رویکرد هر کس در دیزاین و حل مسأله منتج از نگاهش به «انسان» است.

دیزاینر مسأله را همانطوری حل می‌کند که مخاطبش را می‌بیند. اینکه افراد «مانع» حل مسائل هستند یا برعکس می‌توانند «خالق» راه‌حل باشند، به کلی فرآیند دیزاین را تحت تأثیر قرار می‌دهد. این متن بیشتر بر لایه‌های کلان دیزاین (مثل طراحی سیستم، خدمات، رویداد و سیاست‌گذاری) متمرکز است؛ هرچند که این سه لنز به راحتی تا مقیاس‌های خردتر مثل طراحی رابط کاربری یا گرافیک نیز قابل تعمیم هستند.

این متن با هدف معرفی سه نگاه «جراح»، «معمار» و «میزبان» نوشته شده است و حاصل تجربهٔ شخصی من در مشاهدهٔ دیزاین‌های مختلف و شناسایی جوهرهٔ آن‌هاست. هر کدام از این‌سه، پیش‌فرض‌ها و رفتارهای متفاوتی دارند و قطعاً به شیوه‌های مختلفی از دیزاین منجر می‌شوند. نگاه «جراح» به دنبال انسان بیهوش است تا بدون کوچک‌ترین دخالتی کار خودش را بکند، نگاه «معمار» هدفش طراحی زمین بازی و هدایت انسان‌ها به سمت مطلوبات خودش است و نگاه «میزبان» به دنبال فعال‌سازی افراد برای خلق و رساندن آن‌ها به هدفی جوشیده از درون خودشان است.

در زیر تلاش می‌کنم هر یک از این استعاره‌ها و نگاه‌ها را بیشتر باز و دربارهٔ کارکرد و محدودیت هرکدام صحبت کنم.

نگاه جراحانه

یا «تو نیا، خودم حلش می‌کنم».

استعارهٔ جراحی یکی از رایج‌ترین اصطلاحاتی است که برای تغییر و سازماندهی به کار می‌برند. جراحی نیاز به بیمار دارد؛ آن هم بیمار بیهوشی که درد را حس نمی‌کند و اراده‌ای هم از خودش ندارد. یکی از علت‌هایی که اکثر جراحی‌های اجتماعی ناموفق هستند، همین پیش‌فرض درد نکشیدن است. در نگاه جراحانه سایرین همه «مانع» هستند. ایدئال جراح وقتی است که همه‌چیز ایدئال و استریل باشد. مریض هم باید بیهوش باشد که جراح با خیال راحت کارش را بکند1.

تفکر جراحانه به دنبال حل مستقیم مسأله است. مثلاً فرض کنید بچهٔ خودتان سراغ شیر آب رفته و می‌خواهد آب‌بازی کند. با دیدگاه جراحانه سیر استدلالی اینگونه است:

  1. بچه می‌خواهد آب‌بازی کند.
  2. آب‌بازی آشپزخانه را به هم می‌ریزد.
  3. به هم ریختن آشپزخانه بد است و بچه این را نمی‌فهمد.
  4. پس بچه نباید آب‌بازی کند.

سیر تفکر به شدت منطقی است. درست مثل الکتریسیتهٔ ساکن که به دنبال کمترین مقاومت است، تفکر اینجا هم مهندسی و حساب‌شده است. هیچ‌کس نمی‌تواند از گزاره‌های ۱ تا ۳ نتیجه‌ای جز ۴ بگیرد. هیچ‌کدام از گزاره‌های ۱ تا ۳ هم «غلط» نیستند. کسی که این‌گونه فکر می‌کند، احتمالاً لیوان‌های آب را جمع می‌کند یا شیر آب را به قدری سفت می‌بندد که بچه نتواند کارش را بکند. همین تفکر در مقیاس بزرگ‌تر به دنبال سریع‌ترین و بی‌دردسرترین راه‌حل برای مسأله است. مثلاً لو کوربوزیه2، معمار مشهور فرانسوی، پیشنهاد داده بود که مرکز تاریخی شهر پاریس را به کلی با بولدوزر صاف کنند و به جایش برج‌هایی کاملاً یکسان بسازند تا مشکل ترافیک و مسکن حل شود.

تفکر جراحانه از دو مسیر اصلی حل مسأله می‌کند: (۱) رفع عوارض و (۲) توسعهٔ فناوری. رفع عوارض همان بستن شیر آب است که نمونه‌های بزرگ‌تری مثل سندنویسی، فیلترینگ اینترنت یا تعطیلی مدارس یا «دستور نظارت شدیدتر بر قیمت‌ها» را شامل می‌شود. توسعهٔ فناوری هم با اینکه ظاهر آراسته‌تری دارد، اما همچنان عاملیتی برای انسان‌ها قائل نیست و بدون دخالت آن‌ها مسأله را حل می‌کند. مثل طراحی فیلتر اگزوز بهتر یا توسعهٔ خودروی برقی برای کاهش آلودگی هوا یا افزایش راندمان نیروگاه‌ها برای تأمین برق مصرفی.

اثرات تربیتی جراحی

این مدل به طور مستقیم انسان‌ها را ضعیف بار می‌آورد. یک نقل قول معروف از هنری کسینجر هست که می‌گوید «نفت مهمتر از آن است که دست عرب‌ها باشد». یعنی چی؟ غیرمستقیم می‌گوید که «عرب‌ها لیاقت نفت را ندارند». سفت کردن شیر آب هم عیناً همین پیام را به بچه منتقل می‌کند: «تو لیاقت آب‌بازی را ندارد و خرابکاری به بار می‌آوری». چنین رفتاری عزت نفس بچه را از همان ابتدا می‌شکند. انسانی که این‌طور تربیت شود، در بزرگ‌سالی‌اش هم گردن به استعمار خواهد داد و مدام منتظر است تا «دیگری» کاری برایش بکند. نقل قولی از دوستانم که در اردوهای جهادی شرکت کرده‌اند شنیده‌ام که برخی مردم در مناطق محروم در شرایطی مثل شکستن لوله هم دست به کاری نمی‌زنند و منتظرند که دولت مشکلات‌شان را حل کنند.

تصویر نگاه جراحانه در امور سیاسی به مرور زمان منفی و منفی‌تر شده است؛ چرا که با سلب اختیار و زورگویی بروز می‌یابد. اما همچنان راه خودش را با لباس «تخصص» ادامه می‌دهد. هر جایی که متخصص حضور داشته باشد، امکان اعمال ارادهٔ جراحانه فراهم است و فارغ از درستی یا غلطی، متخصصان پزشکی و مدیریت و مهندسی راه اظهارنظر را بر عموم مردم می‌بندند.

نگاه معمارانه

یا «تو بیا، با قواعد من حلش کن».

نگاه معمارانه برای اجزا و دخیل کردن انسان‌ها اهمیت بیشتری قائل است و صرفاً به دنبال نتیجه نیست. در این نگاه انسان‌ها عامل (Agent) هستند؛ یعنی قابلیت مشاهده، تصمیم‌گیری و عمل دارد. اینجا چالش اصلی دیزاینر این است که «اگر انسان‌ها اراده‌های مختلف و پراکنده‌ای دارند، باید آن‌ها را هدایت کرد». تفکر معمارانه به طراحی زمین بازی و فضاسازی کار دارد. می‌خواهد طوری قواعد را بچیند که انگیزهٔ انسان‌ها با خواستهٔ او هم‌راستا شود. مثلاً برای بچه می‌خواهد آب‌بازی کند، شخص اول از همه می‌پرسد: «آیا حالتی هست که هم بچه آب‌بازی کند و هم کثیف‌کاری نشود؟». همین سؤال ساده می‌تواند سیر تفکر قبلی را در مسیر دیگری بیندازد:

  1. بچه می‌خواهد آب‌بازی کند.
  2. آب‌بازی آشپزخانه را به هم می‌ریزد.
  3. به هم ریختن آشپزخانه بد است و بچه این را نمی‌فهمد.
  4. آیا حالتی هست که در آن هم بچه آب‌بازی کند و هم آشپزخانه تمیز بماند؟
  5. اگر هست، پس آن را اجرا می‌کنیم.

همین پرسش کوتاه در را به روی راه‌حل‌های جدیدی باز می‌کند. تفکر معمارانه آزادی بیشتری به افراد می‌دهد؛ اما همچنان آزادی را محدود به قوانین می‌کند. مثلاً پدر یا مادر اینجا برای بچه چند کاسه و لیوان می‌آورد که آب‌بازی خودش را محدود به آن انجام دهد. این آزادی محدود برای بچه‌ها ایدئال است؛ چرا که از یک سو بازی‌اش را می‌کند و از سوی دیگر به قدری آزاد و بی‌هرج‌ومرج نیست که بخواهد دیگران را عصبانی کند.

پیش‌فرض تفکر معمارانه این است که «ساختار -که شامل فضا، قوانین و رویه‌هاست- بر رفتار تأثیر دارد. پس من اگر ساختار و انتخاب‌ها را درست طراحی کنم، غیرمستقیم رفتار را هم کنترل کرده‌ام». مثلاً تحقیقات آماری نشان داده‌اند که رستوران‌های سلف‌سرویس ۷۵٪ افراد اولین غذایی را می‌بینند انتخاب می‌کنند و سه غذایی که اول می‌بینند، ۶۶٪ حجم غذایی که می‌خورند را تشکیل می‌دهند. با مشاهدهٔ این رفتار است که صاحبان رستوران‌ها غذاهای زودسیر و ارزان را جلوتر می‌گذارند.

یک مثال معروفش در مقایسهٔ اهداکنندگان عضو در دو کشور اتریش و آلمان است. رضایت به این کار در اتریش ۹۹.۹۸٪ و در آلمان ۱۲٪ است. یکی از دلایل اصلی آن تفاوت در «حالت پیش‌فرض» است. در اتریش همه پیش‌فرض اهداکننده هستند مگر اینکه مخالفتی داشته باشند و در آلمان همین قضیه وارونه است. مثال‌های بیشتر از این نوع قاعده‌گذاری‌ها با عنوان Nudge Theory یافت می‌شوند که اولین بار توسط Richard Thaler مطرح شده است.

گریز از آزادی

اگر آزادی بیش از حد تحمل افراد باشد، اثر عکس دارد. از یک جایی به بعد، وقتی گزینه‌های انتخابی و متغیرهای تصمیم‌گیری زیاد می‌شوند، انسان دیگر نمی‌تواند تصمیم بگیرد و فلج می‌شود و حتی ممکن است به سیستم‌های استبدادی اقبال بیشتری پیدا کنه. پس همواره قواعد حداقلی مورد نیاز است تا این اراده‌ها آزاد به‌کلی هدر نروند.

با این مثال‌ها کمابیش روح حاکم بر تفکر معمارانه خودش را نشان می‌دهد. ما اینجا با شخص افراد یا بدن آن‌ها سروکار نداریم، بلکه طبیعت و انگیزه‌های آنان را شناخته‌ایم و با دستکاری آن، بدن‌ها را مدیریت می‌کنیم3. هدف همچنان همان کنترل و مدیریت است، اما ابزارش عوض شده است. خشونت همچنان باقی است؛ اما از شکل فیزیکی به شکل ساختاری تبدیل شده است.

با اینکه نقد رفتارهای زورگویانه به مدل جراحانه زیاد است، معماران هم به شکل خودشان زورگویی را بلدند. مثلاً نوع خاصی از بناهای شهری هستند که اصطلاحاً معماری خصمانه4 نامیده می‌شوند. مثل صندلی‌هایی وسط‌شان یک دستهٔ فلزی کار شده یا سطحشان شیب‌دار است. علتش هم این است که کارتن‌خواب‌ها نتوانند روی آن بخوابند. اینجا شهرداری بدون اینکه بخواهد مأموری بفرستد یا قانونی وضع کند، با معماری خودش می‌خواهد رفتار را کنترل کند: «تو آزادی اینجا بنشینی، ولی حق نداری که بخوابی». مشابه این سبک معماری در زیر پل‌ها، بالای درخت‌ها و لبهٔ باغچه‌ها رایج است5.


یک نمونه از معماری خصمانه. تفکر معمارانه راه را برای نوعی نرم از خشونت و زورگویی باز می‌کند که مثل استبداد جراحانه پرطمطراق و آشکار نیست. همین نامرئی بودنش استعداد این را دارد که از استبداد جراحانه هم ظالمانه‌ترش کند.

استعارهٔ باغبانی

در کنار استعارهٔ معمار، اغلب از «باغبان» هم برای بیان این نگاه استفاده می‌کنند که بار معنایی مثبتی دارد. در مباحث تربیتی کودک معروف است که «باغبان» را در برابر «نجار» قرار می‌دهند که نمایندهٔ تفکر جراحی است. باغبانی استعارهٔ مهمی است چرا که فضای باغ یک فضای مدیریت‌شده است و در آن کسی گیاهان را مجبور به کارهای غیرمنتظره یا غیرواقعی نمی‌کند. اما از طرف دیگر همچنان این پیش‌فرض را با خود دارد که ما با «انسان» سروکار نداریم که بخواهد سرکشی کند. ما با گیاهانی مواجهیم که کاملاً با کود و نور و… قابل کنترل و مسخّر باغبانان هستند.

اما انسان‌ها همیشه تسلیم معماران نمی‌شوند. پدیدهٔ پاکوب یا Desire Path زمانی اتفاق می‌افتد که افراد مسیری جدا از مسیر طراحی‌شده توسط معمار را طی می‌کنند. مصداق آن در باقی سیستم‌ها، رویه‌ها و نشتی‌هایی است که به جای قوانین طراحی شده پیگیری می‌شوند. اگر معمار بخواهد به معماری خودش وفادار باقی بماند، احتمالاً با حصار یا صندلی یا… جلوی مسیر را می‌بندد؛ اما گاهی اوقات هم آن را به عنوان خلق جمعی افراد می‌پذیرد و به جاده‌های موجود اضافه‌اش کند.

منظور از Desire Path، مسیری است که توسط معماران پیش‌بینی نمی‌شود و به مرور بر اثر پاکوب‌شدن پدیدار می‌شود.

نگاه معمارانه با فضا و انگیزه‌ها سروکار دارد. برای همین سروکارش با علومی است که به طراحی ساختار یا شناخت انسان می‌پردازند. مثلاً نظریهٔ بازی کمک می‌کند که نقطه یا نقاط تعادل قوانین پیدا شوند. سیاست‌گذاری و علوم سیاسی به تحلیل ذی‌نفعان و انگیزه‌های هرکدام می‌پردازد. نهادگرایی و اقتصاد رفتاری می‌گویند چه انگیزه‌های پنهانی در تصمیم‌گیری وجود دارند و خود معماری می‌گوید چطور ساختار سازندهٔ رفتار است.

نگاه میزبانانه

یا «من نمیام، خودت حلش کن».

نگاه میزبانی از شدت واضح بودن ناپیداست. چرا که در آن هیچ جراح یا معماری وجود ندارد. شخصِ میزبان چون به افراد فرصت بروز و آزادی بیشتری می‌دهد، کم‌کم نامرئی می‌شود6. برگردیم به آشپزخانه. بچه می‌خواهد آب‌بازی کند. جراح شیر را بست. معمار دو لیوان آب آورد و زمین بازی را ساخت.

سیر استدلالی میزبان کمابیش متفاوت و این‌گونه است:

  1. بچه می‌خواهد آب‌بازی کند.
  2. آب‌بازی آشپزخانه را به هم می‌ریزد.
  3. به هم ریختن آشپزخانه بد است و بچه این را نمی‌فهمد.
  4. اصلاً چرا بچه می‌خواهد آب‌بازی کند؟
  5. میل به آب‌بازی نتیجهٔ کنجکاوی بچه است. بچه می‌خواهد جهان را کشف کند: «آب چطور از انگشتانم رد می‌شود؟ اگر ظرف را کج کنم چه می‌شود؟ چرا بعضی چیزها شناور می‌مانند و بعضی‌ها نه؟»
  6. اگر صورت مسئله «آب‌بازی» نیست و «کنجکاوی» است، آشپزخانه جای اشتباهی برایش است.
  7. پس جایی بسازیم که در آن هم کنجکاوی بچه شکوفا شود، هم خرابکاری نکند.

در مقایسه با پرسش معمار که «چطور بدون ریخت‌وپاش آب‌بازی کنیم؟»، پرسش میزبان به مراتب کلی‌تر است و بازهٔ بسیار بزرگ‌تری از جواب‌ها را شامل می‌شود. نتیجهٔ این سیر تفکر ممکن است این باشد که والد یک تشت آماده می‌کند. لباس بچه را درمی‌آورد یا یک پیش‌بند پلاستیکی تنش می‌کند، قایق‌های کاغذی، اردک‌های اسباب‌بازی، قیف، بطری خالی، اسفنج، و یک عالمه ظرف پلاستیکی دم دستش می‌گذارد. و بعد کنار می‌ایستد. شاید بگوید «ببین، با این قیف می‌تونی بطری رو پر کنی». شاید هم هیچ‌چیزی نگوید و کشف را به خود بچه واگذار کند. کدام بچه‌ای این کار را دوست ندارد؟

اینجا نگاه به انسان نه «مانع» و نه «مهره» است؛ بلکه انسان فرصت «خالق بودن» پیدا می‌کند. افراد به جای تهدید، فرصت گماشته می‌شوند. انگیزه‌های بیرونی کنترلی کم‌کم جایشان را به انگیزه‌های درونی می‌دهند و ایدئال به این سمت می‌رود که دیزاینر در انتها به جای تشدید قوانین، آن‌ها را به کلی حذف کند7.

یک نمونهٔ رایج از میزبانی در عمل، جنبش متن‌باز (Open-Source) است. در این جنبش‌ها -که ریشه‌های نرم‌افزاری دارند- هیچ جراح یا معماری در کار نیست. افراد آزادند تا پروژه‌های خودشان را به وجود بیاورند. باقی افراد می‌توانند آن را تکمیل یا پروژه‌های جدیدی بر پایهٔ آن طراحی کنند.

اهمیت زبان مشترک

نکتهٔ مهم اینجاست که جنبش اوپن‌سورس بر پایهٔ «کد» است. یعنی هر حرفی هم در آن پذیرفته نیست و حداقل شرط «اجرا شدن» برای آن وجود دارد. پیش‌زمینهٔ دیزاین میزبانانه طراحی دستور زبان مشترک میان افراد است. درست مثل یک مانیفست یا برندبوک. هر کار خلاقانه‌ای بر زبان اتکا دارد. در غیاب این دستور مشترک و رها کردن فضا، همه‌چیز به سمت آشوب کشیده می‌شود8.

چرا میزبانی مغفول است؟

نگاه میزبانی برخلاف ظاهر «نایس» امروزی‌اش اصلاً پدیدهٔ تازه‌ای نیست. همانطور که بالاتر در دائو دِ جینگ هم دیدیم، قدمت نگاه میزبانی به دوران‌های ماقبل مدرن می‌رسد. اتفاقاً نگاه جراحانه و به‌خصوص معمارانه میوه‌های مدرنیته محسوب می‌شوند.

این روزها کمتر نمونه‌ای از نگاه میزبانی یافت می‌شود؛ چرا که دولت و بعدتر بخش خصوصی با سلب اراده از عموم افراد، «خالق» بودن را از آنان گرفته‌اند و در بهترین حالت مثل عامل با آنان برخورد می‌کنند. پشت این سلب اراده و دانش هم استدلال‌های قابل توجهی وجود دارد که اصلی‌ترینِ آن «اهمیت تخصص» است. کارهایی مثل ساخت جاده، معماری بنا، نگارش قانون9، نوشتن طرح درس، یا طراحی استراتژی نظامی نیاز به تخصص دارند و آن‌هایی که بویی از این ماجراها نبرده‌اند بهتر است مصرف‌کنندهٔ آن باشند تا طراح. «این وضع تا جایی پیش رفته که بیشتر مردم از طراحی محیط خود می‌ترسند و از آن شانه خالی می‌کنند. از این می‌ترسند که خطاهای احمقانه‌ای مرتکب شوند؛ می‌ترسند که مردم به آن‌ها بخندند؛ می‌ترسند کار را با کج‌سلیقگی انجام دهند؛ و این ترسشان موجه است. وقتی که مردم از تجربهٔ هرروزهٔ ساختن کنار کشیدند، دیگر نمی‌توانند تصمیمات درستی دربارهٔ محیط‌شان بگیرند، زیاد دیگر نمی‌دانند چه مهم است و چه مهم نیست. مردم ارتباط‌شان را با ابتدایی‌ترین شم‌ها از دست داده‌اند»10.

مغفول ماجرا اینجاست که این متخصصان کم‌کم از عموم مردم فاصله می‌گیرند. آکادمیسین‌ها به دنبال نوشتن مقالاتی می‌روند که برای باقی هم‌صنفان خودشان جالب باشه، معماران بناهایی می‌سازند که دیگر رنگ‌وبویی از زندگی ندارند و کارکرد اصلی آن‌ها تحسین دیگر معماران و بردن جوایز معماری است. علاوه بر این، اهل حرفه با سخت‌گیری از دانش خود محافظت می‌کنند و حتی زبان تحصصی خودشان را طراحی می‌کنند تا وجودشان را ضروری بنمایند. در نتیجه تخصصی که قرار بود روزی به کار بیاید، خودش تبدیل به زمین بازی می‌شود و کارآمدی‌اش را از دست می‌دهد. شاید به همین دلیل باشد که ایکاف در کتاب حل مسئله خودش اینطور از اهمیت نظر ذی‌نفعان واقعی می‌گوید:

آنچه که ذی‌نفعان غیرمتخصص در یک سیستم می‌خواهند حاصل شود، بسیار مرتبط‌تر از آن چیزی است که متخصصان غیرذی‌نفع در طلب آن هستند.
راسل ایکاف

انتقاد دوم بر نظم میزبانی، نظم و کنترل است. فرض این است که اگر مرکزیت جراح یا معمار حاکم نباشد، اراده‌های پراکنده همدیگر را خنثی یا نقض می‌کنند و سیستم دچار آشوب می‌شود. مثل شهری که پر از دزد است و پلیس ندارد یا گله‌ای که چوپان ندارد.

این پیش‌فرض درباره سیستم‌های ساده‌ای مثل ساعت مکانیکی صادق است. ساعت نیاز به کوک شدن دارد. اگر انرژی ذخیره شده در اختیارش نباشد، کار نمی‌کند. یا ارکستر نیاز به رهبر دارد که زمان و شدت را تنظیم کند. اما در سیستم‌های پیچیده قواعد جور دیگری رقم می‌خورند. سیستم‌های پیچیده قابلیت «خودسازماندهی» دارند. یعنی وقتی نظم آن‌ها به هر دلیلی به هم بخورد، حتی اگر اصلی‌ترین عضو خودشان را از دست بدهند، دوباره نظم جدیدی بین خودشان می‌سازند. به قول فردریش هایک، اقتصاددان اتریشی، اکثر سیستم‌های پیچیدهٔ امروزی، مثل زبان، پول و بازارها بدون هیچ طراح مرکزی و از راه «نظم خودجوش» به وجود آمده‌اند11.

مصائب نبود میزبانی

نتیجه این دو پیش‌فرض به مرور باعث تمرکز دانش و قدرت شده است و دوگانه‌هایی به وجود آورده چه در حالت جراحانه و چه در حالت معمارانه بهینه نیست. یکی از معروف‌ترین این دوگانه‌ها «تراژدی منابع مشترک» است. به طور خلاصه وقتی یک منبع طبیعی مثل چراگاه، آب‌های زیرزمینی یا ماهی‌های دریا در دسترس همه باشد، برای محافظت از آن دو راه اصلی وجود دارد دولت بیاید و آن را تصاحب کند (جراحی) یا بازار را به قطعات خصوصی تقسیم کند (معماری). اما در عمل هر دو ناکارآمد هستند. بخش خصوصی انگیزه دارد که برای سود زودگذر، منبع را با سرعت تمام تخلیه کند. دولت هم چالش‌هایی مثل ناکارآمدی، فساد یا فشار گروه‌های سیاسی دارد که به بهره‌برداری بی‌رویه منجر می‌شود.

اما راه سومی هم هست. الینور اوستروم12 که در سال ۲۰۰۹ نوبل اقتصاد را برد، در کتابش توضیح می‌دهد که «خودسازماندهی» یک استعداد ذاتی در بسیاری از سیستم‌های انسانی است. او با کنار گذاشتن دوگانهٔ قدیمیِ دولت‌محوری یا خصوصی‌سازی، توضیح داد که خودِ کاربران یک منبع مشترک می‌توانند نهادهای محلی و قواعد شفافی را طراحی کنند که هم برای جمع و هم برای منافع فردی‌شان مفید باشد. همانطور که کشاورزان ما سال‌های سال بدون دخالت نهادهای خارجی، آب‌های زمینی و زیرزمینی را بین خودشان تقسیم کرده‌اند13. پس اگر این سیستم از حکمرانی همیشه در جوامع جریان داشته است، شاید بتوانیم نمونه‌هایی از آن را دوباره درون خود احیا کنیم. مثل تشکیل شوراهای محله، تقویت شوراهای حل اختلاف و واگذاری تصمیم‌گیری به موزاییک‌های کوچک و محلی.

رفت‌وبرگشت بین لنزها

فایده فرق فی‌مابین فلسفه‌های فوق در این است که راه‌های جدیدی پیش روی ما می‌گذارند. اول اینکه هر کس به هنگام مواجه با مسئله و دیزاین راه‌حل، می‌تواند حداقل به سه راه اصلی فکر کند و دوم اینکه قادر است هر دیزاین جدیدی را با این لنزها ارزیابی کند.

یک مثال تاریخی برای رویکردهای مختلف بحث رشد جمعیت و فرزندآوری است. در سال ۱۹۶۶ و در کشور رومانی، نیکلای چائوشسکو برای افزایش جمعیت، «فرمان ۷۷۰» را صادر کرد. سقط جنین و پیشگیری از بارداری مطلقاً ممنوع شد. دولت حتی ماهانه زنان را در محل کار معاینه می‌کرد. در کوتاه‌مدت جمعیت به شدت رشد کرد، اما در بلندمدت هزاران زن در اثر سقط‌های غیرقانونی جان باختند و ده‌ها هزار کودک سرراهی در پرورشگاه‌ها رها شدند. این یک مدل حل مسأله است. مدل دیگرش در سوئد رخ داد. آن‌ها مرخصی زایمان بسیار طولانی (بیش از یک سال) با حقوقی کامل در نظر گرفتند که بین پدر و مادر تقسیم می‌شود و از طرف دیگر مهدکودک‌های ارزان و باکیفیت را توسعه دادند.

نمونه‌های بیشتر برای مقایسه

به صورت موردی به نظرم دیدن این نمونه‌ها و مطالعهٔ بیشتر دربارهٔ هرکدام برای درک بهتر تفاوت‌های اجرا و نتایج سه رویکرد مناسب است:

  • بحران اعتیاد در آمریکا (War on Drugs) و بحران هروئین در پرتغال (۲۰۰۱): آمریکا با جرم‌انگاری و زندان (جراح) شکست خورد، اما پرتغال با جرم‌زدایی و ارائه خدمات حمایتی و درمانی (میزبان) آمار مرگ‌ومیر را به شدت کاهش داد.
  • بحران مسکن در آمریکا (پروژهٔ Pruitt–Igoe) و شیلی (خانه‌های آلخاندرو آروانا): پروژهٔ آمریکایی خانه‌هایی یک‌شکل و کامل ساخت که سریعاً به زاغه‌ای خطرناک تبدیل شد (جراح/معمار)، اما آراونا در شیلی فقط اسکلت را ساخت و تکمیل خانه را به خود مردم سپرد (میزبان).
  • کمپین چهار آفت (Four Pests) در چین: مائو دستور قتل‌عام گنجشک‌ها را داد (جراح) که با حذف یک‌بارهٔ آن‌ها، اکوسیستم به هم ریخت و با تکثیر حشرات، یکی از بزرگترین قحطی‌های تاریخ رقم خورد.
  • پروژهٔ فضای اشتراکی (Shared Space) از هانس موندرمن: او تمام علائم رانندگی، خط‌کشی‌ها و چراغ‌ها را حذف کرد (حذف معمار) تا خود راننده‌ها و عابران مجبور شوند با ارتباط چشمی و احتیاط، نظم ترافیک را کشف کنند (میزبان).
  • مدرسه‌های سادبری ولی (Sudbury Valley): مدرسه‌ای بدون برنامهٔ درسی، کلاس اجباری و نمره که در آن دانش‌آموزان مسئولیت کامل یادگیری و حتی تدوین قوانین مدرسه را بر عهده دارند (میزبان).
  • ویکی‌پدیا و انکارتا (Encarta): مایکروسافت با استخدام متخصصان، دایرةالمعارف نوشت و شکست خورد (جراح/معمار)، اما ویکی‌پدیا فقط زیرساخت داد تا مردم خالق دانش باشند (میزبان).

با وجود اینکه معتقدم نسبت به روش‌های معمارانه و به‌خصوص میزبانانه کم‌لطفی شده است، قضاوت سختگیرانه‌ای دربارهٔ برتری هیچ‌یک از این‌ها نسبت به دیگری ندارم. انتقاد اصلی من به زمان‌هایی است که رویکرد ناکارآمدی برای یک مسأله انتخاب می‌شود. به دلیل سرعت و قطعیت بالای روش‌های جراحی، اکثراً این روش‌ها هستند که به غلط برای مسائل پیچیده‌تر به کار گرفته می‌شوند و برای همین نگاه معمارانه و میزبانانه اغلب نادیده گرفته می‌شوند.

فرضاً اگر مریضی با حالت اورژانسی وارد بیمارستان شود، ذهن همه روی متد جراحی قفل است؛ همانطور که در زمان سیل همه به دنبال نجات سریع افراد و حداقل‌سازی تلفات هستند. هیچ‌کس در این لحظه به دنبال «توانمندسازی» یا «آزاد گذاشتن افراد» نیست و اگر هم کسی اینطور فکر می‌کند، دیوانه است. اما وقتی برعکس این قضیه اتفاق می‌افتد، مسأله به این سادگی‌ها نیست. دیگر کمترکسی به مسئولی که برای مواجهه با اعتیاد دستور به جمع‌آوری معتادان می‌دهد «دیوانه» می‌گوید14.

نگاه میزبانی را از این جهت دوست دارم که محمل نوآوری است. با نگاه میزبانی، هر دانشگاه کنکور خودش را برگزار می‌کند تا افرادی را جذب کند که واقعاً به آن‌ها نیاز دارد. یا با الهام از جان هابراکن، دولت تنها اسکلت خانه را می‌سازد و تکمیل خانه را به ساکنان می‌سپارد تا افراد هم خانه‌دار باشند هم بتوانند خانه را «مال خودشان» بکنند. نگاه میزبانی پیشنهاد می‌دهد که مثل آمیش‌ها، رهبری سازمان را به فرآیندی مشارکتی تبدیل بشود، یا به جای ساختن پاساژهایی که همیشه متروک می‌مانند، فرصت برای رشد ارگانیک بازارها مهیا باشد.

سیستم‌ها، سنت‌ها و الگوهای موفق اول از منطق میزبانی و آزادی انسان‌ها در بروز خود به وجود می‌آیند. اما کم‌کم که بزرگ می‌شوند و نیاز به مدیریت پیدا می‌کنند، الگوهای معمارانه مثل قوانین منابع انسانی و KPI در آن‌ها حاکم می‌شود و در نهایت هم وقتی پیر شد و به بن‌بست رسید، یا دوباره نوزایی می‌کند یا برای بقا ممکن است دست به جراحی بزند. برعکس همین روند تعامل والدین با فرزندان از جراحی شروع می‌شود، کم‌کم با بلوغ بیشتر فرزند به معماری می‌رسد و با میزبانی ادامه پید می‌کند.

در جدول ساده‌سازی‌شدهٔ زیر تلاش کرده‌ام که باقی مواردی که می‌توانند نسبت این سه نگاه را به هم مشخص کنند گردآوری کنم:

ویژگی‌هاجراحمعمارمیزبان
نگاه به انسانمانععاملخالق
شعارتو نیا، خودم حلش می‌کنمتو بیا، با قوانین من حلش کنمن نمیام، خودت حلش کن
تمرکز طراحرفع عوارضطراحی قواعدفراهم‌کردن بستر
علوم مرتبطمهندسی، علوم پایه، مدیریت علمینظریهٔ بازی، اقتصاد نهادی، روان‌شناسی، علوم سیاسی، اقتصاد رفتاریانسان‌شناسی، جامعه‌شناسی، علوم پیچیدگی، اکولوژی
بهترین کاربردبحران حاد، مسائل ساده، زمان کممسائل متوسط، اعتماد اجتماعی پایین، سیستم‌های بسته، مسائل قابل پیش‌بینیمسائل پیچیده، اعتماد اجتماعی بالا، مسائل غیرقابل پیش‌بینی
ابزارانگیزه بیرونیانگیزه بیرونی - درونیانگیزه درونی
آوردهبقای فورینظم پایدارنوآوری و آزادی
نوع نظممکانیکی، تحمیلیساختاریافتهخودجوش
سایر استعاره‌هانجار، مهندسباغ‌بان، چوپانجنگل‌بان، تسهیل‌گر، سفره‌دار

در انتها بر این نظرم که طراحان -اعم از مدیران، سیاست‌گذاران، والدین یا هر نقش دیگری- باید با ترس از «کنترل نکردن» روبرو شوند. جراح بودن آسان است چرا که توهمِ کنترلِ کامل به انسان می‌دهد. معمار بودن هم جذاب است، چرا که حس خداگونه و هوشمندی به انسان می‌دهد؛ اما خلق واقعی و توانمندسازی افراد از مسیر میزبانی می‌گذرد. کنار گذاشتن این ترس است که چشم دیزاینر را باز می‌کند. هنر یک دیزاینر قرار دادن سه صندلی برای هر یک از این سه شخصیت در ذهنش است؛ که در نهایت بر اساس معیارهایی چون حاد بودن و پیچیدگی، تصمیم بگیرد کجا تیغ جراحی به دست بگیرد، کجا خط‌کش معماری بردارد، و کجا سفرهٔ میزبانی‌اش را پهن کند.

Footnotes

  1. در افراطی‌ترین حالتش به هنگام طراحی دیگر «انسان» وجود هم ندارد. مثل پزشکی که فقط «بیماری» می‌بیند و دیگر «بیمار» جلوی چشمش نیست.

  2. Le Corbusier

  3. ایدئال کنترل در نگاه معمارانه، همان «سراسربین» یا Panopticon بنتام است که فوکو پروبالش می‌دهد.

  4. Hostile Architecture

  5. سیستم‌های بروکراتیک هم مستعد نوع خاصی از استبداد هستند که در آن همه‌چیز سرجای خود و طبق قانون و رویه به نظر می‌رسد؛ اما همچنان با ظاهری موجه در برابر تغییرات مقاومت می‌کنند.

  6. در فصل ۱۷ کتاب دائو دِ جینگ حاکم ایدئال کسی معرفی می‌شود که مردم فقط از حضورش اطلاع دارند و بس. حاکم با اعتمادی و فراق بالی که به مردم می‌دهد، شرایط را طوری رقم می‌زند که مردم می‌گویند «ما خودمان این کار را کردیم».

  7. یک استعارهٔ کلی این است که انگیزانندهٔ بیرونی حکم دارو را دارد و همان‌طور که دارو مصرف می‌شود تا در نهایت حذف شود، انگیزانندهٔ بیرونی هم باید به مرور از سیستم حذف شود.

  8. انتقادی اینجا وارد می‌شود که «میزبانی» که داعیه‌دار آزادی انسان است، دوباره خودش به مانیفست‌نویسی و قانون‌گذاری روی آورده است. نکتهٔ مهم اینجاست که این قوانین درست مثل دستور زبان به نفع استفاده‌کنندگان آن هستند و قرار نیست نفع خاصی برای جمع خاصی داشته باشند.

  9. اهمیت نظر عموم مردم و جدایی متخصصان از آن‌ها باعث شده تا در جوامعی مثل دانمارک، سوئد، نروژ و فندلاند در کنار سازوکارهای قانونی خودشان، از میان مردم عادی با انتخاب‌های تصادفی شوراهایی تشکیل دهند که دربارهٔ موضوعات مختلف مشورت و تصمیم‌گیری کنند. پیش‌تر از این هم در دولت‌های یونان و آتن انتخاب اعضای شوراها به دلیل جلوگیری از فساد با قرعه انجام می‌شد.

  10. قسمت داخل گیومه به نقل از کتاب «معماری و راز جاودانگی»، صـ۱۵۵، از کریستوفر الکساندر آمده است.

  11. نظم خودجوش همه‌جای طبیعت قابل مشاهده است. در کلونی مورچه‌ها هیچ رئیسی وجود ندارد که متوجه کمبود نیرو در یک نقش شود و دستور جابجایی بدهد. در عوض، هر مورچه با توجه به محرک‌های شیمیایی و فیزیکی اطرافش تصمیم می‌گیرد چه کاری انجام دهد. اگر به هر دلیلی تعداد مورچه‌های مسئول یک کار خاص (مثلاً تأمین غذا) کم شود، سیگنال‌های مربوط به آن کار (مثل کاهش بوی غذا در لانه) قوی‌تر و قوی‌تر می‌شوند. این افزایش سیگنال، آستانه تحریک مورچه‌های دیگر (مثلاً نظافتچی‌ها) را رد می‌کند و باعث می‌شود آن‌ها به طور خودکار و بدون نیاز به فرمان، نقش جدید را بر عهده بگیرند و کمبود را جبران کنند.

  12. Elinor Ostrom

  13. البته که همیشه هم این نظم درون‌زا شکل نمی‌گیرد و گاهی اختلاف به حدی بالا می‌گیرد که بهتر است دولت یا بخش خصوصی ورود پیدا کنند.

  14. البته که به نظرم باید این عده هم دیوانه‌اند.