مقدمه: داستان اتوبوس
مدتی هست که به آنچه درون انسان میگذرد فکر میکنم. یکی از بهترین راههای فکر کردن به درونیات، فکر نکردن است. یعنی ابتدا فضا را خالی بگذاری تا صداهای ذهن آزادانه پخش شوند و تو فقط شنونده باشی. بعد از فکر نکردن، نوبت فکر کردن میرسد. چرا که حالا میتوانی ببینی که این صداها از کجا آمدهاند و هر کدام چه کاری میکنند.
اولین یافتهٔ من این است که تکصدا نداریم. درون انسان صداهای مختلف و گاه متناقضی هست. مثلاً وقتی حس میکنم ظلمی به من شده، یک صدا میگوید که حقم را بگیرم و صدای دیگری میگوید برای محافظت از خود، عقب بکشم. هر چقدر که بیشتر فکر نمیکنم، در مواقع مختلف این صداهای متکثر را بیشتر و بیشتر میشنوم.
ممکن است فکر کنید «شتر اسکیزوفرنی بالاخره در خانهٔ این یکی هم خوابید»، ولی با افراد دوروبر هم که صحبت میکنم، این تنش را در صحبتشان متوجه میشوم. شاید مستقیم نگویند که دچار چندصدایی شدهاند؛ ولی عملاً محمل حرفهای متناقضی هستند. مثل کسی که بین رفتن و ماندن دوبهشک است یا بین گشتن به دنبال کار جدید یا چسبیدن به کار قبلی مانده است یا مطمئن نیست که باید امیدوار باشد یا ناامید. این مصادیق بیرونی رفتار، خبر از تکثر درون میدهد. گویا آتش تعارض درونی به بیرون هم سرایت کرده است.
برای مدلسازی این تکثر درونی از حدود شهریور ۱۴۰۰ استعارهٔ «اتوبوس» به ذهنم آمده و از آن زمان تا حالا بیرون نرفته است. همیشه یک گوشه بوده و تکرار شده تا اینکه بالاخره امسال تصمیم گرفتم کمی بیشتر دربارهاش بنویسم. استعاره از این قرار است: ذهن انسان مثل یک اتوبوس است که مسافران متعددی دارد. اتوبوس یک راننده دارد که همان عقل آدم است. عقل تصمیم میگیرد که چطور این ماشین را از پیچوخمهای جادهٔ زندگی رد کند و جلو برود. در کنار عقل راننده، مسافران زیادی هم هستند که هر کدام تخصص خاصی دارند. مثلاً یکی مکانیک ماشین است؛ یکی رانندگی در جادههای برفی را بلد است و یکی هم مدیریت سوخت میداند. همهٔ اینها قرار است به عقل مشورت دهند تا در شرایط مختلف زندگی، تصمیمهای بهتری بگیرد1.
مسافرها قرار نیست راننده باشند. بنا نیست جای عقل پشت فرمان ذهن بنشینند. حداقل نه به طور دائمی. چه کسی دوست دارد خشم یا مهربانی یا استرس همیشه پشت فرمان باشد؟ خشم زیاد از حد خرابی به بار میآورد. نیکی هم که از حد بگذرد، نادان خیال بد کند. هر چیزی که از حد بگذرد، به ضد خودش تبدیل میشود. همهٔ اینها باید در تعادلی نسبت به هم قرار بگیرند و وظیفهٔ ایجاد تعادل بر عهدهٔ عقل است. عقل به جای سرکوب صداها، باید بداند که هر کدام از آنها چه موقع به کار میآیند و در زمان مناسب به آنها فضای خودنمایی و مشورت دهد.
دربارهٔ Inside Out
احتمالاً تا اینجای متن یاد انیمیشن Inside Out افتاده باشید. شرایط آنجا هم مشابه همین اتوبوس ذهن است. با یک تفاوت اساسی: شخصیت رایلی «عقل ندارد». نه به این معنی که احمق است؛ بلکه به این معنا که رانندهٔ واحدی ندارد که شادی، غم یا ترس بخواهند به او مشاورهای بدهند. عروسک خیمهشببازی و دستمایهٔ احساساتش است و ارادهای از خود ندارد. در بیرون رایلی صدایش میکنند ولی در درون این «رایلی» هیچ مابهازایی ندارد. مشخص نیست که چطور احساسات مختلفش برانگیخته میشوند یا سکان را در دست میگیرند. به ادعای من، اصل کار همین عقلِ غایب است و اگر عقل نباشد، احساسات ولمعطلاند و تکانهای رفتار میکنند2.
بعد از شنیدن صداها، کمی جستجو کردم و چند توصیف مختلف دربارهٔ چیستی این صداها، کاربرد و قصد و قرضشان پیدا کردم. در مسیر جستجو به به سه مدل رسیدم که به نظرم بهتر از بقیه این تکثر درونی ذهن را نشان میدهند: مدل ۱۲ کهنالگوی پیرسون، حدیث جنود عقل و جهل و مدل IFS3. وقتی از دور نگاه میکنیم، هر سه مدل مشابه یکدیگرند اما در ریزهکاریها تفاوتهایی دارند. بین این سه، بهترین نقطهٔ شروع به نظرم مدل ۱۲ کهنالگو است؛ چرا که مسافران آشناتری دارد و بدون پیشزمینهٔ خاصی قابل درک هستند. برای همین اول از همه روایت خودم را از آنها میگویم و در انتها آنچه را جنود عقل و جهل و مدل IFS به این مدل اضافه میکنند توضیح میدهم.
توضیح مختصر هر مدل
مدل پیرسون برای شناسایی صداهاست، ۱۲ صدای مختلف را نشان میدهد که درون هر انسانی هست و کارکرد مشخص خودش را دارد. جنود عقل و جهل میگوید که هر کدام از این صداها میتوانند جامههای خیر و شر بر تن کنند، و IFS بیشتر جنبهٔ درمانی دارد و اینکه چطور این ساکنان درون انسان به آشتی میرسد.
مسافرهای ذهن
مسافرهای ذهن بیشمارند؛ اما مدل پیرسون ۱۲ صدای مختلف را معرفی میکند. این ۱۲ صدا هر کدام فایدهای برای انسان دارند. مثلاً یکی به انسان هویت میدهد و دیگری شجاعش میکند. هر کدام از آنها هدفی در زندگی انسان ایفا میکند و کلیدی برای حل مشکلات پیش پای عقل میگذارد. گاهی اوقات با هم درگیر میشوند و گاهی همکاری میکنند. بعضی از این مسافرها از روزهای اول صدایشان درمیآید و بعضیها هم ساکتند تا وقت مناسبش برسد. برای آنهایی که همیشه بچه میمانند، بعضی صداها تا ابد ساکتند و هیچگاه به سخن نمیآیند.

آنهایی که به سخن میآیند، گاهی زیادهروی میکنند. مثلاً شجاعت بیش از حد به تهور میانجامد و باعث میشود شخص همهچیز را -حتی روابط شخصی را- نبرد و جنگ ببیند. به این زیادهروی در متن «سایه» میگوییم. سایهٔ هر مسافر درست مثل سایهٔ اجسام، در ظاهر شبیه آن است اما هیچ شباهتی به اصل صدا ندارد. صدایی که در انسان غالب میشود و اصطلاحاً «پشت فرمان ذهن» مینشیند، کارش به افراط میکشد و رفتارهای اعتیادآمیز پیدا میکند. بدبینی، زورگویی، ناجی بودن یا اعتیاد به کار همگی از رفتارهای اعتیادآمیز این ۱۲ صدا هستند که در بخش انتهای هر صدا در قالب جدولی خلاصه شدهاند.
زندگی ایدئال در تعادل و آشتی این ۱۲ نفر با یکدیگر و با عقل انسان است. باید با این ۱۲ مسافر زندگی کرد. اگر اینها را یاران عقل حساب کنیم، باید اول از همه مهارتهای هر کدام را بشناسیم که سر وقتش، بدانیم چه کاری از عهدهٔ چه کسانی برمیآید. بخش قابل توجهی از این متن تلاشی برای شناخت این ۱۲ نفر است که آنها را در قالب ۶ زوج بینش، کنش، گرایش، منش، آرایش و دانش آوردهام. دستهبندی ۲ تایی مسافران کار ذوقی من است و در متن کتاب پیرسون نیست. علت دستهبندی دوتایی قدرت اثرگذاری و کنترل هر یک از ازواج روی دیگری است. طلوع یکی اغلب به معنی غروب دیگری است و ایدئال آنجاست که در آن ابتدا آشتی میان اعضای زوجها و سپس بین هر ۱۲ نفر برقرار شود.
- زوج بینش (معصوم و یتیم): این زوج با تنظیم میزان اعتماد و بیاعتمادی، تصویر اولیهٔ ما از امنیت جهان را میسازند و انتظارات ما از خوب و بدِ زندگی را شکل میدهند.
- زوج کنش (جنگجو و حامی): این زوج با ایجاد تعادل میان روحیهٔ تهاجمی (جنگیدن برای خود) و رویکرد دفاعی (مراقبت از دیگری)، نحوهٔ مرزگذاری و تعامل ما با آدمها را تعیین میکنند.
- زوج گرایش (جوینده و عاشق): این زوج مسیر حرکت ما را مشخص میکنند؛ یکی ما را به سوی استقلال و راههای نو میکشاند و دیگری با عشق، ما را متعهد و زمینگیرِ ارتباطات عمیق میکند.
- زوج منش (خالق و نابودگر): این دو مسافر با ویران کردنِ زوائد و متعلقاتِ دستوپاگیرِ گذشته و خلقِ هویتی اصیل از دل آن خلأ، شخصیت درونی و اصالت ما را میسازند.
- زوج آرایش (حاکم و جادوگر): این زوج با ایجاد نظم و ساختار در دنیای بیرون (قانون) و بخشیدنِ معنا و تحول به دنیای درون (شهود)، به زندگی ما شکل و روح میبخشند.
- زوج دانش (حکیم و دلقک): این زوج حقیقت را میجویند تا ما را آزاد کنند؛ یکی از طریق فهمِ تحلیلی و فاصله گرفتن از دنیا، و دیگری با حضور در لحظه و شوخی گرفتنِ تقدسهای قلابی.
هشدار طولانی بودن متن
شما با متنی طولانی مواجهید. اما غصه نخورید! هر کدام از ۶ زوج به صورت جدا توضیح داده شدهاند و جمعبندی مخصوص خودشان را دارند. توصیهٔ من این است که بعد از خواندن هر زوج، مدتی فرصت دهید و کشفشان کنید و دوباره بعداً سراغ زوجهای بعدی بیایید.
زوج بینش
یکی از اولین صداهایی که در بچه شکل میگیرد، صدای امیدواری و اعتماد و از طرف دیگرش صدای ناامیدی و بیاعتمادی است. بر اساس کوچکترین رفتارهایی که با بچه در دوران کودکیاش میشود، این دو صدا در او رشد پیدا میکنند. اگر پدرومادر فضای امنی برای بچه به وجود بیاورند، مراقبش باشند و با او خوشرفتاری کنند، مسافر امیدوار بچه بیشتر فرصت بروز پیدا میکند. بچه یاد میگیرد که اعتماد کند. برعکس اگر با او بدرفتاری کنند یا کودک در حضور آنها احساس امنیت نکند یا بدتر اگر پدرومادری بالای سرش نباشند، مسافر ناامید است که احساس خطر میکند. صدایش بلند میشود و از همان ابتدا بچه یاد میگیرد که نباید اعتماد کرد؛ نباید روی دیگری حساب کرد.

صداهای امیدواری و ناامیدی که این روزها در ذهنها مرور میشود، کار این دو مسافر است. مسافر امیدوار -که از این به بعد معصوم4 صدایش میکنم- خوشبین و بااعتماد است. ذهنش باز است و از فرصتهای جدید استقبال میکند. مثل بچهٔ کوچکی که خیلی راحت با همه دوست میشود. معصوم یادگار آغوش امن مادر است و همهجای دنیا را هم مثل آغوش والدینش میبیند. اما اگر اعتمادش از حد بگذرد، امکان خیانت به او و سوءاستفاده از سادهلوحیاش بالا میرود. صدای معصوم وقتی عقل را کنار میزند و پشت فرمان مینشیند، همهٔ دنیا و جادهٔ زندگی را بینهایت زیبا توصیف میکند. هیچ بدی و ناامیدی نمیبیند و همه را تکذیب میکند. چرا که بدی یعنی دیگر حریم امنی نیست و در حریم ناامن اعتماد کردن منتفی است.
اما وقتی صدای معصوم متوجه خیانت و ترک شدن توسط دیگران میشود، صدای ناامیدی -که بعد از این یتیم5 صدایش میکنم- اوج میگیرد. معصوم سرافکنده کنار میرود و یتیم مشغول صحبت کردن میشود. برعکس صدای معصوم، مسافر یتیم به هیچکس و هیچچیز اعتماد ندارد. او کسی است که پدرومادرش ترکش کردهاند، دوستانش در هر فرصتی از او سوءاستفاده میکنند و هیچ کسی را در دنیا ندارد. تعجبی نیست اگر ناامید باشد.
صدای یتیم، صدای یک ایدئالیست سرخورده است. کسی که خوبی کرده و خوبی ندیده. صدای او به هنگام ناامنی فضا بلند میشود. کارش هشدار دادن و بزرگترین ترسش دستمایهٔ دیگران شدن است. از این جهت منجی انسان در شرایط خطرناک است. اما اگر صدای یتیم از حد بگذرد یا این مسافر بخواهد عقل را از پشت فرمان کنار بزند، نتیجهاش یک ناامیدی عمیق است که در آن نه به کسی اعتماد میکند و نه مسئولیتی برای خود میپذیرد. به طرزی کاملاً متناقض، دیدهام که در انتهای این ناامیدی تاریک، یک منجیگرایی افراطی در شخصیت افراد یتیم شکل میگیرد. یتیمِ ازهمهبریده، ایدئالی از پدر/مادر/منجی میسازد که نماد همهٔ خوبیهاست و هیچگاه از او سوءاستفاده نمیکند. او بدون اینکه خودش کاری کند، مدام منتظر ندا یا تلنگری است که او را از این مخمصه نجات دهد.
بزرگترین نشانهٔ ایتام -آنهایی که یتیم پشت فرمان ذهنشان است- انداختن همهٔ تقصیر به گردن دیگران است. حتی وقتی کسی میخواهد به او کمک کند، یتیم او را پس میزند؛ چرا که با منجی ایدئالش کیلومترها فاصه دارد و ممکن است دوباره سرش کلاه برود. هر چقدر که مسافر معصوم ایدئالگراست، یتیم واقعبین و حتی بدبین است. نمیتواند حالتی را متصور شود که کسی او را دوست داشته باشد یا بخواهد کمکش کند. وقتی رئیس کسی به او میگوید «کارت عالی بود»، بلافاصله یک صدا بلند میشود که «داره چاپلوسی میکنه، حتماً میخواد بیشتر ازت کار بکشه» که صدای یتیم است. صدای دیگری هم میگوید «چه خوب، پس دارم خوب پیش میرم» که صدای معصوم است.
من اسم این زوج معصوم-یتیم را «زوج بینش» میگذارم. این دو از همان دوران کودکی بینش اصلی را به زندگی تعیین میکنند. وقتی یکی از ایندو غالب شود، همه یا خوب میشوند یا بد. کمال دو مسافر در این است که تشخیص دهند چه افراد و شرایطی قابل اعتمادند و چه اشخاص و فرصتهایی ارزش وقت و انرژی را ندارند. در آشتی میان این دو است که امیدواری و ناامیدی به تعادل میرسد، سادهلوحی جایش را به اعتماد سالم میدهد و انتظارات واقعی میشوند.
| ویژگی | معصوم | یتیم |
|---|---|---|
| نقش | انتخاب شخصیت اجتماعی | تشخیص خوب و بد |
| هدف | خارج نشدن از فضای امن | بازگشت به فضای امن |
| ترس اصلی | ترک شدن توسط دیگران | سوءاستفاده توسط دیگران |
| راهحل در برابر مشکل | تکذیب، پناه بردن به دیگری | قربانی شدن و مظلومنمایی |
| کلید حل مشکل | بصیرت، صداقت با خود | درک عمیق درد |
| موهبت | اعتماد و خوشبینی | واقعبینی، همدلی وابستگی متقابل |
| سایه | تکذیب، دروغ گفتن به خود | خودقربانیپنداری، فرافکنی تقصیر، ظلم |
| رفتار اعتیادآمیز | تکذیب | بدبینی |
| سوژهٔ اعتیاد | مصرفگرایی، شادمانی بیجا | نگرانی، احساس ضعف |
| علت فراخوانی مسافر | میل به امنیت، دریافت عشق بیچشمداشت | ترک شدن، مورد خیانت واقع شدن، خلع سلاح شدن |
| مرحلهٔ اول تکامل | وابستگی شدید و پذیرش کورکورانه | درد کشیدن از وضع موجود، از دست دادن ایمان، دوری از دیگران |
| مرحلهٔ دوم تکامل | خروج از شرایط امن، حفظ ایمان | پذیرفتن نیاز به کمک دیگران |
| مرحلهٔ نهایی تکامل | تولد «معصوم خردمند»، اعتماد و خوشبینی منهای خامی و تکذیب | واقعی شدن انتظارات، ایجاد وابستگی متقابل |
راهنمای سطور جدول
- نقش: وظیفهٔ اصلی و کارکردی که این مسافر در اتوبوس ذهن ما بر عهده دارد.
- هدف: قله و غایتی که این مسافر برای رسیدن به آن تلاش میکند.
- ترس اصلی: بزرگترین کابوس این مسافر که تمام رفتارهایش برای فرار از آن شکل میگیرد.
- راهحل در برابر مشکل: واکنش اولیه و غریزی این مسافر هنگام مواجهه با بحرانها و موانع زندگی.
- کلید حل مشکل: ابزار یا نگرش سالمی که این مسافر برای عبورِ موفقیتآمیز از چالشها به آن نیاز دارد.
- موهبت: هدیه، نقطه قوت و ویژگی مثبتی که این مسافر در حالت تعادل به انسان میبخشد.
- سایه: روی تاریک مسافر؛ زمانی که از حد میگذرد، عقل را کنار میزند و با افراط، به ضدّ خودش تبدیل میشود.
- رفتار اعتیادآمیز: الگوی رفتاریِ مخرب و تکرارشوندهای که در زمان غلبهٔ «سایه» از فرد سر میزند.
- سوژهٔ اعتیاد: آن چیزی (مفهوم، احساس یا شیء) که مسافرِ ازحدگذشته، دیوانهوار به آن وابسته میشود.
- علت فراخوانی مسافر: اتفاقی یا Trigger در دنیای بیرون یا درون که باعث بیدار شدن و به حرف آمدن این مسافر میشود.
- مراحل تکامل (اول، دوم، نهایی): مسیر رشد مسافر؛ از خامی و واکنشهای کورکورانه در مرحلهٔ اول، تا پختگی و همسویی با عقل و جریان هستی در مرحلهٔ نهایی.
زوجیت معصوم و یتیم
دوگانهٔ معصوم-یتیم حول «فضای امن» شکل میگیرد. یکی نمیخواهد از آن خارج شود و یکی میخواهد به آن برگردد. مشخص است که غلبهٔ یکی انسان را از درون میپوساند. علت تأکید من روی نسبت زوجیت بین مسافران، نقطهٔ تعادلی است که در آن حضور در فضای امن و خارج شدن از آن به شکلی منظم و سازنده صورت میگیرد.

زوج کنش
زوج بعدی، «زوج کنش» است. با کمک این زوج «من» در کودک شکل میگیرد. کودک از یک سنی به بعد یاد میگیرد که بین خودش و دیگران فرق بگذارد. اگر زوج بینش تصویری از دنیا برای کودک میسازد، زوج دوم شیوهٔ رفتار و حرکت را تعیین میکند. یک صدای این زوج جنگجو6 و صدای دیگرش حامی7 است. این دو صدا ادامهٔ همان صداهای معصوم و یتیماند. یتیمی که بینهایت سختی کشیده و تقصیرها را به گردن دیگران انداخته، کمکم باید یاد بگیرد که همهچیز تقصیر دیگران نیست و خودش هم ارادهای دارد. معصوم هم که همیشه در فضای امن بوده، میفهمد که با اعمال اراده است که میتواند این فضا را برای دیگران بسازد. برای همین صدای جنگجو مکمل یتیم و حامی ادامهٔ معصوم است8.
یتیمی که یک عمر بازنده بوده، حالا میخواهد ببرد؛ آن هم به هر قیمتی که شده. دیگر نمیخواهد ضعیف باشد و به دل مشکلات زندگیاش میزند. صدای جنگجو صدای اراده است که مدام به کنش دعوت میکند. «حقت را بگیر»، «نذار ازت جلو بزنه» و «ضعیف نباش». جنگجو از ضعف میترسد. همهچیز را برد و باخت میبیند. اگر برنده نشود، بازنده است و باخت هم ترسناک است. ممکن است این ترس به حدی زیاد شود که جنگجو پشت فرمان ذهن بنشیند. در این صورت همهچیز تبدیل به نبرد میشود. انسان وارد جنگهای بیپایانی میشود که میشد از همان ابتدا با گفتگو حلش کرد. دیگر نظم، اخلاق و ارزشی در کار نیست که بخواهد این روحیهٔ جنگاوری را محدود کند.
زوج مکمل جنگجو، صدای حامی است. برعکس روحیهٔ هجومی جنگجو، حامی روحیهٔ دفاعی دارد. میخواهد محافظت و کمک کند. از خودخواهی بیزار است و به شدت دلسوز است. اگر جنگجو همهچیز را برد-باخت میبیند، حامی نگاهش برد-برد است. این صدا اغلب وقتی شنیده میشود که مسئولیت نگهداری از دیگران به فرد سپرده میشود. مثل تجربهٔ فرزندآوری یا نگهداری از سالمندان. پدرومادرها دیر یا زود میفهمند که نمیشود با نوزاد جنگید. نوزاد اصلاً ارادهای ندارد که بخواهد با کسی دربیفتد. اینجاست که حامی یاد میگیرد باید به نیازهای طرف مقابلش توجه و هر چه میخواهد را برایش فراهم کند؛ و اگر مشکلی هست، در خود اوست و نه در کسی که از او نگهداری میکند.
صدای حامی وقتی از حد خود میگذرد، دیگر «خود» را نمیبیند. همهٔ نیازهای خود را قربانی میکند تا از دیگری حمایت کند. گاهی اوقات این حمایت به قدری زیاد میشود که دیگری را محبوس میکند. نه اجازهٔ شکوفایی به دیگری میدهد و نه راضی میشود دیگران نزدیک به فرزند یا فرد مورد حمایتش شوند. اصطلاحاً به این حالت «مادر بلعنده» یا «Devouring Mother» میگویند: مادری که برای محافظت از فرزندانش در برابر خطرهای بیرونی آنها را کاملاً میبلعد که به هیچ وجه با دنیای بیرونی مواجه نشوند.
مسافر حامی کمکم یاد میگیرد که مراقبت و تربیت همیشه به معنی کمک کردن نیست. حمایت ایدئال چیزی بین «کمک کردن» و «کمک نکردن» است. اگر همهٔ نیازهای بچه برآورده شود، بچه هیچ تلاشی نخواهد کرد و پخمه بار میآید. مادری که نمیگذارد بچهی ۱۵ سالهاش تنها به مدرسه برود، دارد با محافظت بیش از حد، استقلال بچه را میکشد. یا همسری که مدام خرابکاریهای شوهر معتادش را جمع میکند، فکر میکند دارد از او مراقبت میکند، اما در واقع دارد بیماری او را تداوم میبخشد. حامی کمکم یاد میگیرد کجا جلو بیاید و کجا عقب بایستد.
انسان در آشتی دوگانهٔ حامی-جنگجو مرزگذاری را یاد میگیرد. زوج کنش در تعامل با یکدیگر رویکرد تهاجمی-دفاعی را به تعادل و تکامل میرسانند. کسی که جنگجویانه بچه را بار میآورد، قطعاً معصوم درونش را میکشد و حامی همیشگی هم صدای یتیم را ساکت میکند. تکامل ذهن در تکامل تکتک این صداهاست و اگر یکی به بهانهٔ دیگری سرکوب شود، به شکل بدتری طغیان خواهد کرد.
| ویژگی | جنگجو | حامی |
|---|---|---|
| نقش | شجاعتبخشی برای حرکت | آمادگی اخلاقی برای حرکت |
| هدف | پیروزی | کمک به دیگری |
| ترس اصلی | ضعف و شکست، ناتوانی | خودخواهی و ناسپاسی |
| راهحل در برابر مشکل | مواجههٔ رودررو، شکست دیگری | مواجهه یا مراقبت از دیگری |
| کلید حل مشکل | جنگیدن برای ارزشها | محافظت بدون محدود کردن خود یا دیگری |
| موهبت | شجاعت، نظم و مهارت | دلسوزی و سخاوت |
| سایه | جنگآوری بیپایان و نبرد پنداشتن همهچیز | منتگذاری مداوم و بلعندگی دیگری |
| رفتار اعتیادآمیز | بیاحساسی، قلدری | نجاتدهندگی |
| سوژهٔ اعتیاد | موفقیت | نگهداری، وابستهسازی |
| علت فراخوانی مسافر | رویارویی با مشکل یا چالش بزرگ | احتیاج به مراقبت از دیگری |
| مرحلهٔ اول تکامل | جنگیدن بیقانون برای خود یا دیگری | قربانی کردن نیازهای خود برای ارضای نیازهای دیگری و کنترل او |
| مرحلهٔ دوم تکامل | دخیل کردن نظم و اخلاق، ایجاد حس نوعدوستی | درک آثار افراط در محافظت و لحاظ کردن نیازهای خود |
| مرحلهٔ نهایی تکامل | جنگیدن برای ارزشها، دوری از ظلم و خونریزی، ایجاد پیوند و ارتباط | مولد بودن، توسعهٔ میل محافظت به همهٔ افراد و حتی طبیعت |
پایان آمادگی سفر
تا اینجای کار، زوج بینش و زوج کنش را گفتیم. این دو زوج در کنار هم، انسان را آمادهٔ سفر زندگی میکنند. زوج اول نگاه به زندگی را تعدیل و زوج دوم ارتباطات با دیگران را تعریف میکنند. با این وجود هیچ حرکتی در انسان رخ نداده و سفری آغاز نشده است. اکتشاف و استخراجی رخ نداده است. دو زوج بعدی، هنگام آغاز سفر زندگی شروع به کار میکنند. انسان را به راههای مختلف میکشانند و تجربههای جدیدی برایش رقم میزنند.9

زوج گرایش
اسم زوج بعدی را «زوج گرایش» گذاشتهام. این دو مسافر مسیر حرکت انسان را تعیین میکنند. یکی به ماندن دعوت میکند و دیگری به رفتن. یکی فراری است و یکی پناهنده. مسافر اول جوینده10 است. همانطور که از اسمش پیداست، به دنبال زندگی بهتر و معنادارتری میگردد. از وضع فعلی خسته و از رسوم فراری است. مثل نوبالغها دوست ندارد «معمولی» باشد. ایدئالگراست و باور دارد که چیزی در دوردستهاست و اگر آن را بیابد، نجات پیدا کند. برای همین عاشق آزادی است. دوست ندارد زمینگیر باشد و مدام در سیروسفر آفاقی و انفسی است و سرش از اتوبوس بیرون است تا خود را بیابد.
صدای جوینده در نظریهپردازها و دانشمندها حسابی رساست. ایدئالگرایی جوانها در انتخاب مسیر زندگی هم اکثراً کار همین صداست. همینجاست که افراط در جویندگی مضرات خودش را نشان میدهد. کسی که مدام در سیروسفر است، فرصت ایستادن و تأمل پیدا نمیکند. پروژهٔ اول را تمام نکرده پروژهٔ سوم و چهارم را کلید میزند. صدها کتاب نخوانده و فیلم ندیده دارد و همهٔ اینها اذیتش میکند. مدام ترسِ از دست دادن همان دانش ایدئال را دارد و برای همین هیچوقت آرام نمیگیرد. برای همین سرگردان و حیران میشود11.
کلید تعدیل جویندگی، ماندن و ساختن است. اگر جریان توجه و انرژی جوینده واگراست، نیاز به همگرایی دارد تا تحلیل نرود. مسافر عاشق12 کارش همین است. حین جستوجو، به دنبال سرنخهای شیفتگی و تمایل است. قلابش به افراد و حرفهای مختلف گیر میکند و به جوینده کمک میکند تا به سمت آنها برود. عشق مثل قطبنمای جوینده است. دقیقتر بخواهم بگویم، عشق قطبنما و نیروی حیات انسان است. از میان همهٔ جستوجوها نشان میدهد که کدامیک ارزش دنبال کردن دارد.
حرکت به سمت معشوق، مسئولیتپذیری میآورد13. بر خلاف جوینده که تعهدی به هیچجا ندارد، عشق انسان را متعهد میکند و ارتباطات عمیق میسازد که عطش جویندگی را هم سیراب خواهد کرد. انسانی که یک عمر مشغول گشتوگذار بود، با عشق زمینگیر و از سرگردانی آزاد میشود.
اما وقتی عشق از حد میگذرد، چشم انسان را کور، جوینده را سرکوب و مسیر را تحمیل میکند. برای همین جوینده فرصتی برای جدایی و گشتن پیدا نمیکند. عشق تبدیل به زندانی میشود که جز زجر فایدهای برای فرد ندارد. اینجاست که حسادت و تملک پدید میآید. به جای خود عشق، «عاشق شدن» سوژه میشود و «خود» به کلی از دست میرود. فرد حالت چسبنده پیدا میکند و بدون اینکه مسئولیتی بپذیرد، انتظار پذیرش و محبت از سمت دیگری دارد.
عشق باید در زمان استراحت جوینده انگیزهای برای رسیدن باشد و در هنگام رسیدن، کمی بنشیند تا جوینده هم نگاهی به دنیای اطراف داشته باشد. عشق به انسان یاد میدهد که فراتر از خودش فکر کند؛ برای دیگری زندگی کند و به او میفهماند که زندگی کردن برای دیگری ظرفیت وجودی انسان را بالا میبرد. آدم فقط وقتی خوشبخت است که برای دیگری زنده باشد. انسانی که برای آزادی خودش دست به جویندگی میزند، ظرف کوچکی دارد که زود پُر میشود. زود با یکی دو مسأله پر میشود. پر که شد، دیگر خلأ ندارد و بدون خلأ، توجه و اندیشهای وجود نخواهد داشت. اما عشق ظرف را بزرگ میکند. انسان عاشق کارش انتها و انگیزهاش پایان نخواهد داشت.
اگر زوج کنش کارشان مرزگذاری با دیگران بود، این زوج از مرز عبور میکنند و به سفر میروند. در سفر، با همراهی یکدیگر میفهمند که چه فرصتهایی هست و کدامیک ارزش ماندن دارد. در آشتی میان این دو، ارتباط با دیگری و استقلال فردی با هم به تعادل میرسند.
| ویژگی | جوینده | عاشق |
|---|---|---|
| نقش | جدایی از منیت و افتادن در مسیر | تعالی روح |
| هدف | گشتن به دنبال زندگی و راه بهتر | سعادت، وحدت و یگانگی |
| ترس اصلی | پیروی از رسوم، همرنگ جماعت شدن، به دام افتادن | از بین رفتن عشق، جدایی |
| راهحل در برابر مشکل | فرار کردن از مشکل | تکیه بر عشق، در آغوش کشیدن مشکل |
| کلید حل مشکل | روراست بودن با خود | تعقیب متعهدانهٔ اشتیاق |
| موهبت | خودمختاری، بلندهمتی و جاهطلبی | شور، تعهد و وجد |
| سایه | ایدئالگرایی | افسون کردن دیگری |
| رفتار اعتیادآمیز | خودمرکزبینی | صمیمیتطلبی |
| سوژهٔ اعتیاد | استقلال، ایدئالها | رابطهٔ عاطفی و جنسی |
| علت فراخوانی مسافر | احساس خلأ درونی، تنهایی، نارضایتی | شیفتگی، تمایل، عاشق شدن |
| مرحلهٔ اول تکامل | بریدن بند ناف، جستوجو و امتحان کردن فرصتهای جدید | افتادن به دنبال معشوق (اکثراً بیوشیمیایی) |
| مرحلهٔ دوم تکامل | یافتن، اشتیاق به پیشرفت در عرصههای جدید | برقراری ارتباط و پذیرفتن مسئولیت از معشوق، عشق متعهدانه |
| مرحلهٔ نهایی تکامل | رسیدن به استقلال درونی، یافتن حقیقت در درون | از بین رفتن مرزهای میان عاشق و معشوق، زاده شدن «خود» جدید |

زوج منش
این دو مسافر، تنظیمکنندهٔ عملهای ما هستند. مسافر خالق14 مثل جوینده دورهایش را زده است و مثل عاشق هم به آنچه میخواسته رسیده است. الهاماتش را دریافت کرده و حالا آمادهٔ ساختن است. برای همین به جای گشتن، اراده و وقتش را متمرکز به کار میگیرد تا یک کار مشخص را انجام دهد. شخصیت خالق میخواهد اول از همه «خود» را بسازد. آن هم یک خود اصیل. این ساختنها اکثراً نمود بیرونی دارند و در قالب «کار» خودشان را نشان میدهند15.
صدای خالق در زمان کار کردن بسیار بلند و رساست. صدای خالق جمع صداهای پیش از خود است. یعنی یتیمی که حس انفعال میکرد، با صدای خالق امیدوار میشود که میتوان دنیا را تغییر داد. جویندهای که در بیرون به دنبال زندگی بهتر بود، حالا میتواند خود آن را به وجود بیاورد. از این جهت بسیار صدای مهمی است و اگر بیدار نشود، انسان همیشه در انفعال یا حیرت میماند.
تعدیل جوینده و خالق
رابطهٔ زوجی برای درک بهتر روابط بین مسافرهاست و اگر واقعبینانه نگاه کنیم، همهٔ آنها میتوانند با هم ربط و دیالوگ داشته باشند. یکی از اصلیترین بریدههای این بلاگ که بارها در جاهای مختلف تکرارش کردهام، این جملهٔ محمدباقر صدر است که «بیشتر از آنچه میخوانید، فکر کنید. اگر به صِرف خواندن عادت کنید، در بین متنها و سطرها محدود میشوید. آنوقت نوآور نمیشوید.» آنکه تماممدت جستوجو میکند، ارتباطش با درون قطع شده و دیگر امکان اصالت و تحقق الهامات و دانستههای خود را نخواهد داشت16.
خالق از از حد بگذرد چه میشود؟ مثل کسی میشود که دروپنجرهٔ اتاقش را میبندد و فقط روی کار خودش تمرکز میکند. اعتیاد به کار پیدا میکند و از دنیای بیرون غافل میشود. او مدام مشغول است؛ اما لزوماً مؤثر نیست. او کار میکند و میسازد که احساس زنده بودن کند؛ نه اینکه واقعاً چیزی ارزشمند خلق کند. وقتی جریان خالق از جریان دنیا قطع شود، کمکم مهارت ساختنش را هم از دست میدهد. مثل کارخانهای میشود که بدون خبر داشتن از منقرض شدن فلاپی، با تمام قوت مشغول تولید فلاپی در مقیاس انبوه است.
در برابر خالقِ زاینده، نابودگرِ17 فروخورنده است. نابودگر بوی مرگ میدهد. یاغی و سرکش است. کارش مسخ انسان از راه مرگ است. چرا که تحول بدون مرگ ممکن نیست. چه مرگ کامل و چه مرگ جزئی. اگر شاخههای خشکیده را هرس نکنیم، درخت میوه نمیدهد. اگر پاییز نباشد، بهار معنایی نخواهد داشت. نابودگر مسئول حذف «بهدردنخور»هاست: باورهای قدیمی، روابط مرده، شغلهای بیروح و عادتهای بد. گاهی عقل میخواهد همه چیز را نگه دارد، اما نابودگر میداند که برای رشد، اول از همه باید فضایی را خالی کرد18. برای اینکه این صدا را بیشتر بشناسید، میتوانید داستان کوتاه «مرگ ایوان ایلیچ» از تولستوی را بخوانید که در آن جمع کثیری صدای نابودگر و ندای مرگ را سرکوب کردهاند و ایوان ایلیچ که در بستر بیماری افتاده، باید با آن روبرو شود.
پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی میاندیشید: «یعنی چه؟ آیا بهراستی باید مرد؟» و ندای درونش جواب میداد: «بله، حقیقت است و باید مرد.» میپرسید: «ولی آخر اینهمه رنج برای چیست؟» و ندا جواب میداد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.
نابودگر زمانی فعال میشود که مصیبت و غم بزرگی به انسان وارد شده است. تجربهٔ درد و رنج و حس مرگ، صدایی را در انسان بیدار میکند که بین پوچی و معناداری زندگی انتخاب کند. آیا این همه درد و رنج برای هیچ و پوچ است یا هدفی در پشت آن قرار دارد؟ دنیا بعد از دو جنگ جهانی در چنین حالی فرو رفت. خود شوروی فقط ۵۰ میلیون کشته در یک جنگ داد. حدود صد سال پیش، نیمی از مردم ایران به خاطر قحطی مردند. این حجم از ویرانیها و جنگهایی که همین امروز هم ادامه دارند، انسان را به ورطهٔ پوچی میکشانند. چرا که میبینند این همه قانونگذاری و نهادهای بینالمللی، این همه علم و دانش و اعمال زور و کنترل همچنان نتوانسته سادهترین غرایز انسانی را کنترل کند.
اگر نابودگر فرمان زندگی را به دست بگیرد، بیدرنگ دست به خودکشی میزند؛ چه خودکشی واقعی و چه خودکشی نمادین. بسیار از رفتارهای خودتخریبی (اعتیاد، خرابکاری در رابطه، افسردگی، پوچگرایی) در واقع درخواستِ روح برای تغییر هستند. روح میخواهد که «خودِ قدیمی» بمیرد. اما چون انسان جرئت ندارد خودِ قدیمی را بکشد (مثلاً شغلش را عوض کند)، نابودگر به صورتِ سایه وارد میشود و او را مجبور به تغییر میکند (مثلاً اخراج میشود، کار نمیکند یا بیمار میشود).
رسیدن به نهیلیسم
نهیلیستهای امروزی اوج صداهای نابودگر و جوینده هستند. برای آنها دیگر معنایی وجود ندارد. با علم و مسخرهبازی از دنیا معنازدایی کردهاند و حالا مجبورند در جهنمی که ساختهاند زندگی کنند. نگاهشان که میکنی، چندان هم افسرده نیستند؛ چون خودشان را سرگرم میکنند. اشتیاق به پیشرفت دارند ولی جهت مشخص نه. پادزهر نهیلیسم، عشق است و خلق. عشق به معنی انگیزهای درونی که جهت را مشخص میکند و خلق به معنی تلاش برای محقق کردن الهامات و زنده کردن انگیزههای درونی.
با این وجود نابودگری هم پادزهرهای خودش را دارد. مثل «این نیز بگذرد» که یکی از یادگارهای تمدن ایران است. این سه کلمه به ما یادآوری میکند مرگ هیچوقت ما را با خودش نَبُرده است. مرگ از ما عبور کرد و ما مسخ شدیم؛ دوباره متولد شدیم. پس اگر مرگ دوباره در پشت در خانه است، غصهای نیست که این هم میگذرد و وقتی گذشت و زوائد را با خودش برد، دوباره وقت ساختن از نو فرا میرسد19. ترس مسافر نابودگر از نابودی کامل است و اگر عقل بداند که در این فرآیند میتواند زنده بماند و دگرگون شود و حیات تازهای بیابد، با آغوش باز شجاعانه به استقبال مرگ میرود. چرا که هیچ زمانی بهتر از زمان ترس برای بروز شجاعت نیست. آوردهٔ نابودگر را برای انسان «خلأ زاینده» مینامم. هیچچیزی زایندهتر از جای خالی نیست. بهترین ایدهها وقتی سراغ انسان میآید که هیچ دغدغهٔ دیگری نداشته باشد و از این بیدغدغگی حوصلهاش سر رفته باشد. وقتی همهچیز خراب میشود، تازه آنوقت است که محدودیتهای ذهن هم با آن خراب میشوند و تازه فکر و دست انسان آزاد میشود.
I must not fear. Fear is the mind-killer. Fear is the little-death that brings total obliteration. I will face my fear. I will permit it to pass over me and through me. And when it has gone past I will turn the inner eye to see its path. Where the fear has gone there will be nothing. Only I will remain.
انقلابها و جنبشها اکثراً روحیهٔ نابودگری دارند. اما هر جنبشی بدون روحیهٔ سازندگی، بوی مرگ قطعی میگیرد و نمیتواند انسانها را همراه کند. آنهایی که بدون وعدهٔ ساختن به دنبال خرابیاند، اکثراً موفق به تغییر بیرونی نمیشوند و در انتها خودشان را -فیزیکی یا ذهنی- نابود میکنند.
در تعادل میان این دو مسافر، ساختن و خراب کردن مکمل همدیگر میشوند. هرگاه الهام جدیدی اتفاق میافتد، فرصت ابراز آن است و هر گاه انسان حس میکند داشتههایش به جای آزادکردن او محدودش کردهاند، به آن حمله میکند تا فرصت از نو ساختن مهیا شود. درست مثل بچهها که خیلی سریع خانه میسازند و خیلی سریع خرابش میکنند.
| ویژگی | خالق | نابودگر |
|---|---|---|
| نقش | تولید «خود» جدید | نابودی کامل منیت |
| هدف | خلق یک هویت، زندگی، کار یا واقعیت جدید | دگردیسی، تغییر و تحول بنیادین |
| ترس اصلی | بیاصالتی، تخیل ضعیف، خلق اشتباه | نابودی کامل، راکد شدن و مرگِ بدونِ زایش |
| راهحل در برابر مشکل | پذیرش آن به عنوان بخشی از «خود» و چیزی که خودش خلق کرده | اجازه دادن به آن برای نابود کردن خود |
| کلید حل مشکل | روراست بودن با خود | رها کردن گذشته و متعلقات، تسلیم شدن در برابر آنچه هست |
| موهبت | خلاقیت، هویت، رسالت | تواضع، پذیرش |
| سایه | اعتیاد به کار | نابود کردن خود و دیگری |
| رفتار اعتیادآمیز | وابستگی شدید به خود «کار کردن» | خودنابودگری |
| سوژهٔ اعتیاد | کار، خلاقیت | خودکشی واقعی و نمادین، رفتارهای مخرب |
| علت فراخوانی مسافر | فانتزیها، الهامات ذهنی | تجربهٔ درد و رنج، از دست دادن عزیزان |
| مرحلهٔ اول تکامل | خلق ناخودآگاه، انکار اثر آنچه خلق کردهایم | ناتوانی در رهایی، تخریب، درگیری با معانی مرگ و درد |
| مرحلهٔ دوم تکامل | خلق ارادی، تحقق رؤیاها، تلاش برای کنترل همهچیز | حس تراژدی، پذیرش فانی بودن دنیا و ناتوانی انسان |
| مرحلهٔ نهایی تکامل | همآفرینی، هماهنگی با جریان خلق هستی | توانایی رها کردن هر آنچه با ارزشها و رشد انسان سازگار نیست |
زوج اصالت
این دو مسافر خالق و نابودگر، نقش قابل توجهی در اصیل شدن انسان دارند. اما روشهایشان متفاوت است. یکی سازنده است و یکی افزاینده. اگر اصالت را «خود بودن» یا «عدم تظاهر» در نظر بگیریم، خلق هویت همان خلق «خود» است. انسان میتواند با مرور مسیر زندگی و بررسی تصمیمهای کلیدی زندگیاش، از «خود» آگاه شود و با این تصویر جدید به زندگی ادامه دهد. از سمت دیگر هویت هرگز نباید محدودکنندهٔ افکار و اعمال انسان باشد. باید مدام آن را شکست تا جنبههای جدیدی در هویت بیایند و بروند تا انسان، کامل شود.
پایان جستجو و آغاز بازگشت
پس از سفر با این چهار مسافر، آدمها به دنیای خودشان برمیگردند. مثل جویندهای که گنجی را پیدا میکند، حالا نوبت این است که گنج را با دیگران به اشتراک بگذارد. دو زوج بعدی، هنگام بازگشت به زندگی شروع به کار میکنند و در تلاشند موهبتهای کسب شده در مسیر را با دیگران به اشتراک بگذارند.

زوج آرایش
اسم زوج بعدی را «آرایش» گذاشتهام چرا که کارشان آراستن و نظم دادن به دنیای دوروبر است. یکی با تکیه بر ساختار و قانون (نظم بیرونی) و دیگری با تکیه بر شهود و تحول (نظم درونی).
I must change my life so that I can live it, not wait for it.
صدای اول صدای حاکم20 است. درست مثل پادشاه یک سرزمین، صدای حاکم دنبال نظم دادن به زندگی است. اوست که برنامهریزی میکند و قانون مینویسد. حاکم وقتی بیدار میشود که شخص کاملاً از زوج بینش و مراحل اولیه عبور کرده و مسئولیت زندگی را به دست گرفته باشد. او در برابر کاستی خود و دیگران حساس است و بیقانونی را برنمیتابد. شاید نزدیکترین دوست و شاگرد رانندهٔ عقل همین حاکم باشد.
ایدئال حاکم فضایی است که همهٔ مسافران در آن رشد میکنند و در زمان درست، حرف خودشان را میزنند. حاکم اگر سالم باشد، زندگی هم طبق روال جلو میرود و پربرکت است. وقتی هم که زخمی و ساکت باشد، همهچیز ویرانه است21. اما اگر حاکم بیش از حد قدرت بگیرد، در هراس از هرجومرج همهچیز را سرکوب میکند. نظم جای خودش را به جمود میدهد و میل به کنترل همهچیز و همهکس پدید میآید. این کار اغلب نتیجهٔ عکس میدهد و آشوب شرایط را بیشتر میکند و کار تا فروپاشی کامل پیش میرود.
قانونمداری حاکم همیشه کار نمیکند. چرایی قوانین هم باید مشخص شده باشند. حاکمی که مدام «بکن-نکن» میکند، زیردستان باانگیزهای نخواهد داشت22. آنکس که حکمت ندارد، حکومت هم ندارد. در کنار حاکم، باید صدای دیگری هم باشد که آگاهی میآفریند و به تکتک اعمال معنا میبخشد. اینجاست که صدای جادوگر23 به کمک عقل میآید. کار جادوگر، معنا بخشیدن به دنیا و دستورات حاکم است. جادوگر کیمیا میکند؛ یعنی پستی و لجن ذهن و دنیا را میگیرد، تغییرش میدهد و واقعیتهایی ناب و طلایی به عقل ارائه میکند. جادو، هنرِ تغییر دادنِ آگاهی با ارادهٔ خویشتن است. مثلاً افراد از سیاست زده میشوند چون آن را کثیف میپندارند. کار جادوگر اینجاست که این کثافت را ببیند و از دل آن نگاهی متعالی به سیاست بیافریند؛ کاری که از عهدهٔ حاکم خارج است.
جادوگر میتواند رنج را به زیبایی ترجمه کند، سختی را سازنده یا مخرب بداند و با اینکار، باعث شفای روح شود. زخمهای یتیم، عصبانیتهای جنگجو و دردهای نابودگر همه میتوانند توسط جادوگر معنادار و سوخت مسیر شوند24. از نگاه کیمیاگری، هیچچیز در دنیا «بد» نیست؛ که اتفاقاً مادهٔ خام کیمیاگری همین «بد»های قراردادی است. چه دردهایی که انسانهای مقاوم ساختهاند و چه سرخوشیهایی که مایهٔ غفلت شدهاند.
ربط جادو و کریستالین
اگر دقت کرده باشید -خودم نکرده بودم- چند سالی هست که لوگوی این سایت به صورت ناخودآگاه گوی جادوست. در صفحهٔ اول مجدد به صورت ناخودآگاه، بخشی برای دیدن مفاهیم از لنزی دیگر است که همگی در تلاشند مفاهیم را به شکلی کاربردی تعریف کنند. اولین باری که متوجه این همزمانی شدم، برای خودم خیلی عجیب بود.
تغییری که جادوگر در درون میدهد، قابلیت تحول دنیای بیرون را دارد. برای همین به شدت خطرناک است. جادوگری افراطی هم میل به کنترل دیگران دارد؛ اما نه با امر و نهی حاکمانه. کار جادوگر ظریفتر است. با کلمات و برچسب زدن کنترل میکند. نقاط ضعف هر کس را میشناسد و با کلماتی مثل دیوانه، ضعیف یا مخرب تحت کنترلش میگیرد. جادوگر پلید طلسم ناامیدی میبافد و بدون هیچ زور فیزیکی، دیگران را از کار میاندازد و بردهٔ خودش میکند. فرق جادوی مثبت و منفی در بهرهکشی از دیگران برای تأمین منافع است. جادوگری که قصد شفا دارد، انسان را آگاه میکند و میرود. اتمام حجت میکند؛ بدون اینکه چیزی طلب کند. اما جادوی پلید هدفش بهرهکشی از انسان است.
یک عادت مخرب دیگر جادوگرها، فرورفتن در دنیای درون است. اگر حاکم سرکوب شود، جادوگر نمیتواند دانش خود را تبدیل به سیستمهای بیرونی کند؛ برای همین بیشتر و بیشتر در شهود خودش گم میشود و هر چه میگذرد بیرون آمدن از این چاه برایش سختتر میشود.
رابطهٔ حاکم و جادوگر مثل ظرف و مظروف است. آنها در کنار هم آرایش دنیا را عوض میکنند. حاکم ظرف ساختار/قانون/خانه را میسازد و جادوگر مظروف معنا/روح/گرما را درون آن میریزد. یکی امنیت فیزیکی میدهد و دیگری امنیت روانی. حاکم اقتدار میدهد و جادوگر بصیرت. رهبری ایدئال ترکیبی متعادل از حاکمیت و جادوگری است. رهبر کسی است که حرفش در پیروانش اثر میکند و نظمی میسازد که در آن همه فرصت ایفای نقش پیدا میکنند.
| ویژگی | حاکم | جادوگر |
|---|---|---|
| نقش | نظم دادن به خود | تسریع ترمیم و تعالی خود |
| هدف | ایجاد زندگی منظم، مرفه و هماهنگ | کیمیای واقعیتهای پست به واقعیتهای برتر |
| ترس اصلی | بینظمی و آشوب | سوءتبدیل، جادوی سیاه |
| راهحل در برابر مشکل | پیدا کردن کاربرد سازنده برای مشکل | شفا دادن یا متحول کردن مشکل |
| کلید حل مشکل | مسئولیتپذیری کامل در برابر زندگی | همسو کردنِ خود با قوانین هستی |
| موهبت | اقتدار، مسئولیتپذیری و کنترل داشتن | بصیرت، قدرت شخصی |
| سایه | مست قدرت شدن | سوءتبدیل و خراب کردن |
| رفتار اعتیادآمیز | کنترل حداکثری، میکرومنیج | دروغ، کنترل روانی |
| سوژهٔ اعتیاد | کنترل | قدرت، مواد توهمزا |
| علت فراخوانی مسافر | نبود منابع یا نظم کافی در زندگی | مشکل جسمی یا روحی، تجربههای متافیزیکی مثل خواب یا شهود |
| مرحلهٔ اول تکامل | پذیرش مسئولیت زندگی | حسهای غیبی و جادوی ابتدایی |
| مرحلهٔ دوم تکامل | ایجاد سیستم و ساختار برای مدیریت | پیادهسازی و خلق واقعیت از شهودهای دریافتی |
| مرحلهٔ نهایی تکامل | کمک به دیگران برای حکمرانی بر زندگی خود، جانشینپروری | استفادهٔ از اینکه «همهچیز به هم متصل است»، تغییر دنیای فیزیکی با تبدیل دنیای روانی، تبدیل شدن به مجرای ارادهٔ دنیا |

زوج دانش
زوج بعدی، دو روی سکهٔ حقیقت هستند. یکی حقیقت را در کتابها، تحلیلها و مراقبه میجوید و دیگری حقیقت را در رهایی، بازیگوشی و حضور پیدا میکند. حکیم25 میخواهد پدیدهها را از بیرون ببیند و بشناسد و دلقک26 آنها را بیواسطه تجربه میکند تا دانش در او نهادینه شود.
اصل بحث این است: حقیقت انسان را آزاد میکند. چطور؟ انسانی که نمیداند، مغلوب دانستههای دیگران میشود. کسی که خبر دست اول ندارد، به روایتهای دیگران گوش میکند. کسی که علم ندارد، قصهها و خیالپردازیهای دوروبریها را گوش میکند. بدون علم، زندگی گمان است. آن همگمانی که هر لحظه به این سو و آن سو کشیده میشود.
حقیقت افسار انسان را از دست دیگری میگیرد و به دست خودش میدهد.
حقیقت چیست؟ حقیقت عریانترین حالت واقعیت است که در آن هر شک و گمانی کنار رفته است. بدون هیچ واسطهای. نه واسطه انسانی، نه واسطه علمی و نه واسطه شهودی. اما واسطههایی که ما داریم همگی خطاپذیرند. علم، شهود و حتی حواس پنجگانه هم خطاپذیرند.
پس چطور میشود به حقیقت نزدیک شد؟ آنچه من فهمیدهام -که در حد حقیقت با آن برخورد میکنم- این است که ما دانستههایمان را مثل پارچهای روی هر چیزی میاندازیم و آنگونه میبینیمش که میخواهیم27. انسان زخمخورده و یتیم، دنیا را جهنم میبیند. آنکه در ناز و نعمت بزرگ شده، جز خوبی در دنیا نمیبیند. هر کدام از مسافران اتوبوس به تنهایی یک نگاه خاص به دنیا دارند و اگر در کنار هم قرار نگیرند، حقیقتی که از دنیا در ذهنشان شکل میگیرد یک تصویر کاریکاتوری و مسخره است. آدمها هیچوقت اعتراف نمیکنند ولی دنیای بیرون هر کس تصویری از دنیای درون اوست.
با این حساب کسی نمیتواند ادعا کند که به کل حقیقت رسیده است28. چرا که مثل انسانهایی داخل اتاق تاریک، به بخشی از فیل حقیقت دسترسی داشته و همان را مجازی از کل گرفته است. حقیقت مقصدی نیست که بشود به آن رسید. کسی که ادعای حقیقت کامل دارد در بهترین حالت گمانهزنی میکند. اما میشود به حقیقت نزدیک و نزدیکتر شد. اگر صد لنز برای دیدن دنیا هست، میشود به دنبال نقاط اشتراک و افتراق آنها گشت. اگر اختلاف نظری شکل گرفته، میتوان آن را باز کرد و بهتر تصمیم گرفت.
حقیقتی که صداهای حکیم و دلقک به آن دعوت میکنند، هدف مشخصی ندارد. یعنی بنا نیست که از حقیقت دریافتی استفادهای بکنند. بزرگترین فایدهٔ حقیقت آزادی انسان است. مابقی آوردههای جانبی است. حکیم مثل دانشمندان امروزی خودش را از مسأله جدا میکند تا آن را بهتر بشناسد. صدای حکیم کمک میکند که عقل صدای دیگر مسافران را تشخیص دهد و بفهمد که الان کدامشان چه توصیهای کرده است. حکیم ذهن را مرتب میکند. او اول از همه به دنبال فهمیدن است و دانش را بر عمل متقدم میداند. اما همین مسأله ممکن است قفلش کند. یعنی علم و دانشش او را قفل، منفعل، بیاحساس یا سختگیر کند. کم نیستند دانشمندانی که در برج عاج خودشان مینشینند و بدون کوچکترین عملی، دربارهٔ همه نظر میدهند و کوچکترین کنشها را به باد نقد میگیرند. برای این عده برحقبودن مهمتر از حقیقت است.
Intellectualism is a common cover up for fear of direct experience.
تحمل حقیقت سخت و مزهاش تلخ است. اکثرا متناقض مینماید و بر دوش انسان سنگینی میکند29. ذوقش را کور و مزهاش را تلخ میکند. اینجاست که صدای دلقک یا ابله به کمکش میآید. او بر خلاف حکیم به دنبال حقیقت بیرونی نیست و لحظه را میچسبد. جوک میسازد، زیر میز کاغذهای حکیم میزند و دمی خوش میگذراند و میداند که در این خوشگذرانی و زنده بودن، حقیقتی فراتر از حقیقت تلخ حکیم خفته است. دلقک تقدسهای قلابی را تخریب میکند و باعث میشود انسان به همان اندک حقایقی که پیدا کرده نچسبد. معروف است که در دربار پادشاهان، تنها دلقک بوده است که میتوانسته بیپرده حقیقت را به پادشاه گوشزد کند. طنز، تلخی حقیقت را میگیرد و آن را قابل هضم میکند.
فرق دلقک و حکیم در بودن و شدن است. یکی میخواهد بداند که آزاد شود، دومی پیش از هر چیزی آزاد است و به واسطهٔ آزادی و حضور زندهای که در دنیا دارد، حقایق را میفهمد. حقیقت گاهی از شدت آشکار بودنش پنهان میشود. کسی که با علوم مختلف سروکار دارد دیر یا زود میفهمد که خیلی از مدلها و گزارههای علمی قراردادی بین اهالی آن هستند و اکثریت علوم «امامزادهای است که با هم ساختهایم»30. خیلیاش تفسیر و خیالپردازیهای انسان است که جای خیالپردازیهای قبلی را گرفته. پس چرا انقدر جدیاش بگیریم؟
خیام اصلیترین دلقک ادبیات ماست. برخلاف شاعری مثل «حکیم» ابوالقاسم فردوسی که اشعارش پر از نصیحت و جهت است، «حکیم» عمر خیام هیچ سمتوسویی ندارد و اتفاقاً انسان را دعوت میکند که به جای تأمل دربارهٔ آینده و غصه خوردن، قدر لحظهٔ فعلی را بداند.
اما دمغنیمتی دلقک که از حد بگذرد، دیگر همهچیز را شوخی میگیرد. دلقکی که قرار بود با تقدسهای قلابی مقابله کند، حالا همهچیز را نفی میکند و هیچ دستآویزی برای خودش باقی نمیگذارد. درست مثل صدای معصوم که همهچیز را عالی و ایدئال میدید، دلقک هم از همهچیز فرار میکند، آنها را تکذیب میکند و در غفلت است. حسرت را معادل مرگ میبیند و به هر قیمتی دنبال لذتجویی میرود. کسی مثل خود عمر خیام که گمان میرود اوج فرح و طرب است، در پس همهٔ تقدسزداییهایش، به وجود «اسرار ازل» اعتقاد دارد و غم و غصه و حسرتی حکیمانه بر دلش سنگینی میکند.
دلقک در یک کلام خط بطلانی روی همهٔ صداهای مسافران قبلی است. انسان به تکتک صداها مجال میدهد که زندگی بهتری داشته باشد. برای اینکه حس کامل بودن بکند. اگر همهٔ این کارها، مطالعهها، جادوگریها، مدیریتها، جستجوها، امیدواریها و ناامیدیها وضع را بدتر کرده است، چه فایده؟ چه بهتر که انسان به اصل زندگی برگردد و برای لحظهای هم که شده همهٔ آنچه داشته است را فراموش کند و دست از تقلا بردارد. چرا که لذتهای ساده، آخرین پناهگاه آدمهای پیچیدهاند.
در تعادل میان دلقک و حکیم، دستیابی به آزادی و حقیقت -که دو روی یک سکه هستند- ممکن میشود. آن هم نه حقیقتی که بخواهد مثل حاکم یا جادوگر به تغییر دنیا منجر شود؛ بلکه آن حقیقتی که افسار انسان را به دست خودش میدهد و او را آزاد و آزاده میکند.
نسبت رندی و حقیقت
تعادل بین حکمت و بلاهت در فرهنگ ایرانی در «رند» حافظ خلاصه میشود. رندِ حافظ کسی است که ضمن شناختِ دقیقِ ساختارهای قدرت و ریاکاریهای اجتماعی (محتسب و زاهد)، نه به انزوا میرود و نه همرنگ جماعت میشود. او با زیرکی و مصلحتبینی، در اجتماع حضور دارد و نقشهای لازم را ایفا میکند، اما «دامنکشان» و «آزاد» باقی میماند. رندی، هنرِ زیستن در میانِ تضادهاست؛ هنرِ آنکه در بیرون «با خلق» باشی و در درون «با حق».
رند کیست؟ آنکه به هیچ چیز سر فرود نمیآورد، از هیچ چیز نمیترسد، و زیر این چرخ کبود، ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آگاه است. نه خود را میبیند و نه به ردّ و قبول غیر نظر دارد. اندر دو جهان کرا بود زَهرهٔ این؟31
دشواری فهم شخصیت شخصیت رند در آن است که تناقضهای بسیاری در رند وجود دارد و هضم این تناقضها برای فردی که هستهٔ وجودی او را درک نکرده است بسیار دشوار مینماید. (شخصی که قائل و معتقد به خداست ولی از آن سمت گناه هم میکند. یا کسی که در مسیر سلوک است اما امیال دنیایی دارد).
بزرگترین دشمن رند، «ریاکار» است (شیخ، زاهد، محتسب). رند ترجیح میدهد گناهکار باشد و روراست، تا اینکه ثوابکار باشد و فریبکار. توصیف بهاءالدین خرمشاهی در کتاب «حافظ» رند را مقابل زهد و زاهد قرار میدهد. به این معنی که رند ۱۰۰٪ آخرتطلب نیست و بهرهٔ خود را از دنیا میخواهد. در این بین هم ممکن است دستش به گناه آلوده شود؛ ولی همان گناه را «تازیانهٔ سلوک» میکند و با تجربهای که از زندگی کشف کرده است، پایش را از گناه فراتر میگذارد. از طرف دیگر، همین گناه غرورش را میشکند و خیال برنمیداردش که زاهد و غایت تقواست.
رند یعنی فردی که همهٔ اعتقادها و نظریهها را شناخته و هیچیک را به تنهایی و تمامی نپذیرفته، و از مجموع آنها، نظریه و مشی خاصی برای خود اتخاذ نمود، که باز مفهومش حق تردید دربارهٔ همهٔ باورهاست. از این راه آمادگی برای او پیدا میشود که به سبکباری و خلوص بیریائی و روشنبینی نزدیک شود32.
| ویژگی | حکیم | دلقک |
|---|---|---|
| نقش | مشاور و راهگشای «خود» | طعنهزن و بروزدهندهٔ «خود» |
| هدف | حقیقت، درک و تفاهم | لذت، خوشی، سرزندگی |
| ترس اصلی | فریب خوردن، توهم، نادانی | بیروحی، مردهوار زیستن، ملال |
| راهحل در برابر مشکل | مطالعه، درک یا تعالی نسبت به آن | بازی کردن با آن یا شوخی گرفتن آن |
| کلید حل مشکل | دستیابی به دانش | اعتماد به فرآیند زندگی؛ لذت بردن از مسیر به خاطر خود مسیر |
| موهبت | شکاکیت سالم، خرد، عدم دلبستگی | شادی، آزادی، رهایی |
| سایه | روشنفکر برجعاجنشین | لذتجویی بیمسئولیت |
| رفتار اعتیادآمیز | قضاوت | مستی |
| سوژهٔ اعتیاد | بر حق بودن، مواد آرامشبخش | شور، الکل، کوکائین |
| علت فراخوانی مسافر | شک، گیجی، میل رسیدن به حقیقت | بیحوصلگی، ملال |
| مرحلهٔ اول تکامل | جستجوی عینیت | لذتجویی صرف (Hedonic) |
| مرحلهٔ دوم تکامل | شکاکیت، آگاهی از چندگانه بودن حقیقت | حقهزدن به دیگران، به بازی گرفتن قوانین |
| مرحلهٔ نهایی تکامل | خرد و اشراق، عدم دلبستگی | اعتماد به فرآیند، حضور در لحظه |
نقطهٔ تعادل ازواج
| زوج | اصطلاح |
|---|---|
| بینش | آزاده، وارسته، خاکسار، Wounded Healer، Amor Fati (عشق به سرنوشت)، |
| کنش | پهلوان، فتی/فتوّت، Paladin، Jin |
| گرایش | زائر یا Pilgrim، Troubadour، Duende |
| منش | ققنوس، کیمیاگر، |
| آرایش | فرهمند (دارای فرهٔ ایزدی)، مرشد، Philosopher-King |
| دانش | رند، بهلول، Trickster |
جنود عقل و جهل
علاوه بر مدل ۱۲ تایی پیرسون، منطق دیگری برای دستهبندی نیروهای درون انسان است که در حدیث معروف «جنود عقل و جهل» آمده است. در متن حدیث آمده است که «عقل» اولین روحی است که خدا از نور خود خلق کرد. در برابرش هم «جهل» را خلق کرد. از همان ابتدای کار، جهل گردنکشی کرد (در متن عربی آمده که استکبار ورزید. پس ویژگی کلیدی و DNA جهل نادانی نیست؛ خودخواهی است. نادانی فقط یکی از سربازان جهل است) و برای همین، مورد لعنت خدا قرار گرفت (لعنت یعنی دور کردن). بعد از آن خداوند برای عقل و جهل لشکرهایی خلق کرد که «خیر» وزیر عقل و «شر» هم وزیر جهل شد. عقل و جهل هر کدامشان ۷۵ سرباز در اختیار دارند که نام تکتک آنها در متن حدیث آمده است:
متن عربی حدیث - اصول کافی جـ۱ صـ۲۰
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ مَوَالِيهِ فَجَرَى ذِكْرُ اَلْعَقْلِ وَ اَلْجَهْلِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ اِعْرِفُوا اَلْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ اَلْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا قَالَ سَمَاعَةُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ لاَ نَعْرِفُ إِلاَّ مَا عَرَّفْتَنَا فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ اَلْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ اَلرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ اَلْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ فَقَالَ اَللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقْتُكَ خَلْقاً عَظِيماً وَ كَرَّمْتُكَ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِي قَالَ ثُمَّ خَلَقَ اَلْجَهْلَ مِنَ اَلْبَحْرِ اَلْأُجَاجِ ظُلْمَانِيّاً فَقَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَلَمْ يُقْبِلْ فَقَالَ لَهُ اِسْتَكْبَرْتَ فَلَعَنَهُ ثُمَّ جَعَلَ لِلْعَقْلِ خَمْسَةً وَ سَبْعِينَ جُنْداً فَلَمَّا رَأَى اَلْجَهْلُ مَا أَكْرَمَ اَللَّهُ بِهِ اَلْعَقْلَ وَ مَا أَعْطَاهُ أَضْمَرَ لَهُ اَلْعَدَاوَةَ فَقَالَ اَلْجَهْلُ يَا رَبِّ هَذَا خَلْقٌ مِثْلِي خَلَقْتَهُ وَ كَرَّمْتَهُ وَ قَوَّيْتَهُ وَ أَنَا ضِدُّهُ وَ لاَ قُوَّةَ لِي بِهِ فَأَعْطِنِي مِنَ اَلْجُنْدِ مِثْلَ مَا أَعْطَيْتَهُ فَقَالَ نَعَمْ فَإِنْ عَصَيْتَ بَعْدَ ذَلِكَ أَخْرَجْتُكَ وَ جُنْدَكَ مِنْ رَحْمَتِي قَالَ قَدْ رَضِيتُ فَأَعْطَاهُ خَمْسَةً وَ سَبْعِينَ جُنْداً فَكَانَ مِمَّا أَعْطَى اَلْعَقْلَ مِنَ اَلْخَمْسَةِ وَ اَلسَّبْعِينَ اَلْجُنْدَ اَلْخَيْرُ وَ هُوَ وَزِيرُ اَلْعَقْلِ وَ جَعَلَ ضِدَّهُ اَلشَّرَّ وَ هُوَ وَزِيرُ اَلْجَهْلِ وَ اَلْإِيمَانُ وَ ضِدَّهُ اَلْكُفْرَ وَ اَلتَّصْدِيقُ وَ ضِدَّهُ اَلْجُحُودَ وَ اَلرَّجَاءُ وَ ضِدَّهُ اَلْقُنُوطَ وَ اَلْعَدْلُ وَ ضِدَّهُ اَلْجَوْرَ وَ اَلرِّضَا وَ ضِدَّهُ اَلسُّخْطَ وَ اَلشُّكْرُ وَ ضِدَّهُ اَلْكُفْرَانَ وَ اَلطَّمَعُ وَ ضِدَّهُ اَلْيَأْسَ وَ اَلتَّوَكُّلُ وَ ضِدَّهُ اَلْحِرْصَ وَ اَلرَّأْفَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْقَسْوَةَ وَ اَلرَّحْمَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْغَضَبَ وَ اَلْعِلْمُ وَ ضِدَّهُ اَلْجَهْلَ وَ اَلْفَهْمُ وَ ضِدَّهُ اَلْحُمْقَ وَ اَلْعِفَّةُ وَ ضِدَّهَا اَلتَّهَتُّكَ وَ اَلزُّهْدُ وَ ضِدَّهُ اَلرَّغْبَةَ وَ اَلرِّفْقُ وَ ضِدَّهُ اَلْخُرْقَ وَ اَلرَّهْبَةُ وَ ضِدَّهُ اَلْجُرْأَةَ وَ اَلتَّوَاضُعُ وَ ضِدَّهُ اَلْكِبْرَ وَ اَلتُّؤَدَةُ وَ ضِدَّهَا اَلتَّسَرُّعَ وَ اَلْحِلْمُ وَ ضِدَّهَا اَلسَّفَهَ وَ اَلصَّمْتُ وَ ضِدَّهُ اَلْهَذَرَ وَ اَلاِسْتِسْلاَمُ وَ ضِدَّهُ اَلاِسْتِكْبَارَ وَ اَلتَّسْلِيمُ وَ ضِدَّهُ اَلشَّكَّ وَ اَلصَّبْرُ وَ ضِدَّهُ اَلْجَزَعَ وَ اَلصَّفْحُ وَ ضِدَّهُ اَلاِنْتِقَامَ وَ اَلْغِنَى وَ ضِدَّهُ اَلْفَقْرَ وَ اَلتَّذَكُّرُ وَ ضِدَّهُ اَلسَّهْوَ وَ اَلْحِفْظُ وَ ضِدَّهُ اَلنِّسْيَانَ وَ اَلتَّعَطُّفُ وَ ضِدَّهُ اَلْقَطِيعَةَ وَ اَلْقُنُوعُ وَ ضِدَّهُ اَلْحِرْصَ وَ اَلْمُؤَاسَاةُ وَ ضِدَّهَا اَلْمَنْعَ وَ اَلْمَوَدَّةُ وَ ضِدَّهَا اَلْعَدَاوَةَ وَ اَلْوَفَاءُ وَ ضِدَّهُ اَلْغَدْرَ وَ اَلطَّاعَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْمَعْصِيَةَ وَ اَلْخُضُوعُ وَ ضِدَّهُ اَلتَّطَاوُلَ وَ اَلسَّلاَمَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْبَلاَءَ وَ اَلْحُبُّ وَ ضِدَّهُ اَلْبُغْضَ وَ اَلصِّدْقُ وَ ضِدَّهُ اَلْكَذِبَ وَ اَلْحَقُّ وَ ضِدَّهُ اَلْبَاطِلَ وَ اَلْأَمَانَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْخِيَانَةَ وَ اَلْإِخْلاَصُ وَ ضِدَّهُ اَلشَّوْبَ وَ اَلشَّهَامَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْبَلاَدَةَ وَ اَلْفَهْمُ وَ ضِدَّهُ اَلْغَبَاوَةَ وَ اَلْمَعْرِفَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْإِنْكَارَ وَ اَلْمُدَارَاةُ وَ ضِدَّهَا اَلْمُكَاشَفَةَ وَ سَلاَمَةُ اَلْغَيْبِ وَ ضِدَّهَا اَلْمُمَاكَرَةَ وَ اَلْكِتْمَانُ وَ ضِدَّهُ اَلْإِفْشَاءَ وَ اَلصَّلاَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْإِضَاعَةَ وَ اَلصَّوْمُ وَ ضِدَّهُ اَلْإِفْطَارَ وَ اَلْجِهَادُ وَ ضِدَّهُ اَلنُّكُولَ وَ اَلْحَجُّ وَ ضِدَّهُ نَبْذَ اَلْمِيثَاقِ وَ صَوْنُ اَلْحَدِيثِ وَ ضِدَّهُ اَلنَّمِيمَةَ وَ بِرُّ اَلْوَالِدَيْنِ وَ ضِدَّهُ اَلْعُقُوقَ وَ اَلْحَقِيقَةُ وَ ضِدَّهَا اَلرِّيَاءَ وَ اَلْمَعْرُوفُ وَ ضِدَّهُ اَلْمُنْكَرَ وَ اَلسَّتْرُ وَ ضِدَّهُ اَلتَّبَرُّجَ وَ اَلتَّقِيَّةُ وَ ضِدَّهَا اَلْإِذَاعَةَ وَ اَلْإِنْصَافُ وَ ضِدَّهُ اَلْحَمِيَّةَ وَ اَلتَّهْيِئَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْبَغْيَ وَ اَلنَّظَافَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْقَذَرَ وَ اَلْحَيَاءُ وَ ضِدَّهَا اَلْجَلَعَ وَ اَلْقَصْدُ وَ ضِدَّهُ اَلْعُدْوَانَ وَ اَلرَّاحَةُ وَ ضِدَّهَا اَلتَّعَبَ وَ اَلسُّهُولَةُ وَ ضِدَّهَا اَلصُّعُوبَةَ وَ اَلْبَرَكَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْمَحْقَ وَ اَلْعَافِيَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْبَلاَءَ وَ اَلْقَوَامُ وَ ضِدَّهُ اَلْمُكَاثَرَةَ وَ اَلْحِكْمَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْهَوَاءَ وَ اَلْوَقَارُ وَ ضِدَّهُ اَلْخِفَّةَ وَ اَلسَّعَادَةُ وَ ضِدَّهَا اَلشَّقَاوَةَ وَ اَلتَّوْبَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْإِصْرَارَ وَ اَلاِسْتِغْفَارُ وَ ضِدَّهُ اَلاِغْتِرَارَ وَ اَلْمُحَافَظَةُ وَ ضِدَّهَا اَلتَّهَاوُنَ وَ اَلدُّعَاءُ وَ ضِدَّهُ اَلاِسْتِنْكَافَ وَ اَلنَّشَاطُ وَ ضِدَّهُ اَلْكَسَلَ وَ اَلْفَرَحُ وَ ضِدَّهُ اَلْحَزَنَ وَ اَلْأُلْفَةُ وَ ضِدَّهَا اَلْفُرْقَةَ وَ اَلسَّخَاءُ وَ ضِدَّهُ اَلْبُخْلَ فَلاَ تَجْتَمِعُ هَذِهِ اَلْخِصَالُ كُلُّهَا مِنْ أَجْنَادِ اَلْعَقْلِ إِلاَّ فِي نَبِيٍّ أَوْ وَصِيِّ نَبِيٍّ أَوْ مُؤْمِنٍ قَدِ اِمْتَحَنَ اَللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ وَ أَمَّا سَائِرُ ذَلِكَ مِنْ مَوَالِينَا فَإِنَّ أَحَدَهُمْ لاَ يَخْلُو مِنْ أَنْ يَكُونَ فِيهِ بَعْضُ هَذِهِ اَلْجُنُودِ حَتَّى يَسْتَكْمِلَ وَ يَنْقَى مِنْ جُنُودِ اَلْجَهْلِ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ فِي اَلدَّرَجَةِ اَلْعُلْيَا مَعَ اَلْأَنْبِيَاءِ وَ اَلْأَوْصِيَاءِ وَ إِنَّمَا يُدْرَكُ ذَلِكَ بِمَعْرِفَةِ اَلْعَقْلِ وَ جُنُودِهِ وَ بِمُجَانَبَةِ اَلْجَهْلِ وَ جُنُودِهِ وَفَّقَنَا اَللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ لِطَاعَتِهِ وَ مَرْضَاتِهِ.
ترجمهٔ فارسی - مصطفوی
سماعه گويد خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم و جمعى از دوستانش هم حضور داشتند كه ذكر عقل و جهل بميان آمد حضرت فرمود: عقل و لشكرش و جهل و لشكرش را بشناسيد، سماعه گويد من عرض كردم قربانت گردم غير از آنچه شما بما فهمانيدهايد نميدانيم. حضرت فرمود خداى عز و جل عقل را از نور خويش و از طرف راست عرش آفريد و آن مخلوق اول از روحانيين است پس بدو فرمود پس رو او پس رفت سپس فرمود پيش آى پيش آمد خداى تبارك و تعالى فرمود: ترا با عظمت آفريدم و بر تمام آفريدگانم شرافت بخشيدم سپس جهل را تاريك و از درياى شور و تلخ آفريد باو فرمود پس رو پس رفت فرمود پيش بيا پيش نيامد فرمود: گردنكشى كردى؟ او را از رحمت خود دور ساخت سپس براى عقل هفتاد و پنج لشكر قرار داد. چون جهل مكرمت و عطاء. خدا را نسبت بعقل ديد دشمنى او را در دل گرفت و عرض كرد پروردگارا اين هم مخلوقى است مانند من. او را آفريدى و گراميش داشتى و تقويتش نمودى من ضد او هستم و براو توانائى ندارم آنچه از لشكر باو دادى بمن هم عطا كن فرمود بلى ميدهم ولى اگر بعد از آن نافرمانى كردى ترا و لشكر ترا از رحمت خود بيرون ميكنم عرض كرد خشنود شدم پس هفتاد و پنج لشكر باو عطا كرد. و هفتاد و پنج لشكرى كه بعقل عنايت كرد (و نيز هفتاد و پنج لشكر جهل) بدين قرار است: نيكى و آن وزير عقل است و ضد او را بدى قرارداد، كه آن وزير جهل است؛ و ايمان و ضد آن كفر؛ و تصديق حق و ضد آن انكار حق؛ و اميدوارى و ضد آن نوميدى؛ و دادگرى و ضد آن ستم؛ و خشنودى و ضد آن قهر و خشم؛ و سپاسگزارى و ضد آن ناسپاسى؛ و چشم داشت رحمت خدا و ضد آن يأس از رحمتش؛ و توكل و اعتماد بخدا و ضد آن حرص و آز؛ و نرم دلى و ضد آن سخت دلى؛ و مهربانى و ضد آن كينهتوزى؛ و دانش و فهم و ضد آن نادانى؛ و شعور و ضد آن حماقت؛ و پاكدامنى و ضد آن بىباكى و رسوائى؛ و پارسائى و ضد آن دنياپرستى؛ و خوشرفتارى و ضد آن بدرفتارى؛ پروا داشتن و ضد آن گستاخى؛ و فروتنى و ضد آن خودپسندى؛ و آرامى و ضد آن شتابزدگى؛ و خردمندى و ضد آن بيخردى؛ و خاموشى و ضد آن پرگوئى؛ و رام بودن و ضد آن گردنكشى؛ و تسليم حق شدن و ضد آن ترديد كردن؛ و شكيبائى و ضد آن بيتابى؛ و چشمپوشى و ضد آن انتقامجوئى؛ و بىنيازى و ضد آن نيازمندى؛ و بياد داشتن و ضد آن بىخبر بودن؛ و در خاطر نگهداشتن و ضد آن فراموشى؛ و مهرورزى و ضد آن دورى و كنارهگيرى؛ و قناعت و ضد آن حرص و آز؛ و تشريك مساعى و ضد آن دريغ و خوددارى؛ و دوستى و ضد آن دشمنى؛ و پيمان دارى و ضد آن پيمانشكنى؛ و فرمانبرى و ضد آن نافرمانى؛ سرفرودى و ضد آن بلندى جستن؛ و سلامت و ضد آن مبتلا بودن؛ و دوستى و ضد آن تنفر و انزجار؛ و راستگوئى و ضد آن دروغگوئى؛ و حق و درستى و ضد آن باطل و نادرستى؛ و امانت و ضد آن خيانت؛ و پاكدلى و ضد آن ناپاكدلى؛ و چالاكى و ضد آن سستى؛ و زيركى و ضد آن كودنى؛ و شناسائى و ضد آن ناشناسائى؛ و مدارا و رازدارى و ضد آن راز فاش كردن؛ و يك روئى و ضد آن دغلى؛ و پردهپوشى و ضد آن فاش كردن؛ و نمازگزاردن و ضد آن تباه كردن نماز؛ و روزه گرفتن و ضد آن روزه خوردن؛ و جهاد كردن و ضد آن فرار از جهاد؛ و حج گزاردن و ضد آن پيمان حج شكستن و سخن نگهدارى و ضد آن سخن چينى؛ و نيكى بپدر و مادر و ضد آن نافرمانى پدر و مادر؛ و با حقيقت بودن و ضد آن رياكارى؛ و نيكى و شايستگى و ضد آن زشتى و ناشايستگى؛ و خودپوشى و ضد آن خود آرائى؛ و تقيه و ضد آن بىپروائى؛ و انصاف و ضد آن جانبدارى باطل؛ و خودآرائى براى شوهر و ضد آن زنادادن؛ و پاكيزگى و ضد آن پليدى؛ و حيا و آزرم و ضد آن بىحيائى؛ و ميانه روى و ضد آن تجاوز از حد؛ و آسودگى و ضد آن خود را برنج انداختن؛ و آسانگيرى و ضد آن سختگيرى؛ و بركت داشتن و ضد آن بىبركتى؛ و تندرستى و ضد آن گرفتارى؛ و اعتدال و ضد آن افزونطلبى؛ و موافقت با حق و ضد آن پيروى از هوس؛ و سنگينى و متانت و ضد آن سبكى و جلفى؛ و سعادت و ضد آن شقاوت؛ و توبه و ضد آن اصرار بر گناه؛ و طلب آمرزش و ضد آن بيهوده طمع بستن؛ و دقت و مراقبت و ضد آن سهل انگارى؛ دعا كردن و ضد آن سرباز زدن؛ و خرمى و شادابى و ضد آن سستى و كسالت؛ و خوشدلى و ضد آن اندوهگينى؛ مأنوس شدن و ضد آن كناره گرفتن؛ و سخاوت و ضد آن بخيل بودن. پس تمام اين صفات (هفتاد و پنجگانه) كه لشكريان عقلند جز در پيغمبر و جانشين او و مؤمنى كه خدا دلش را بايمان آزموده جمع نشود اما دوستان ديگر ما برخى از اينها را دارند تا متدرجا همه را دريابند و از لشكريان جهل پاك شوند آنگاه با پيغمبران و اوصياءشان در مقام اعلى همراه شوند و اين سعادت جز با شناختن عقل و لشكريانش و دورى از جهل و لشكريانش بدست نيايد خدا ما و شما را بفرمانبرى و طلب ثوابش موفق دارد.
به نظر من این ۷۵ جفت حالات مختلف ۱۲ مسافر ذهن و جامههایی هستند که به دوش خود میاندازند. جنگجو میتواند لباس عدل و شجاعت بپوشد یا جامهٔ تهور و جور بر تن کند. یا حاکم میتواند حالت التَّواضُع (فروتنی، از جنود عقل) یا الکِبر (خودبرتربینی، از جنود جهل) به خود بگیرد. یا جادوگر بین سَلامَةُ الغَیب (یکرنگی در نهان) و المُماکَرَة (حیلهگری) مجبور به انتخاب است و همین پلید یا پاک بودنش را مشخص میکند. صداهای داخل ذهن هر کس میتوانند وجههٔ عاقلانه یا جاهلانه -که در متن «سایه» خوانده میشوند- به خودشان بگیرند.
| مسافر | وقتی سرباز عقل است | وقتی سرباز جهل است |
|---|---|---|
| معصوم | اَلرَّجَاءُ (امیدواری)، اَلْإِيمَانُ (ایمان)، اَلتَّوَكُّلُ (توکل) | اَلْقُنُوطُ (ناامیدی)، اَلْكُفْرُ (کفر)، اَلْحِرْصُ (آزمندی) |
| یتیم | اَلصَّبْرُ (شکیبایی)، اَلِاسْتِغْفَارُ (آمرزشخواهی)، اَلرَّهْبَةُ (بیم/ترس) | اَلْجَزَعُ (بیتابی)، اَلِاغْتِرَارُ (فریبخوردگی/غرور)، اَلْجُرْأَةُ (گستاخی/بیباکی) |
| جنگجو | اَلشَّهَامَةُ (دلیری/شجاعت)، اَلْعَدْلُ (دادگری)، اَلْجِهَادُ (جهاد/تلاش) | اَلْبَلاَدَةُ (کودنی/بیحالی)، اَلْجَوْرُ (ستم)، اَلنُّكُولُ (عقبنشینی/شانه خالی کردن) |
| حامی | اَلرَّحْمَةُ (رحمت/بخشایش)، اَلرَّأْفَةُ (مهربانی)، اَلْمُؤَاسَاةُ (همیاری) | اَلْغَضَبُ (خشم)، اَلْقَسْوَةُ (سنگدلی)، اَلْمَنْعُ (دریغ کردن) |
| جوینده | اَلزُّهْدُ (پارسایی/بیرغبتی به دنیا)، اَلتَّذَكُّرُ (یادآوری/بیداری)، اَلتَّوْبَةُ (بازگشت) | اَلرَّغْبَةُ (میل و رغبت به دنیا)، اَلسَّهْوُ (غفلت/فراموشی)، اَلْإِصْرَارُ (پافشاری بر گناه) |
| عاشق | اَلْحُبُّ (دوستی/عشق)، اَلْأُلْفَةُ (انس و الفت)، اَلْوَفَاءُ (وفاداری)، اَلْعِفَّةُ (پاکدامنی) | اَلْبُغْضُ (کینه/نفرت)، اَلْفُرْقَةُ (جدایی)، اَلْغَدْرُ (پیمانشکنی)، اَلتَّهَتُّكُ (پردهدری) |
| خالق | اَلنَّشَاطُ (سرزندگی/شادابی)، اَلتَّهْيِئَةُ (آمادگی/سازندگی)، اَلْقَوَامُ (میانهروی/استواری) | اَلْكَسَلُ (تنبلی)، اَلْبَغْيُ (تجاوز/سرکشی)، اَلْمُكَاثَرَةُ (فزونطلبی) |
| نابودگر | اَلنَّظَافَةُ (پاکیزگی/پاکسازی)، اَلِاسْتِسْلَامُ (گردن نهادن به حق)، اَلسَّتْرُ (پوشاندن) | اَلْقَذَرُ (پلیدی)، اَلِاسْتِكْبَارُ (گردنکشی)، اَلتَّبَرُّجُ (خودنمایی) |
| حاکم | اَلْإِنْصَافُ (انصاف)، اَلتَّوَاضُعُ (فروتنی)، اَلتُّؤَدَةُ (آرامش/وقار) | اَلْحَمِيَّةُ (تعصب بیجا)، اَلْكِبْرُ (خودبزرگبینی)، اَلتَّسَرُّعُ (شتابزدگی) |
| جادوگر | اَلْفَهْمُ (درک عمیق)، اَلْمَعْرِفَةُ (شناخت)، سَلاَمَةُ اَلْغَيْبِ (پاکی باطن) | اَلْغَبَاوَةُ (کودنی/سطحینگری)، اَلْإِنْكَارُ (انکار/ناشناسایی)، اَلْمُمَاكَرَةُ (حیلهگری پنهان) |
| حکیم | اَلْعِلْمُ (دانایی)، اَلْحِكْمَةُ (حکمت)، اَلصِّدْقُ (راستگویی) | اَلْجَهْلُ (نادانی)، اَلْهَوَاءُ (هوای نفس)، اَلْكَذِبُ (دروغ) |
| دلقک | اَلْفَرَحُ (شادمانی)، اَلرِّضَا (خشنودی)، اَلصَّمْتُ (خاموشی گزیدن/تأمل) | اَلْحَزَنُ (اندوه)، اَلسُّخْطُ (ناخشنودی/خشم)، اَلْهَذَرُ (یاوهگویی) |
دربارهٔ تکامل انسان، حدیث میگوید: «فَلاَ تَجْتَمِعُ هَذِهِ اَلْخِصَالُ كُلُّهَا… إِلاَّ فِي نَبِيٍّ». یعنی همهٔ ۷۵ سرباز عقل فقط در پیامبران جمع میشوند. دربارهٔ ما آدمهای معمولی (مَوالِینا) میگوید که انسانها ترکیبی از جنود عقل و جهل را دارند. هدف نهایی این است که «حَتَّى يَسْتَكْمِلَ وَ يَنْقَى». یعنی آنقدر تلاش کنند تا سربازان جهل را یکییکی بیرون بیندازند و سربازان عقل را جایگزین کند؛ که «اين سعادت جز با شناختن عقل و لشكريانش و دورى از جهل و لشكريانش بدست نيايد».
جنود عقل و اسماءالحسنی
خود این ۷۵ سرباز از کجا آمدهاند؟ آیا غیر از این است که منبعشان همان صفات خدا و اسماءالحسنی است؟ و آیا بیرون انداختن جنود جهل، همان رسیدن به اسماء و تبدیل شدن به تجلی آن در عالم نیست؟ تطبیق مسافران با اسماءالحسنی هم مشابه جنود عقل و جهل است. مثلاً الخالق (آفریننده)، الباریْ (پدیدآورنده)، المصوّر (نگارگر) و المُحیی (زندهکننده) همان ایدئالهای خالق هستند و المُمیت (میراننده)، المُطهِّر (پاککننده)، الستار (پوشاننده) و الماحی (محوکننده) قلهٔ نابودگری هستند.
اگر جنود عقل و جهل لباسهای مسافران هستند، مدل IFS که ضلع سوم این مثلث است، نشان میدهد که چطور مسافران مختلف در اتوبوس پخش شدهاند و برای درمان آنها چه باید کرد.
مدل IFS
مدل IFS یا Internal Family System (سیستم خانوادهٔ درونی) میگوید درون ما آدمها مثل خانوادهای است که سه دسته آدم در آن زندگی میکنند: مدیرها، آتشنشانها، و تبعیدیها. این مدل همین حالا در علم روانشاسی مورد استفاده و به عنوان یک روش درمان پذیرفته شده است.
مدیرها همان مسافران همیشه بیدارند. وظیفهشان اداره کردن اتوبوس است؛ آن هم به هر قیمتی که شده. آنها هستند که میگویند «خوب باش»، «قوی باش»، «کنترل داشته باش»، «مردم از دستت ناراحت نشوند». مدام مراقبند تا مبادا اتوبوس به چالهای بیفتد که قبلاً توش افتاده. مثلاً کسی که توی رابطه قبلی اش زخم خورده، حالا یک مدیر درونش بیدار میشود که مدام چک میکند: «نکند دوباره خیانت بشه؟»، «نکند زیادی وابسته بشم؟»، «نکند…». وظیفهاش محافظت است، اما اگر زیادی جدی بگیرد، زندگی را تبدیل به یک پادگان نظامی میکند.
جماعت آتشنشان، برعکس مدیرها، تا آتشی روشن نشده باشد پیدایشان نیست. به محض اینکه اتفاق بدی میافتد، یک زخم قدیمی سر باز میکند، ناگهان وسط میدان میپرند. کارشان مدیریت بحران و خاموش کردن آتش است، اما با بنزین. آنها مکانیزمهای دفاعی ناخودآگاهی هستند که از دیرباز در انسان به وجود آمدهاند. یک دعوای ساده را تبدیل میکنند به یک جنگ تمامعیار. یک ناراحتی کوچک را با یک بطری نوشیدنی یا چند ساعت چرخیدن بیهدف در شبکههای اجتماعی درمان میکنند. آنها همان مسافرهایی هستند که میگویند: «حوصلهات سر رفته؟ برو خرید کن»، «عصبی هستی؟ داد بزن تا حال کنی». مدیرها میخواهند آتش اصلاً روشن نشود، آتشنشانها اما وقتی روشن شد، با هر وسیلهای که شده، حتی اگر خودشان را بکشند، میخواهند شعله را زودتر خاموش کنند.
مدیرها و آتشنشانها، هر دو برای حفاظت از تبعیدیها به وجود آمدهاند. آنها نمیگذارند پای کسی به آن قسمت تاریک اتوبوس باز شود. تا کسی نزدیک آن قسمتهای آسیبدیده و سرکوبشده میشود، مدیران و آتشنشانها چنان قیل و قالی راه میاندازند که حواس همه از جمله خود فرد از ماجرا پرت شود. فرآیند درمان باید با آرام کردن آن دو و هموار کردن مسیری برای رسیدن به تبعیدیها و فعالسازی مجدد هر کدام باشد.
به مرور و با آزادی تبعیدیها، انسان به «خود» (Self) میرسد. وقتی مدیرها و آتشنشانها کنار میروند، وقتی تبعیدیها آزاد میشوند و دیگر کسی آنها را زندانی نمیکند، یک دفعه فضای اتوبوس عوض میشود. بوی «خود» -که همان تعادل عقل و مسافران است- در فضا میپیچد. ویژگیهای یک «خود» کامل با هشت کلمهٔ زیر قابل بیانند:
- کنجکاوی (Curiosity): میخواهم بدون قضاوت بدانم این مسافر چه میگوید.
- شفقت (Compassion): به دردش آگاهم و دلم برایش میسوزد.
- آرامش (Calm): نه میخواهم فرار کنم، نه میخواهم حمله کنم. فقط هستم.
- اعتماد (Confidence): میدانم که میتوانم از عهده این مکالمه برآیم.
- وضوح (Clarity): میبینمش آنطور که هست، نه آنطور که میترسم باشد.
- شجاعت (Courage): حاضر میشوم با زخمها روبهرو شوم.
- ارتباط (Connectedness): حس میکنم با تمام این مسافرها یکی هستم.
- صلحطلبی (Peacefulness): نه در جنگم، نه در گریز. در صلحم.
در IFS، هدف نهایی است که با «خود» پشت فرمان بنشینی، نه با هیچکدام از مدیرها یا آتشنشانها. از آنجا، با همه مسافرها با مهربانی حرف بزنی. از آنها تشکر کنی که سالها مراقب اتوبوس بودهاند. از تبعیدیها معذرتخواهی کنی که آنقدر آنها را در صندوق عقب تنها گذاشتهای. و کمکم همه را به صندلیهای جلو دعوت کنی.
اگر بخواهیم این را با مدل پیرسون جمع کنیم، باید بگوییم که این سه حالت، وضعیت هر یک از مسافران را نشان میدهند. اگر صدایی در کسی قوی است، در جایگاه «مدیر» مینشیند. اگر صدا وجود دارد و اغلب فعال نیست، «آتشنشان» است و اگر هم کلاً دهانش را بسته و بدنش را در صندوق عقب انداختهاند، «تبعیدی» است.
نسبت عقل و اتوبوس
مسافرانی که در متن توصیفشان کردیم، صرفاً مسافر و مشاورند. قرار نیست پشت فرمان قرار بگیرند. آنکه پشت فرمان است، عقل انسان است. عقل است که تصمیم میگیرد به کدامیک بها بدهد و دیگری را ساکت کند. یافتههای اخیر علوم اعصاب و فلسفهٔ ذهن هم به این قضیه نزدیکند. ما چیزی به نامِ «منِ واحد» در مغز نداریم؛ بلکه شبکههای عصبی مختلفی داریم که هر کدام با مواد شیمیایی و امواجِ خاصِ خودشان بیدار میشوند. وقتی صدای جنگجو بیدار میشود، مغز ما در یک وضعیتِ شیمیایی33 متفاوت قرار میگیرد که با وضعیتِ زمانِ عاشق یا حکیم فرق دارد. هنرِ راننده قشر پیشپیشانی مغز34 این است که اجازه ندهد یکی از این ایالتها یا مسافران، کلِ منابعِ مغز را به انحصارِ خودش درآورد و بقیه را فلج کند. گاهی اوقات اثر مسافران به قدری زیاد است که باعث بروز علائم جسمی -سفت شدن فک، لرزیدن دست، سیخشدن موها و…- میشود.
مسافرها را کجاها میتوان بهتر شناخت؟ هر کجا که پشت فرمان اتوبوس خالی باشد. مثل خواب، مثل لحظات فوران احساسات و غرایز، مثل زمان بیخوابی و ضعف، مثل زمان بازی کردن نقش. در همهٔ اینها عقل خاموش یا ضعیف میشود و راه را برای اثرگذاری مسافران بازتر میکند. اینجاهاست که انسان میتواند با دقت و ریزبینی بیشتری درونیات خودش را بشناسد و حتی تصمیمهایی بگیرد که وقتی سر عقل است به گرفتن آنها فکر هم نمیکند.
صدای این احساسات در بعضی افراد قویتر است که قوت عقلشان را ضعیفتر میکند. عقل ضعیف مثل مدیر ضعیف است. زیردستانش مدام از زیر کار درمیروند و کاری هم از دستش برنمیآید. اهل بازخورد هم نیست که اشتباهاتش را اصلاح کند. وقتی هم برخورد میکند چنان قهری است که مایهٔ سرکوب احساسات میشود. ولی عقل قوی مثل مدیر خوب همه را درست به خط میکند و استعدادهای همه را طوری شکوفا میکند که به عقل خودشان هم نمیرسید.
ایدئال انسان جایی است که میان عقل و احساس به تعادل میرسد. یعنی عقل با کمک صدای حاکم ملک درونش را آباد کند. تصمیم بگیرد که در چه موقعی به چه احساسی بها دهد، آزادش کند یا مثل فنون رزمی مسیر انرژیاش را تغییر دهد. برای همین هر انسانی از هر جایی که هست به سمت تعادل و تکامل حرکت میکند؛ آنکه عقل قوی دارد، باید مسافرانش را بهتر بشناسد و سرکوبشان نکند. و آنکس که مسافران قوی دارد، باید عقلش را تقویت کند تا همهٔ اینها را مدیریت کند.
تقویت عقل با شناختن مسافران و اعتماد به آنها ممکن میشود. در روانشناسی مدرن میگویند که «احساساتت را حس کن». هر کدام از این مسافرها چه میگویند؟ به چه میخواهند برسند؟ من را در برابر چه چیزی محافظت میکنند؟ مرحلهٔ بعدی، قضاوت و تصمیمگیری میان مسافران است که اولویت پیدا میکند. در این شرایط کدامشان بهتر میگوید؟ حرف هر کدام چه عواقبی دارد؟ نکند حرفی که به ظاهر به سود من است به ضررم تمام شود؟ این پرسشها هستند که کمکم ازدواج میان صداها را در شرایط مختلف رقم میزنند. پس مقام اول عقل شناخت است و مقام دوم قضاوت و مقام سوم یکپارچگی در دنیای درون. البته که در قضاوت و تلاش برای یکپارچگی، شناخت همچنان کامل و کاملتر میشود35.
انسانها برای اینکه نداهای درون خودشان را بهتر بشناسند، همیشه خودآگاه (از طریق نوشتن شرح حال) و ناخودآگاه (از طریق نوشتن قصه) آن را از خودشان بیرون کشیدهاند. برای همین خیلی از اسطورهها و داستانها را میتوان گفتگوی صداهای درونی نویسنده و قصهسرای آنها دانست36. مثلاً کتاب «نامهای به پدر» کافکا از اول تا آخر صدای کودک یتیمی است که از جانب پدر ظلم دیده. یا کتاب «زوربای یونانی» مکالمه و آشتی میان «دلقک» و «حکیم» است. یا کل پیرنگ Haters to Lover (دو نفر که ابتدا از هم متنفرند به مرور عاشق هم میشوند) در ادبیات بیانگر آشتی میان صداهای درونی نویسنده و در اوج خود ازدواج میان مفاهیم است. یک لیست اولیه از آنها را در جدول پایین آوردهام. توصیهٔ من به هر کسی که میخواهد خودش را بشناسد این است که بنویسد. اگر میتواند داستان بنویسد که بهتر است. آن هم کاملاً ناخودآگاه و روان، بدون فکر کردن. اگر امکانش را ندارد، حداقل شرح حال بنویسد.
صداهای جامعه هم بسط صداهای درونی افرادند. عدهای صدای معصوم میدهند. بعضی به شدت ناامیدند، عدهای دنبال خوشگذرانی و برخی در جستجوی مداماند. اگر انسان کامل کسی باشد که همهٔ این صداها در آن به تعادل رسیدهاند و سر وقت فعال میشوند، جامعهٔ کامل هم جایی است که انسانهای آن در ازدواجی دائم با هم به سر میبرند. هر وقت نیرویی برمیخیزد، به آن فرصت ظهور داده میشود و به تصمیم عقل، نیرویی دیگر به آن میآمیزد تا از زوجیت میان آنها جامعه به تعادل برگردد؛ نه آنقدر آشوبناک که فرصتی برای زیستن نباشد و نه آنقدر بیبخار که فرقی بین زیستن و مردن باقی نماند.
جمعبندی: تکامل و وحدت
Title
زندگی بندبازی است. زندگی راه رفتن روی لبهٔ تیغ است. که با طنابهای کمکی نگهش داشتهاند.
دنیایی درون انسان است. چه بسا بزرگتر از دنیای بیرون. صداهای مختلفی هستند که گاه و بیگاه میخواهند انسان را به سمتوسوهای مختلف بکشند. گاهی نیت خیر دارند و گاهی نیت شر. اگر همین الان برگردید و سطر «سایهٔ» هر مسافر را ببینید، متوجه میشوید که بدترین بروز هر مسافر نمایی از سرکشی و خودخواهی است. حالتی است که فرد در آن از صدای مسافر فقط برای راضی نگه داشتن یک «من» کوچک استفاده میکند. در حالی که استعداد تکتک اینها خیلی بیشتر از این حرفهاست. سحر جادوگر، حکمرانی حاکم و عشق عاشق میتواند دنیا را تکان دهد و حیف است اگر محدود به پر کردن ظرفی کوچک از منفعتهای زودگذر شوند.
و این وسط، راننده همان عقل است. همان که در IFS اسمش را «خود» گذاشتهاند. آن هسته آرام و مهربانی که اگر پشت فرمان بنشیند، اجازه نمیدهد جنگجو همهچیز را نبرد ببیند یا حامی همه را خفه کند. قوت عقل در کنار آزادی مسافران است که انسان را کامل میکند. نه سرکوب صداها، نه رها کردن افسار به دست آنها. بلکه زیستن با همه آنها.
تا الان باید مشخص شده باشد که هدف شادی نیست و هیچوقت هم نبوده است. به قول نیچه «فقط انگلیسیها دنبال شادیاند». شادی بدون غم معنا ندارد، عشق بدون نفرت، امید بدون ناامیدی. شاید هدف همان «کامل بودن» باشد. همان که در حدیث جنود عقل گفت: «حَتَّى يَسْتَكْمِلَ وَ يَنْقَى»؛ تا کامل شود و پاک گردد. یعنی تمام این ۷۵ لشکر عقل را یکیک به درون راه دهد و لشکریان جهل را بیرون بریزد. آن وقت است که انسان میشود آن رانندهای که همه مسافرها دوستش دارند و او هم آنها را دوست دارد؛ چون به همه به یک اندازه مجال ظهور داده، بیآنکه بگذارد کسی پشت فرمان بنشیند. وحدت در عین کثرت.
در نهایت، این اتوبوس در جادهای بیپایان در حرکت است. مقصدش معلوم نیست. شاید اصلاً مهم نباشد. مهم این است که راننده و مسافرها یاد بگیرند چطور از این سفر مشترک لذت ببرند. با همهی اختلافها، با همهی کشمکشها، با همهی شادیها و غمها. چون در نهایت، همه در یک اتوبوس همسفرند.
و این اتوبوس، همین حالا، درون تکتک ما در حرکت است.

Footnotes
-
دربارهٔ اینکه اتوبوس از کجا آمده و به کجا میرود خیلی نمیخواهم صحبت کنم. به اندازهٔ کافی در متن دینداری گفتهام. آنچه مورد تمرکز من است، فضای داخلی اتوبوس و مسافران آن است. ↩
-
داخل انیمیشن فرض میشود که احساسات یک دموکراسی ناگفته بین خود دارند؛ که یکی طرح خود را میگوید و دیگران میپذیرند. گاهی هم که شرایط دشوار میشود، برخی بدون اجازهٔ بقیه سکان را در دست میگیرند. ولی این فرض را نمیپذیرم. چون اگر آنها احساسات خام نباشند و بلکه آدمهای کوچک درون ذهن باشند، دوباره خود آن آدمها هم نیاز به مسافرانی دارند و بالاخره به جایی میرسیم که فقط احساسات وجود داشته باشند. یک توضیح دیگر میتواند این باشد که «عقل» وجود ندارد چونکه یک Emergent Property از جمع تکتک احساسات است. یعنی احساسات وقتی با هم کار میکنند، قواعدی برای تعامل شکل میدهند که این قوانین نقش عقل را ایفا میکند. ولی طبق تجربه این را هم نمیتوانم بپذیرم. ↩
-
Internal Family Systems ↩
-
Innocent ↩
-
Orphan ↩
-
Warrior ↩
-
Caregiver ↩
-
با نگاهی دیگر یتیمی که همهٔ عمرش برای رسیدن به فضای امن سختی کشیده، حالا حامی نسل بعد خودش میشود و معصوم با احیای روحیهٔ جنگجویی، فضای امنی برای اطرافیان خود میسازد. ↩
-
این دو زوج به تجربهٔ من از زمان بلوغ تا حوالی ۳۰ سالگی به شدت فعال میشوند. ↩
-
Seeker ↩
-
اکثر معتادان به شبکههای اجتماعی دچار افراط در شخصیت جوینده هستند. اساس FOMO روی همین صدای انسان بنا شده است که نتیجهاش شیفتگیهای کوتاهمدت و سریالی است. ↩
-
Lover ↩
-
ازدواج را هم در همین چارچوب میفهمم. جویندگی زیاد در یافتن شریک زندگی روابط را سطحی و گذرا میکند. بالاخره انسان باید تصمیم بگیرد که جویندگی و تشویش حاصل از آن را کنار بگذارد و با عشق به روابطش عمق دهد. ↩
-
Creator ↩
-
همیشه اینکه «چرا انسانها کار میکنند» برایم سؤال بوده است. منظورم ورای نیاز مالی است. آنچه بارها و بارها به آن رسیدهام یک انگیزهٔ درونی قوی برای بروز خود است. برای همین است که کار کردن را اول از همه ساختن یک تصویر بیرونی از انگیزههای درونی و میل به یکی ساختن بیرون و درون میدانم ↩
-
یک راه دیگر برای تعدیل بین این دو -که دغدغهٔ خیلی از جوانهای دوروبر من هم هست- مدیریت اکتشاف و استخراج است که در مطلب زندگی با راهزنها دربارهاش نوشتهام. ↩
-
Destroyer ↩
-
خیلی از بزرگترین تحولها بعد از مرگ نسل قبل اتفاق میافتند. نسل جدید همیشه صدای جوینده و نابودگر جامعه بوده است. آنها هستند که داشتهها را رها میکنند و آشغالها را دور میریزند؛ اما انگار همیشه این ترس وجود دارد که نکند همهچیز را رها کنند. ↩
-
در یکی از بیمارستانهایی که رفته بودم، بخش زایمان و اورژانس کنار هم بودند. در یکی صدای خنده میآمد و در یکی صدای گریه. مرگ و زندگی عجین هماند و بدون یکی، دیگری معنایی ندارد. سوگواری درد نابودی را بر ما آسان میکند و انگیزهای دوباره برای حرکت میدهد. ↩
-
Ruler ↩
-
«اَلنّاسُ بِاُمَرائِهِمْ اَشْبَهُ مِنْهُمْ بِآبائِهِمْ - مردم، به حاکمان خود شبیهترند تا به پدرانشان». انسانها حکمرانی را از حاکمان خودشان -یا حداقل تصورشان از حکمرانی آنها- میآموزند. حکمرانی درونی آنها شبیه حکمرانی حاکمانشان میشود و به همین خاطر است که خلقیاتش بسیار شبیه به حاکمان خودشان پیدا میکنند. افلاطون هم در کتاب جمهور خودش برای توصیف انسان ایدئال، سلسلهمراتب حکمرانی یک شهر را مثال میزند. در روایتهای مدرن و پستمدرن نفرت از حاکمان|پادشاهان به اوج خودش میرسد. آنها افرادی زورگو، ستمگر، نالایق و احمق جلوه داده میشوند. همین باعث میشود که مخاطبان آن پیشفرض از قدرت و تجمع قدرت فراری باشند. چه در درون خودشان، چه در خانواده و چه در جامعه. در صورتی که هیچ آرمانشهری چه در بیرون و چه در درون نمیتواند بدون حاکم دوام بیاورد. ↩
-
از نقدهای جدی وارد به حکومتها این است که نمیتوانند طرحهای خود را -هر چقدر که مفید باشند- موجه جلوه دهند. اکثر مدیران موفق صداهای رسای حاکمان درون خودشان را میشنوند و به آنها بها میدهند؛ اما جادوگرانی کنار خودشان ندارد که اقناع لازم را ایجاد کنند. تفاوت بین نگاه شریعت و طریقت در اسلام هم از این لنز قابل توضیح است. آنهایی که به بکن-نکن میچسبند، اکثراً «چرایی» را فراموش میکنند و پشت الزام قانونی سنگر میگیرند. آنهایی که فقط به دنبال چرایی میروند سر از ناکجاآبادهایی درمیآورند که گاهی با احکام اولیه هم در تناقض هستند. ↩
-
Magician ↩
-
جادوگر اسمی عام برای کسی است که به پدیدهها معنا میبخشد. هر صدایی که قصد معنابخشی داشته باشد، اعم از اسطوره، دین، جادو یا علم کارش همین است. ↩
-
Sage ↩
-
Fool ↩
-
اثر ناظر یا Observer Effect در فیزیک کوانتوم مشابه این است. عمل مشاهده، واقعیت را تغییر میدهد. در فلسفهٔ ذهن هم با کلیدواژهٔ Predictive Processing به این پدیده میپردازند. ↩
-
مجدداً اصل عدم قطعیت هم در فیزیک کوانتوم همین است. ما نمیتوانیم همزمان هم مکان و هم سرعت یک ذره را با دقت مطلق بدانیم. ↩
-
یک نمایش خوب از دردناک بودن حقیقت و آزادی در فیلم They Live هست. جایی که شخصیت اصلی برای دادن عینکهای حقیقتبین به دیگری چند دقیقهای با او مشغول کتککاری میشود و تهدیدش میکند که یا عینک را میگذارد یا مجبورش میکند آشغالهای داخل سطل خیابان -که احتمالاً همان ایدئولوژیهاست- را بخورد. ↩
-
به نقل از کتاب امثال و حکم دهخدا: چنان که در اختراع و ابداع مزارها عادت رفته است، شیّادی پنهانی چند لوحی مُزَوّر (ساختگی) که نام فرزندی از پیشوایان دین بر آن ثبت بود در خاک کردند؛ و با رویاهای دروغین خود، سادهلوحان را به کاوش زمینِ نو و برآوردن لوح برانگیختند. لوح برآمد، دعوی ثابت و تولیت خدمت مزار بدیشان مسلّم و جد اول صدقات و نذور از هر سو بدان صوب روان شد. تا روزی یکی از شرکای جعل از دستیار خویش مالی بدزدید. صاحب مال به حدس و قیاس سارق را شناخته در مطالبت ابرام کرد و او هربار با سوگندان غلیظ به همان بقعۀ شریف مُنیف (بلند) بر انکار میافزود. عاقبت مرد از بیشرمی و وقاحت همکار به حیرت مانده بیاختیار در میان مردم برخلاف مصلحت خویش فریاد برآورد: ای بیشرم؛ آخر نه این امامزاده را با هم ساختیم؟ ↩
-
عبدالحسین زرینکوب، از کوچهٔ رندان، صـ۴۱ ↩
-
محمدعلی اسلامی ندوشن، ماجرای پایانناپذیر حافظ، صـ۸۰ ↩
-
Chemical State ↩
-
Pre-frontal Cortex ↩
-
این حرف از دهان من گندهتر است اما عقل انسان به نظر از جنس ذات خداوند است و مسافران از جنس صفات خداوند. عقل است که تصمیم میگیرد عدالت خدا بر رحمتش پیشی بگیرد یا رحمتش بر عدالتش. بدون ذات، رابطهٔ بین صفات تعدیل نمیشود. لذا فرآیند تکامل انسان در آزاد گذاشتن مسافران (صفات) و تعامل عقل (ذات) با آنها شکل میگیرد. ↩
-
در متن دینداری مفصلتر دربارهٔ بیرون کشیدن درونیات نوشتهام. البته که این یک لنز نگاه به داستان و اسطوره است و ممکن است خود نویسنده هنگام نوشتن داستان اهداف دیگری را دنبال میکرده است. ↩
