نگاه ما به دیزاین و حل مسأله منتج از نگاه ما به «انسان» است. دیزاینر مسأله را همانطوری حل میکند که مخاطبش را میبیند. اینکه افراد «مانع» حل مسائل هستند یا برعکس میتوانند «خالق» راهحل باشند، به کلی فرآیند دیزاین را تحت تأثیر قرار میدهد.
در این متن سه نگاه «جراح»، «معمار» و «میزبان» را معرفی کنم که تجربهٔ شخصی من در مشاهدهٔ دیزاینهای مختلف و شناسایی جوهرهٔ آنهاست. هر کدام از اینسه، پیشفرضها و رفتارهای متفاوتی دارند و قطعاً به شیوههای مختلفی از دیزاین منجر میشوند. نگاه «جراح» به دنبال انسان بیهوش است تا بدون کوچکترین دخالتی کار خودش را بکند، نگاه «معمار» به دنبال طراحی زمین بازی و هدایت انسانها به سمت هدف خودش است و نگاه میزبان به دنبال فعالسازی افراد برای خلق و رسیدن به هدف خودشان است.
در زیر تلاش میکنم هر یک از این استعارهها و نگاهها را بیشتر باز و دربارهٔ کارکرد و محدودیت هرکدام صحبت کنم.
نگاه جراحانه
یا «تو نیا، خودم حلش میکنم».
استعارهٔ جراحی یکی از رایجترین اصطلاحاتی است که برای تغییر و سازماندهی به کار میبرند. جراحی نیاز به بیمار دارد؛ آن هم بیمار بیهوشی که درد را حس نمیکند و ارادهای هم از خودش ندارد. یکی از علتهایی که اکثر جراحیهای اجتماعی ناموفق هستند، همین پیشفرض درد نکشیدن است. در نگاه جراحانه سایرین همه «مانع» هستند. ایدئال جراح وقتی است که همهچیز ایدئال و استریل باشد. مریض هم باید بیهوش باشد که جراح با خیال راحت کارش را بکند.
تفکر جراحانه به دنبال حل مستقیم مسأله است. مثلاً فرض کنید بچهٔ خودتان سراغ شیر آب رفته و میخواهد آببازی کند. با دیدگاه جراحانه سیر استدلالی اینگونه است:
- بچه میخواهد آببازی کند.
- آببازی آشپزخانه را به هم میریزد.
- به هم ریختن آشپزخانه بد است و بچه این را نمیفهمد.
- پس بچه نباید آببازی کند.
سیر تفکر به شدت منطقی است. درست مثل الکتریسیتهٔ ساکن که به دنبال کمترین مقاومت است، تفکر اینجا هم مهندسی و حسابشده است1. هیچکس نمیتواند از گزارههای ۱ تا ۳ نتیجهای جز ۴ بگیرد. هیچکدام از گزارههای ۱ تا ۳ هم «غلط» نیستند. کسی که اینگونه فکر میکند، احتمالاً لیوانهای آب را جمع میکند یا شیر آب را به قدری سفت میبندد که بچه نتواند کارش را بکند. همین تفکر در مقیاس بزرگتر به دنبال سریعترین و بیدردسرترین راهحل برای مسأله است. مثلاً لو کوربوزیه2، معمار مشهور فرانسوی، پیشنهاد داده بود که مرکز تاریخی شهر پاریس را به کلی با بولدوزر صاف کنند و به جایش برجهایی کاملاً یکسان بسازند تا مشکل ترافیک و مسکن حل شود.
تفکر جراحانه از دو مسیر اصلی حل مسأله میکند: (۱) رفع عوارض و (۲) توسعهٔ فناوری. رفع عوارض همان بستن شیر آب است که نمونههای بزرگتری مثل سندنویسی، فیلترینگ اینترنت یا تعطیلی مدارس یا «دستور نظارت شدیدتر بر قیمتها» را شامل میشود. توسعهٔ فناوری هم با اینکه ظاهر آراستهتری دارد، اما همچنان عاملیتی برای انسانها قائل نیست و بدون دخالت آنها مسأله را حل میکند. مثل طراحی فیلتر اگزوز بهتر یا توسعهٔ خودروی برقی برای کاهش آلودگی هوا یا افزایش راندمان نیروگاهها برای تأمین برق مصرفی.
اثرات تربیتی جراحی
این مدل به طور مستقیم انسانها را ضعیف بار میآورد. یک نقل قول معروف از هنری کسینجر هست که میگوید «نفت مهمتر از آن است که دست عربها باشد». سفت کردن شیر آب هم از همان ابتدا به بچه میگوید «تو لیاقت آببازی را ندارد چون خرابکاری به بار میآوری». انسانی که اینطور تربیت شود، در بزرگسالیاش هم مدام منتظر دیگران خواهد ماند. نقل قولی از دوستانم که در اردوهای جهادی شرکت کردهاند شنیدهام که برخی مردم در مناطق محروم در شرایطی مثل شکستن لوله هم دست به کاری نمیزنند و منتظرند که دولت و «دیگری» مشکلاتشان را حل کنند.
تصویر نگاه جراحانه در امور سیاسی به مرور زمان منفی و منفیتر شده است؛ چرا که با سلب اختیار و زورگویی بروز مییابد. اما همچنان راه خودش را با لباس «تخصص» ادامه میدهد. فارغ از درستی یا غلطی، متخصصان پزشکی و مدیریت و مهندسی راه اظهارنظر را بر عموم مردم میبندند.
نگاه معمارانه
یا «تو بیا، با قواعد من حلش کن».
نگاه معمارانه برای اجزا و دخیل کردن انسانها اهمیت بیشتری قائل است و صرفاً به دنبال نتیجه نیست. در این نگاه انسانها عامل (Agent) هستند؛ یعنی قابلیت مشاهده، تصمیمگیری و عمل دارد. اینجا چالش اصلی دیزاینر این است که «اگر انسانها ارادههای مختلف و پراکندهای دارند، باید آنها را هدایت کرد». تفکر معمارانه به طراحی زمین بازی و فضاسازی کار دارد. میخواهد طوری قواعد را بچیند که انگیزهٔ انسانها با خواستهٔ او همراستا شود. مثلاً برای بچه میخواهد آببازی کند، شخص اول از همه میپرسد: «آیا حالتی هست که هم بچه آببازی کند و هم کثیفکاری نشود؟». همین سؤال ساده میتواند سیر تفکر قبلی را در مسیر دیگری بیندازد:
- بچه میخواهد آببازی کند.
- آببازی آشپزخانه را به هم میریزد.
- به هم ریختن آشپزخانه بد است و بچه این را نمیفهمد.
- آیا حالتی هست که در آن هم بچه آببازی کند و هم آشپزخانه تمیز بماند؟
- اگر هست، پس آن را اجرا میکنیم.
تفکر معمارانه آزادی بیشتری به افراد میدهد؛ اما آزادی آن همچنان محدود به قوانین است. مثلاً میتوان برای بچه چند کاسه و لیوان آورد که آببازی خودش را محدود به آن انجام دهد. این آزادی محدود برای بچهها ایدئال است؛ چرا که با افراط در آزادیبخشی، کودک قدرت انتخاب نخواهد داشت و دیگر از بازی لذت نخواهد برد.
گریز از آزادی
اگر آزادی بیش از حد تحمل افراد باشد، اثر عکس دارد. از یک جایی به بعد، وقتی گزینههای انتخابی و متغیرهای تصمیمگیری زیاد میشوند، انسان دیگر نمیتواند تصمیم بگیرد و فلج میشود و حتی ممکن است به سیستمهای استبدادی اقبال بیشتری پیدا کنه. پس حتی در متد میزبانی که جلوتر میبینیم، قواعدی حداقل مورد نیاز است تا این ارادهها آزاد بهکلی هدر نروند.
پیشفرض تفکر معمارانه این است که «ساختار -که شامل فضا، قوانین و رویههاست- بر رفتار تأثیر دارد. پس من اگر ساختار را درست طراحی کنم، غیرمستقیم رفتار را هم کنترل کردهام». مثلاً تحقیقات آماری نشان دادهاند که رستورانهای سلفسرویس ۷۵٪ افراد اولین غذایی را میبینند انتخاب میکنند و سه غذایی که اول میبینند، ۶۶٪ حجم غذایی که میخورند را تشکیل میدهند. با مشاهدهٔ این رفتار است که صاحبان رستورانها غذاهای زودسیر و ارزان را جلوتر میگذارند.
یک مثال دیگرش در مقایسهٔ اهداکنندگان عضو در دو کشور اتریش و آلمان است. رضایت به این کار در اتریش ۹۹.۹۸٪ و در آلمان ۱۲٪ است. یکی از دلایل اصلی آن تفاوت در «حالت پیشفرض» است. در اتریش همه پیشفرض اهداکننده هستند مگر اینکه مخالفتی داشته باشند و در آلمان همین قضیه وارونه است3.
با این مثالها کمابیش روح حاکم بر تفکر معمارانه خودش را نشان میدهد. ما اینجا با شخص افراد یا بدن آنها سروکار نداریم، بلکه طبیعت و انگیزههای آنان را شناختهایم و با دستکاری آن، بدنها را مدیریت میکنیم4. هدف همچنان همان کنترل و مدیریت است، اما ابزارش عوض شده است.
با اینکه نقد رفتارهای زورگویانه به مدل جراحانه زیاد است، معماران هم به شکل خودشان زورگویی را بلدند. مثلاً نوع خاصی از بناهای شهری هستند که اصطلاحاً معماری خصمانه5 نامیده میشوند. مثل صندلیهایی وسطشان یک دستهٔ فلزی کار شده یا سطحشان شیبدار است. علتش هم این است که کارتنخوابها نتوانند روی آن بخوابند. اینجا شهرداری بدون اینکه بخواهد مأموری بفرستد یا قانونی وضع کند، با معماری خودش میخواهد رفتار را کنترل کند: «تو آزادی اینجا بنشینی، ولی حق نداری که بخوابی». مشابه این سبک معماری در زیر پلها، بالای درختها و لبهٔ باغچهها رایج است.
![]() |
|---|
استعارهٔ باغبانی
در کنار استعارهٔ معمار، اغلب از «باغبان» هم برای بیان این نگاه استفاده میکنند که بار معنایی مثبتی دارد. در مباحث تربیتی کودک معروف است که «باغبان» را در برابر «نجار» قرار میدهند که نمایندهٔ تفکر جراحی است. باغبانی استعارهٔ دقیقی است چرا که فضای باغ یک فضای مدیریتشده است و در آن کسی گیاهان را مجبور به کارهای غیرمنتظره یا غیرواقعی نمیکند. اما از طرف دیگر همچنان این پیشفرض را با خود دارد که ما با «انسان» سروکار نداریم که بخواهد سرکشی کند. ما با گیاهانی مواجهیم که کاملاً با کود و نور و… قابل کنترل و مسخر ما هستند.
نگاه معمارانه با فضا و انگیزهها سروکار دارد. برای همین سروکارش با علومی است که به طراحی ساختار یا شناخت انسان میپردازند. مثلاً نظریهٔ بازی کمک میکند که نقطه یا نقاط تعادل قوانین پیدا شوند. سیاستگذاری و علوم سیاسی به تحلیل ذینفعان و انگیزههای هرکدام میپردازد. نهادگرایی و اقتصاد رفتاری میگویند چه انگیزههای پنهانی در تصمیمگیری وجود دارند و خود معماری میگوید چطور ساختار سازندهٔ رفتار است.
نگاه میزبانانه
یا «من نمیام، خودت حلش کن».
نگاه میزبانی از شدت واضح بودن ناپیداست. چرا که در آن هیچ جراح یا معماری وجود ندارد. شخصِ میزبان چون به افراد فرصت بروز و آزادی بیشتری میدهد، کمکم نامرئی میشود6. برگردیم به آشپزخانه. بچه میخواهد آببازی کند. جراح شیر را بست. معمار دو لیوان آب آورد و زمین بازی را ساخت.
سیر استدلالی میزبان کمابیش متفاوت و اینگونه است:
- بچه میخواهد آببازی کند.
- آببازی آشپزخانه را به هم میریزد.
- به هم ریختن آشپزخانه بد است و بچه این را نمیفهمد.
- اصلاً چرا بچه میخواهد آببازی کند؟
- میل به آببازی نتیجهٔ کنجکاوی بچه است. بچه میخواهد جهان را کشف کند: «آب چطور از انگشتانم رد میشود؟ اگر ظرف را کج کنم چه میشود؟ چرا بعضی چیزها شناور میمانند و بعضیها نه؟»
- اگر صورت مسئله «آببازی» نیست و «کنجکاوی» است، آشپزخانه جای اشتباهی برایش است.
- پس جایی بسازیم که در آن هم کنجکاوی بچه شکوفا شود، هم خرابکاری نکند.
نتیجهٔ این سیر تفکر ممکن است این باشد که والد یک تشت آماده میکند. لباس بچه را درمیآورد یا یک پیشبند پلاستیکی تنش میکند، قایقهای کاغذی، اردکهای اسباببازی، قیف، بطری خالی، اسفنج، و یک عالمه ظرف پلاستیکی دم دستش میگذارد. و بعد کنار میایستد. شاید بگوید «ببین، با این قیف میتوی بطری رو پر کنی». شاید هم هیچچیزی نگوید. میگذارد بچه خودش کشف کند.
اینجا نگاه به انسان نه «مانع» و نه «مهره» است؛ بلکه انسان فرصت «خالق بودن» پیدا میکند. افراد به جای تهدید، فرصت گماشته میشوند. انگیزههای بیرونی کنترلی کمکم جایشان را به انگیزههای درونی میدهند و ایدئال به این سمت میرود که دیزاینر در انتها به جای تشدید قوانین، آنها را به کلی حذف کند7.
یک نمونهٔ رایج از میزبانی در عمل، جنبش متنباز (Open-Source) است. در این جنبشها -که ریشههای نرمافزاری دارند- هیچ جراح یا معماری در کار نیست. افراد آزادند تا پروژههای خودشان را به وجود بیاورند. باقی افراد میتوانند آن را تکمیل یا پروژههای جدیدی بر پایهٔ آن طراحی کنند.
اهمیت زبان مشترک
نکتهٔ مهم اینجاست که جنبش اوپنسورس بر پایهٔ «کد» است. یعنی هر حرفی هم در آن پذیرفته نیست و حداقل شرط «اجرا شدن» برای آن وجود دارد. پیشزمینهٔ دیزاین میزبانانه طراحی دستور زبان مشترک میان افراد است. درست مثل یک مانیفست یا برندبوک. در غیاب این دستور مشترک، فضا به جای نظم به سمت آشوب کشیده میشود8.
چرا میزبانی مغفول است؟
نگاه میزبانی برخلاف ظاهر «نایس» امروزیاش اصلاً پدیدهٔ تازهای نیست. همانطور که بالاتر در دائو دِ جینگ هم دیدیم، قدمت نگاه میزبانی به دورانهای ماقبل مدرن میرسد. اتفاقاً نگاه جراحانه و بهخصوص معمارانه میوههای مدرنیته محسوب میشوند.
این روزها کمتر نمونهای از نگاه میزبانی یافت میشود؛ چرا که دولت و بعدتر بخش خصوصی با سلب اراده از عموم افراد، «خالق» بودن را از آنان گرفتهاند و در بهترین حالت مثل عامل با آنان برخورد میکنند. پشت این سلب اراده و دانش هم استدلالهای قابل توجهی وجود دارد که اصلیترینِ آن «اهمیت تخصص» است. کارهایی مثل ساخت جاده، معماری بنا، نگارش قانون، نوشتن طرح درس، یا طراحی استراتژی نظامی(ارجاع به متن جنگ) نیاز به تخصص دارند و آنهایی که بویی از این ماجراها نبردهاند بهتر است مصرفکننده آن باشند تا طراح آن.
مغفول ماجرا اینجاست که این متخصصان کمکم از عموم مردم فاصله میگیرند. آکادمیسینها به دنبال نوشتن مقالاتی میروند که برای باقی همصنفان خودشان جالب باشه، معماران بناهایی میسازند که دیگر رنگوبویی از زندگی ندارند و کارکرد اصلی آنها تحسین دیگر معماران و بردن جوایز معماری است. تخصصی که قرار بود روزی به کار بیاید، خودش تبدیل به زمین بازی میشود و کارآمدیاش را از دست میدهد. شاید به همین دلیل باشد که ایکاف در کتاب حل مسئله خودش اینطور از اهمیت نظر ذینفعان واقعی میگوید:
آنچه که ذینفعان غیرمتخصص در یک سیستم میخواهند حاصل شود، بسیار مرتبطتر از آن چیزی است که متخصصان غیرذینفع در طلب آن هستند.
ایدهٔ مجلسهای مردمی
اهمیت نظر عموم مردم و جدایی متخصصان از آنها باعث شده تا در جوامعی مثل دانمارک، سوئد، نروژ و فندلاند در کنار سازوکارهای قانونی خودشان، از میان مردم عادی با انتخابهای تصادفی شوراهایی تشکیل دهند که دربارهٔ موضوعات مختلف مشورت و تصمیمگیری کنند. پیشتر از این هم در دولتهای یونان و آتن انتخاب اعضای شوراها به دلیل جلوگیری از فساد با قرعه انجام میشد.
انتقاد دوم بر نظم میزبانی، نظم و کنترل است. فرض این است که اگر مرکزیت جراح یا معمار حاکم نباشد، ارادههای پراکنده همدیگر را خنثی یا نقض میکنند و سیستم دچار آشوب میشود. مثل شهری که پر از دزد است و پلیس ندارد یا گلهای که چوپان ندارد.
این پیشفرض درباره سیستمهای سادهای مثل ساعت مکانیکی صادق است. ساعت نیاز به کوک شدن دارد. اگر انرژی ذخیره شده در اختیارش نباشد، کار نمیکند. یا ارکستر نیاز به رهبر دارد که زمان و شدت را تنظیم کند. اما در سیستمهای پیچیده قواعد جور دیگری رقم میخورند. سیستمهای پیچیده قابلیت «خودسازماندهی» دارند. یعنی وقتی نظم آنها به هر دلیلی به هم بخورد، حتی اگر اصلیترین عضو خودشان را از دست بدهند، دوباره نظم جدیدی بین خودشان میسازند.
خودسازماندهی مورچگان
در کلونی مورچهها هیچ رئیسی وجود ندارد که متوجه کمبود نیرو در یک نقش شود و دستور جابجایی بدهد. در عوض، هر مورچه با توجه به محرکهای شیمیایی و فیزیکی اطرافش تصمیم میگیرد چه کاری انجام دهد. اگر به هر دلیلی تعداد مورچههای مسئول یک کار خاص (مثلاً تأمین غذا) کم شود، سیگنالهای مربوط به آن کار (مثل کاهش بوی غذا در لانه) قویتر و قویتر میشوند. این افزایش سیگنال، آستانه تحریک مورچههای دیگر (مثلاً نظافتچیها) را رد میکند و باعث میشود آنها به طور خودکار و بدون نیاز به فرمان، نقش جدید را بر عهده بگیرند و کمبود را جبران کنند.
مصائب نبود میزبانی
نتیجه این دو پیشفرض به مرور باعث تمرکز دانش و قدرت شده است و دوگانههایی به وجود آورده چه در حالت جراحانه و چه در حالت معمارانه بهینه نیست. یکی از معروفترین این دوگانهها «تراژدی منابع مشترک» است:
وقتی یک منبع طبیعی مثل چراگاه، آبهای زیرزمینی یا ماهیهای دریا در دسترس همه باشد، هرکس به نفع خودش تا جایی که میتواند از آن استفاده میکند، اما چون هیچکس خودش را مسئول حفظ آن نمیداند، در نهایت آن منبع ته میکشد و همه ضرر میکنند. اولین فکری که همه میکنند این است که دولت بیاید و چَرا را ممنوع کند (جراحی) یا بازار را به قطعات خصوصی تقسیم کند (معماری). ولی واقعیت این است که اینها بهتنهایی دردی را دوا نمیکند. اگر دست بخش خصوصی باشد، مالک ممکن است برای سود زودگذر، منبع را با سرعت تمام تخلیه کند، چون هزینههای بلندمدت دامن خودش را نمیگیرد. اگر هم دولت متولی شود، باز هم ناکارآمدی اداری، فساد یا فشار گروههای سیاسی میتواند به بهرهبرداری بیرویه منجر شود. در هر دو حالت، نبود قواعد شفاف، نظارت واقعی و انگیزههای بلندمدت باعث میشود همان تراژدی قدیمی تکرار شود.
الینور اوستروم9 که در سال ۲۰۰۹ نوبل اقتصاد را برد، در کتابش توضیح میدهد که «خودسازماندهی» یک استعداد ذاتی در بسیاری از سیستمهای انسانی است. او با کنار گذاشتن دوگانهٔ قدیمیِ دولتمحوری یا خصوصیسازی، توضیح داد که خودِ کاربران یک منبع مشترک میتوانند نهادهای محلی و قواعد شفافی را طراحی کنند که هم برای جمع و هم برای منافع فردیشان مفید باشد. همانطور که کشاورزان ما سالهای سال بدون دخالت نهادهای خارجی، آبهای زمینی و زیرزمینی را بین خودشان تقسیم کردهاند.
اگر این سیستم از حکمرانی همیشه در جوامع جریان داشته است، شاید بتوانیم نمونههایی از آن را دوباره درون خود احیا کنیم. مثل تشکیل شوراهای محله، تقویت شوراهای حل اختلاف و واگذاری تصمیمگیری به موزاییکهای کوچک و محلی.
رفتوبرگشت بین لنزها
فایده فرق فیمابین فلسفههای فوق در این است که راههای جدیدی پیش روی ما میگذارند. اول اینکه هر کس به هنگام مواجه با مسئله و دیزاین راهحل، میتواند حداقل به سه راه اصلی فکر کند و دوم اینکه قادر است هر دیزاین جدیدی را با این لنزها ارزیابی کند.
یک مثال تاریخی برای رویکردهای مختلف بحث رشد جمعیت و فرزندآوری است. در سال ۱۹۶۶ و در کشور رومانی، نیکلای چائوشسکو برای افزایش جمعیت، «فرمان ۷۷۰» را صادر کرد. سقط جنین و پیشگیری از بارداری مطلقاً ممنوع شد. دولت حتی ماهانه زنان را در محل کار معاینه میکرد. در کوتاهمدت جمعیت به شدت رشد کرد، اما در بلندمدت هزاران زن در اثر سقطهای غیرقانونی جان باختند و دهها هزار کودک سرراهی در پرورشگاهها رها شدند. این یک مدل حل مسأله است. مدل دیگرش در سوئد رخ داد. آنها مرخصی زایمان بسیار طولانی (بیش از یک سال) با حقوقی کامل در نظر گرفتند که بین پدر و مادر تقسیم میشود و از طرف دیگر مهدکودکهای ارزان و باکیفیت را توسعه دادند.
نمونههای بیشتر برای مقایسه
به صورت موردی به نظرم دیدن این دو نمونه برای درک بهتر تفاوتهای اجرا و نتایج سه رویکرد مناسب است:
- بحران اعتیاد در آمریکا (War on Drugs) و بحران هروئین در پرتغال (۲۰۰۱)
- بحران مسکن در آمریکا (پروژهٔ Pruitt–Igoe) و شیلی (خانههای آلخاندرو آروانا)
- کمپین چهار آفت (Four Pests) در چین
- معماری Desire Paths در پارکها و معابر
- پروژهٔ فضای اشتراکی (Shared Space) از هانس موندرمن
- مدرسههای سادبری ولی (Sudbury Valley)
البته که هیچ قضاوتی دربارهٔ برتری هیچیک از اینها نسبت به دیگری ندارم. انتقاد اصلی من به زمانهایی است که رویکرد ناکارآمدی برای یک مسأله انتخاب میشود. فرضاً اگر مریضی با حالت اورژانسی وارد بیمارستان شود، ذهن همه روی متد جراحی قفل است؛ همانطور که در زمان سیل همه به دنبال نجات سریع افراد و حداقلسازی تلفات هستند. هیچکس در این لحظه به دنبال «توانمندسازی» یا «آزاد گذاشتن افراد» نیست و اگر هم کسی اینطور فکر میکند، دیوانه است. اما وقتی برعکس این قضیه اتفاق میافتد، مسأله به این سادگیها نیست. دیگر کمترکسی به مسئولی که برای مواجهه با اعتیاد دستور به جمعآوری معتادان میدهد «دیوانه» میگوید10.
از طرف دیگر معتقدم که نسبت به روشهای معمارانه و بهخصوص میزبانانه کملطفی شده است. چرا که روش جراحی همیشه تیغ به دست آماده است و نسخهاش را پیچیده است. اما دو روش دیگر دشواریهای بیشتری دارند و تا بخواهند به دیزاین راهحل برسند، جراحها وارد عمل شده باشند.
نگاه میزبانی را از این جهت دوست دارم که محمل نوآوری است. با نگاه میزبانی، هر دانشگاه کنکور خودش را برگزار میکند تا افرادی را جذب کند که واقعاً به آنها نیاز دارد. یا با الهام از جان هابراکن، دولت تنها اسکلت خانه را میسازد و تکمیل خانه را به ساکنان میسپارد تا افراد هم خانهدار باشند هم بتوانند خانه را «مال خودشان» بکنند. نگاه میزبانی پیشنهاد میدهد که مثل آمیشها، رهبری سازمان را به فرآیندی مشارکتی تبدیل بشود، یا به جای ساختن پاساژهایی که همیشه متروک میمانند، فرصت برای رشد ارگانیک بازارها مهیا باشد.
سیستمها، سنتها و الگوهای موفق اول از منطق میزبانی و آزادی انسانها در بروز خود به وجود میآیند11. اما کمکم که بزرگ میشوند و نیاز به مدیریت پیدا میکنند، الگوهای معمارانه مثل قوانین منابع انسانی و KPI در آنها حاکم میشود و در نهایت هم وقتی پیر شد و به بنبست رسید، یا دوباره نوزایی میکند یا برای بقا ممکن است دست به جراحی بزند. در جدول زیر تلاش کردهام که باقی مواردی که میتوانند نسبت این سه نگاه را به هم مشخص کنند گردآوری کنم:
| ویژگیها | جراح | معمار | میزبان |
|---|---|---|---|
| نگاه به انسان | مانع | عامل | خالق |
| شعار | تو نیا، خودم حلش میکنم | تو بیا، با قوانین من حلش کن | من نمیام، خودت حلش کن |
| علوم مرتبط | مهندسی، علوم پایه، مدیریت علمی | نظریهٔ بازی، اقتصاد نهادی، روانشناسی، علوم سیاسی، اقتصاد رفتاری | انسانشناسی، جامعهشناسی، علوم پیچیدگی، اکولوژی |
| بهترین کاربرد | بحران حاد، مسائل ساده، جامعهٔ قانونگریز | مسائل متوسط، اعتماد اجتماعی پایین | مسائل پیچیده، اعتماد اجتماعی بالا |
| سایر استعارهها | نجار، مهندس | باغبان، چوپان | جنگلبان، تسهیلگر، سفرهدار |
| ابزار | انگیزه بیرونی | انگیزه بیرونی | انگیزه درونی |
| آورده | بقای فوری | نظم پایدار | نوآوری و آزادی |
درانتها بر این نظرم که طراحان -اعم از مدیران، سیاستگذاران، والدین یا هر نقش دیگری- باید با ترس از «کنترل نکردن» روبرو شوند. جراح بودن آسان است چرا که توهمِ کنترلِ کامل به انسان میدهد. معمار بودن هم جذاب است، چرا که حس خداگونه و هوشمندی به انسان میدهد؛ اما خلق واقعی و توانمندسازی افراد از مسیر میزبانی میگذرد. کنار گذاشتن این ترس است که جعبهابزار دیزاینر را کامل میکند.
هنر یک دیزاینر این است که به هنگام مواجهه با یک مسأله، سه صندلی برای هر یک از این سه شخصیت در ذهنش بگذارد و در نهایت تصمیم بگیرد که کجا تیغ جراحی به دست بگیرد، کجا خطکش معماری بردارد، و کجا سفرهٔ میزبانیاش را پهن کند.
Footnotes
-
در افراطیترین حالتش به هنگام طراحی دیگر «انسان» وجود هم ندارد. مثل پزشکی که فقط «بیماری» میبیند و دیگر «بیمار» جلوی چشمش نیست. ↩
-
Le Corbusier ↩
-
مثالهای بیشتر از این نوع قاعدهگذاریها با عنوان Nudge Theory یافت میشوند که اولین بار توسط Richard Thaler مطرح شده است. ↩
-
ایدئال کنترل در نگاه معمارانه، همان «سراسربین» یا Panopticon بنتام است که فوکو پروبالش میدهد. ↩
-
Hostile Architecture ↩
-
در فصل ۱۷ کتاب دائو دِ جینگ حاکم ایدئال کسی معرفی میشود که مردم فقط از حضورش اطلاع دارند و بس. حاکم با اعتمادی و فراق بالی که به مردم میدهد، شرایط را طوری رقم میزند که مردم میگویند «ما خودمان این کار را کردیم». ↩
-
یک استعارهٔ کلی این است که انگیزانندهٔ بیرونی حکم دارو را دارد و همانطور که دارو مصرف میشود تا در نهایت حذف شود، انگیزانندهٔ بیرونی هم باید به مرور از سیستم حذف شود. ↩
-
انتقادی اینجا وارد میشود که «میزبانی» که داعیهدار آزادی انسان است، دوباره خودش به مانیفستنویسی و قانونگذاری روی آورده است. نکتهٔ مهم اینجاست که این قوانین درست مثل دستور زبان به نفع استفادهکنندگان آن هستند و قرار نیست نفع خاصی برای جمع خاصی داشته باشند. ↩
-
Elinor Ostrom ↩
-
البته که به نظرم باید به این عده هم دیوانه بگویند. ↩
-
فردریش هایک میگوید موجودیتهایی مثل زبان، پول و بازارها بدون هیچ طراح مرکزی و از راه «نظم خودجوش» به وجود آمدهاند. ↩
