشت و ادیان ابراهیمی -و به تبعش تصور ما از روح- اتفاق می‌افتد و آن، جمع شدن همهٔ این جنبه‌های ایدئال در کلمهٔ «الله» است. یعنی خدایانی که پیش از این موجودات جدایی بودند و با هم در نبرد به سر می‌بردند، حالا در یک موجود جمع شده‌اند و صفاتی متناقض آن‌ها، به تعادل رسیده است. به طریق مشابه، انسانی که تا دیروز خودش را پاره‌پاره میان ایدئال‌های اخلاقی می‌دید، تازه می‌فهمد که می‌شود همهٔ صفات را در خود داشت و میان آن‌ها آشتی برقرار کرد. دقیق‌تر که نگاه کنیم، در اسلام صفات متعددی برای خدا -با عنوان اسماءالحسنی- آمده است که در ظاهر در تناقض کامل هستند. الله در عین حال ذوانتقام (ایدئال عدالت) و ارحم‌الراحمین (ایدئال بخشش) است. انسان کامل هم باید همزمان هم خشمش را مدیریت کند و هم مهرش را و ایدئال روح انسان آشتی، تعادل و ازدواج صفات متناقض است.

دیدن ایدئال‌ها، مسیر انسان را مشخص می‌کنند و نقصان‌های او را نشان می‌دهند. مثلاً هفت‌خوان رستم هفت چالش در برابر روح را به نمایش می‌کشد. رستم در هر مرحله با یکی از رذایل بشری روبه‌رو می‌شود؛ از غلبه بر خشم و قدرت‌طلبیِ حیوانی در نبرد با اژدها، تا گذشتن از وسوسه و لذت‌های زودگذر در برابر زن جادوگر. داستان رستم می‌گوید که برای رسیدن به ایدئالِ «پهلوان»، باید از لایه‌های مختلفِ ترس، نیاز و خودخواهی عبور کرد؛ وگرنه در یکی از این خوان‌ها گرفتار می‌شوی و هرگز به «مازندرانِ مقصودت» نخواهی رسید.

در دین هم مثل داستان یوسف، ما با ایدئالِ «خویشتن‌داری و امانت» روبرو هستیم. یوسف نسخه‌ی کاملِ انسانی است که در برابر دو نقصِ بزرگِ بشری یعنی حسادت (برادرانش) و شهوت (زلیخا) قرار می‌گیرد. یوسف در جریان داستان نشان می‌دهد که تنها با عبور از زندانِ نفس می‌توان به پادشاهی رسید.

در علم هم سوگیری‌های شناختی14، اشتباهات عقل انسان را به او یادآوری می‌کنند. این سوگیری‌ها، مثل سوگیری تأییدی15 نشان می‌دهند که مغز ما به طور طبیعی برای یافتنِ حقیقت ساخته نشده، بلکه مدام به دنبال توجیهِ خود و بقاست. علم می‌گوید: تو فقط تمایل داری آن‌چه را ببینی که باورهایت را تایید می‌کنند. علم به انسان می‌فهماند که اشرف مخلوقات بودن به این سادگی‌ها نیست و توهم «مرکزیت» را از او می‌گیرد.

هر کدام از این سه شاخه، به طریق خودشان، انسان را به انسان می‌شناسانند. البته که نقدهایی هم به همدیگر دارند. علمْ دین را به دلیل اثبات‌ناپذیری و اسطوره را به دلیل خیال‌پردازی نقد می‌کند؛ در مقابلش، دینْ علم را به ماده‌گرایی و ندیدن هدف جهان، و اسطوره را به شرک و خرافه‌پرستی متهم می‌سازد؛ و در نهایت، اسطوره علم را به دلیل کشتنِ معنا و تقلیل جهان به اعداد، و دین را به دلیل منجمد کردن نمادهای زنده در قالبِ احکام و وقایعِ تاریخیِ صلب، به چالش می‌کشد. علم ادعای ابطال‌پذیری دارد؛ دین به وحی تکیه می‌کند و اسطوره خودش را حامل حقیقت نمادین می‌داند.

خدایان درونی

با این وجود، اختلافی بر سر این نیست که همهٔ ما می‌خواهیم خودمان را بهتر بشناسیم، ایدئال‌های‌مان را تعریف کنیم و به سمتش برویم. هرسهٔ این‌ها دنیا را برای ما معنادار می‌کنند و تشویق‌مان می‌کنند که ایدئال‌ها را درون خودمان زنده کنیم. کل ماجرای دین‌داری به نظرم همین است: مشاهدهٔ ایدئال بیرونی، شناختن و درونی ساختن آن. کسی که داستان فریدون را می‌خواند، از شجاعت و همتش برانگیخته می‌شود. اما به مرور متوجه می‌شود که:

فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی

درونی‌سازی وقتی اتفاق می‌افتد که انسان آنچه را در بیرون ستایش می‌کرد، در خودش تجربه کند. اول ایدئال را در قهرمان می‌بیند. بعد خودش یک‌بار، حتی در مقیاس کوچک، همان کار را می‌کند. آن لحظه می‌فهمد که فریدون «بیرون از او» نیست. فریدون فرشته نیست. رستم و یوسف و پرومتئوس هم فرشته نیستند. همه انسان‌اند و اگر به اینجا رسیده‌اند، از تربیت و شکوفایی همان ویژگی‌هایی بوده که ظرفیتش در همهٔ انسان‌ها هست. خداگونگی هم در انسان است. برای همین است که بارها و بارها حرف از نزدیکی خدا و انسان زده می‌شود و گفته می‌شود که هر کس خودش را بشناسد، خدایش را هم خواهد شناخت:

16

وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِۦ نَفْسُهُۥ ۖ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ ٱلْوَرِيدِ
ما انسان را آفریدیم و وسوسه‌های نفس او را می‌دانیم، و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم!

پیوند به اصلی

قيل لرسول اللّه يا رسول اللّه اين اللّه؟ في الأرض أو في السماء؟ قال: «في قلوب عباده المؤمنين»
به پیامبر اکرم عرض شد خدا کجاست؟ خدا در زمین است یا در آسمان؟ گفت: «در دل‌های بندگان مؤمنش جا دارد».
وفي الحديث القدسي يقول الله عزوجل: «لا يَسعُني أرضي و لا سَمائي و لكن يَسعُني قلبُ عبدي المؤمن»
حدیث قدسی: در زمین و آسمان‌ها نمی‌گنجم. ولیکن قلب بندهٔ مؤمن من گنجایش من را دارد.

و جالب اینجاست که همین باعث دوری عده‌ای از دین می‌شود. گویا پیامبر و قهرمان باید فرشته باشد و از کرهٔ مریخ آمده باشد تا بتوان حرفش را قبول کرد. اینجا غرور اشراف جامعه نمی‌گذارد حرف کسی را باور کنند که مثل خودشان است و اصلاً پیامبری که انسان باشد ارزش پیروی ندارد.

33

وَقَالَ ٱلْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَكَذَّبُوا۟ بِلِقَآءِ ٱلْءَاخِرَةِ وَأَتْرَفْنَٰهُمْ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا مَا هَٰذَآ إِلَّا بَشَرٌۭ مِّثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَيَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ
ولی اشرافیان (خودخواه) از قوم او که کافر بودند، و دیدار آخرت را تکذیب می‌کردند، و در زندگی دنیا به آنان ناز و نعمت داده بودیم، گفتند: «این بشری است مثل شما؛ از آنچه می‌خورید می‌خورد؛ و از آنچه می‌نوشید می‌نوشد! (پس چگونه می‌تواند پیامبر باشد؟!)

پیوند به اصلی

34

وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَرًۭا مِّثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذًۭا لَّخَٰسِرُونَ
و اگر از بشری همانند خودتان اطاعت کنید، مسلّماً زیانکارید.

پیوند به اصلی

اما اتفاقاً پیامبری که انسان باشد نشان می‌دهد که ایدئال‌های ذهنی قابل دسترس است. درست مثل فریدون.

14

إِذْ جَآءَتْهُمُ ٱلرُّسُلُ مِنۢ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا تَعْبُدُوٓا۟ إِلَّا ٱللَّهَ ۖ قَالُوا۟ لَوْ شَآءَ رَبُّنَا لَأَنزَلَ مَلَٰٓئِكَةًۭ فَإِنَّا بِمَآ أُرْسِلْتُم بِهِۦ كَٰفِرُونَ
در آن هنگام که رسولان از پیش رو و پشت سر (و از هر سو) به سراغشان آمدند (و آنان را دعوت کردند) که جز خدا را نپرستید آنها گفتند: «اگر پروردگار ما می‌خواست فرشتگانی نازل می‌کرد؛ از این رو ما به آنچه شما مبعوث به آن هستید کافریم!»

پیوند به اصلی

پس دین‌داری پذیرش نقصان حاصل از پرتاب‌شدگی در دنیا، شناخت ایدئال، یافتن آن در خود و حرکت به سمت زنده کردن آن است. خلاصه‌تر بگویم، دین همان حرکت است16. انسان خوبی‌ها و بدی‌هایی را که می‌شناسد فرافکنی می‌کند چون چاره‌ای جز آن ندارد. از طریق این فرافکنی، خودش را کشف می‌کند. و این چرخه تا زمان کامل شدن او ادامه دارد. اولین مرحله بعد از فرافکنی، تخلّق (از ریشهٔ اخلاق) یا همان تمرین است. کسی که شجاعت رستم را می‌بیند، از روز اول نمی‌تواند مثل او باشد، ولی می‌تواند ادایش را دربیاورد و مثل شنل آن را روی خودش بیندازد. می‌تواند مشق بخشنده، عادل یا نکته‌بین بودن کند. مرحلهٔ بعدی تحقّق (از ریشهٔ حقیقت) است. اینجا دیگر آن شنل عاریتی تبدیل به پوست تنش می‌شود؛ او صفت را شناخته و با آن یکی شده است. و مرحلهٔ آخر هم تعلّق (از ریشهٔ علاقه؛ آویختن و وابستگی) است. این مرحله برای آن است که انسان دچار توهم نشود و خیال نکند خودش منبعِ نور است. تعلّق یعنی بداند اگرچه به صفت رسیده، اما همچنان به منبع آن آویخته است. مثل ماه که نور خورشید را بازتاب می‌دهد.

خودپرستی و خداپرستی

البته در چارچوب روانشناسی فردی. نگاه روان‌شناسی و فردی یکی از نگاه‌هاست و تکیهٔ صرف بر آن خطاهایی در شناخت انسان ایجاد کند. مثلاً خدایی که انسان با ایدئال‌هایش بسازد، محدود به درک او می‌شود و خداپرستی فرقی با خودپرستی نخواهد داشت17. در حالی که ایدئال‌ها ممکن است فراتر از فهم انسان باشند که آن‌ها را نفهمد یا حتی علیهش موضع بگیرد. مثل فرمان به ابراهیم برای قربانی کردن پسر خودش یا بلاهایی که سر ایوب نازل می‌شود. ایدئالی که در ادیان برای خدا تصویر می‌شود به قدری متعالی است که هر وقت انسان حس کند که رسیده است، تلنگری از درودیوار نازل می‌شود که نشان دهد تازه اول راه است. ایدئال قبلی می‌شکند و ایدئال جدید ساخته می‌شود18.

علاوه بر این، ایراد دوم نگاه روانشناسی فردی نادیده گرفتن جنبهٔ اجتماعی دین است. اگر دین‌داری معادل حرکت باشد، حرکت اجتماعی هم نوعی دین‌داری در سطح جامعه است. اما وقتی کار به رابطهٔ بین انسان‌ها می‌کشد، نهادهایی مثل دانشگاه و مسجد از دل‌شان رشد می‌کند که خوب و بد تعیین می‌کنند. سروکلهٔ ریاکارها پیدا می‌شود و ترقی بیرونی به ترقی درونی ارجحیت پیدا می‌کند.

با درونی نشدن فرافکنی شر، دین و علم ابزار تخلیهٔ کینه‌ها و سرکوب دیگران می‌شوند و هیچ‌کدام از این ریزه‌کاری‌ها در نگاه فردی بازتاب واضحی ندارند. اما فکر می‌کنم اگر بخش فردی و چرایی آن فهم شود، چگونگی و چرایی رفتار اجتماعی هم مشخص خواهد شد. چرا که رفتارهای مشابهی دارند و یکی جهان کبیر است و دیگری جهان صغیر.

دین‌داری یعنی چه؟

با این حساب، دین‌داری بیش از آن‌که دربارهٔ هدف باشد، یک نوع زندگی کردن است. اینکه هر کس هر کجا هست، یک قدم جلوتر برود و به آنچه درست می‌داند، نزدیک‌تر شود. همهٔ ما درست وسط بیابانی بی‌انتها چشم باز کرده‌ایم و برای زنده‌ماندن، چاره‌ای جز دنبال کردن ردپاها نداریم. انسانی که حرکت نداشته باشد، هیچ‌وقت خودش را نمی‌شناسد و مثل غنچه‌ای که باز نشده، در همان حالت می‌پوسد. انسان به دین نیاز دارد| و نه دین به انسان. دینی که به انسان نیاز داشته باشد بازار مکاره است.

هیچ‌چیزی در دنیا غم‌انگیزتر از خشکی غنچه‌ها نیست. اسطوره، دین و علم به ما یادآوری می‌کنند که «نکند این غنچه نازیسته بمیرد». همگی به خط شده‌اند که انسان ببیند و تجربه کند و خودش را بشناسد. دین‌داری واقعی، چشم را باز می‌کند که «من همان فریدونم، همان رستمم و همان یوسف و خدای یوسفم، به شرطی که حرکت را آغاز کنم».

Footnotes

  1. اسطوره لزوماً متعلق به تمدن‌های باستانی نیست؛ ما امروز هم با اسطوره‌های مدرنی مثل «رؤیای آمریکایی»زندگی می‌کنیم. این اسطوره به انسانی که وسط دنیای سرمایه‌داری چشم باز کرده، می‌گوید «با تلاش فردی می‌توانی از هیچ به همه چیز برسی». این اسطوره، قهرمانِ خودش را دارد (کارآفرینِ خودساخته)، ایدئال خودش را دارد (موفقیت مادی) و هشدار سقوط خودش را هم دارد (فلاکتی که حاصل تنبلی یا بدشانسی است).

  2. مثل پرومتئوس -یا پرومته- که آتش آگاهی را از خدایان می‌دزدد و به انسان‌ها می‌دهد و ازایش شکنجهٔ ابدی می‌شود.

  3. شاید اولین نمونه‌اش قابیل باشد که برادرش را می‌کشد و اولین خون را می‌ریزد. ایضاً بلعم باعورا هم احوال یکسانی دارد

  4. مثل جمشید که پس از به اوج رسانیدن تمدن ایران، ادعای خدایی می‌کند و همین باعث می‌شود که فرّ ایزدی از او جدا شود و ضحاک شکستش دهد. نمونهٔ دینی‌اش می‌شود فرعون. نزدیک‌ترین نمونهٔ علمی آن می‌تواند اختراع بمب اتم باشد.

  5. Athena

  6. Ares

  7. Ma’at

  8. Thoth

  9. Saraswati

  10. Ganesha

  11. Odin

  12. Tyr

  13. Poseidon

  14. Cognitive Bias

  15. Confirmation Bias

  16. برای همین اگر دین‌داری کسی باعث تحرکش نشود، از هر مخدری خطرناک‌تر است. بی‌خود نیست که گفته‌اند دین افیون توده‌هاست. دین‌دارِ راکد، بی‌عدالتی را به قیامت و کارما حواله می‌کند.

  17. و نماد خودپرستی، بت‌پرستی است. در دو جای قرآن (یونس:۲۸ و نحل:۸۶) صحنه‌ای از قیامت روایت می‌شود که خود بت‌ها و معبودهای مشرکان به زبان می‌آیند و می‌گویند که «شما هرگز ما را عبادت نمی‌کردید». بت، خدای محدود شده و قابل فهم است. در ذهن جا می‌گیرد. خدایی که کامل در مخیلهٔ انسان بگنجد و هیچ سرّ و بیگانگی نداشته باشد، مایهٔ حرکت هم نخواهد بود. حرکت از فقر و تسلیم شروع می‌شود. انسان تا خودش را ناقص نبیند، سعی‌ای برای تکامل نمی‌کند. بُت ذهن را قفل می‌کند.

  18. مفهوم «الله اکبر» در اسلام شاید نشانهٔ همین باشد. که اگر قرار بود محدود شود، می‌شد از «الله کبیر» استفاده کرد. و همینطور «سبحان الله»