دربارهٔ متن

آنچه در ادامه می‌نویسم تجربه و مسیر طی‌شدهٔ من در چند سال زیست سیاسی، کار تشکلی و سروکله زدن با نهادهای قدرت است.

خانواده کوچک‌ترین سلول جامعه و اولین محل برخورد کودک با آن است. جامعه است که از طریق پدرومادر، بچه را تربیت می‌کند. پس بعید نیست وقتی که بچه بزرگ و وارد جامعه شد، همه‌چیز را با لنز خانواده ببیند.

دوگانهٔ پدر-فرزند

در لنز نگاه خانوادگی پدر هست و فرزند. پدر اغلب صاحب قدرت است و فرزند مغلوب. فرزند یاغی است و پدر مربی سخت‌گیر. فرزند قربانی است و پدر ظالم1. پدر سد راه ارضای امیال فرزند است؛ فرزند هر کاری که می‌خواهد بکند، پدر مثل دیوار جلویش ایستاده و حتی تهدید می‌کند که در صورت تعدی، کارش به سرکوب فرزند خواهد کشید. دانشجو اعتراض دارد؟ رئیس دانشگاه تهدید به اخراجش می‌کند. سرباز از دستور سرپیچی می‌کند؟ سخت‌ترین نگهبانی‌ها نصیبش می‌شود. کارمند کار نمی‌کند؟ ایرادی ندارد، از حقوقش کم می‌کنند. هر جایی که قدرت هست، «پدری» وجود دارد که آن را در اختیار می‌گیرد و امیال دیگران را کنترل می‌کند.

در دنیای سیاست هم همین دینامیک پابرجاست. این قدرت سیاسی انسان‌ها را از زمان تولد مطیع می‌کند. مثل سربازی که یاد می‌گیرد فرمان ببرد. قدرت زهر آدم‌ها را می‌گیرد. به بیان دیگر، انسان را «اخته» می‌کند یا خودمانی‌تر «بی‌بخارش» می‌کنند. مثال بارزش در فضای سیاسی، آن سلبریتی‌هایی هستند که همیشه سر جدی‌ترین رویدادهای سیاسی، بی‌بخارترین و امن‌ترین حرف‌ها را می‌زنند. دقیقاً همان حرف‌هایی را می‌زنند که در چارچوب قدرت است. کلمه به کلمهٔ بیانیه‌ها طوری نوشته شده که به هیچ کسی بر نخورد و هیچ جهتی نداشته باشد2. این مدل از سیاست‌زدایی و بی‌بخاری برای منی که تشکل‌های دانشجویی را در دوره‌های مختلف دیده‌ام، کاملاً مشهود است3. بیانیه‌های تشکل‌ها و سخنرانی‌هایی که جلوی مسئولین می‌کنند، هر چه جلوتر می‌رویم شاید تندتر به نظر برسد، اما به شدت بی‌بخار و ناکارآمدتر شده است.

چرا این دوگانه ناکارآمد است؟

اما اتفاقاً اختگی و نقد آن اصلاً موضوع توجه من نیست؛ چرا که دوگانهٔ «پدر مقتدر - پسر منفعل» برای هر دو طرف کارکرد دارد. پدر مقتدر کار خودش را می‌کند. پسر رام‌شده هم همیشه زیر سایهٔ پدر است و گاهی یکی به نعل و یکی به میخ می‌زند که به خیال خودش کاری کرده باشد. این فرزندان هر چقدر هم خودشان را «جدای از سیستم» نشان بدهند، بالاخره زیر سایهٔ پدری هستند که از چارچوب‌های آن رهایی ندارند. این معاملهٔ دو سر سود مدام خودش را بازتولید می‌کند و سیستم را در حالت قفلی نگه می‌دارند که امکان بیرون زدن از آن وجود ندارد. حتی الگوی «پسر یاغی» هم که برای تصرف قدرت با پدرش درمی‌افتد و خروش‌های لحظه‌ای دارد، همین نگاه را بازتولید می‌کند. انتهای جکیل-هاید بن‌بست است.

وقتی به مقام نقد می‌رسیم، اغلب به بی‌بخارها حمله می‌شود. کلیدواژه‌هایی مثلSlacktivism، Virtue Signalling، Decaffeinated Politics و Safetyism مدام می‌خواهد بپرسد که «چرا تویی که مقابل قدرت ظالم قد علم کردی انقدر بی‌بخار و شُلی؟». غافل از اینکه بی‌بخاری، بازیِ او برای حداکثر کردن سودش است. اخته‌ها نیرویی انقلابی مقابل سرکوب‌گری پدر نیستند؛ بلکه بهترین محافظان قدرت اویند. هر کسی که می‌خواهد جمعیت بی‌بخار را بیدار کند و بشوراند، آب در هاون می‌کوبد. برای یاغی‌ها هم کمابیش منطق یکسانی برپاست. یاغی‌گری یاغی‌ها به قدرت در چارچوب و پیش‌بینی‌پذیر است که عملاً همه پتانسیل آن‌ها مثل سیلی که در صحرا ول شده باشد، ناگهان آزاد می‌شود و به سرعت از بین می‌رود.

جمع‌بندی من این است که برای برون‌رفت از این چالش‌ها، باید فراتر از اختگی فکر کنیم.

اول از همه باید پاسخ بدهیم که چرا انسان‌ها و سازمان‌ها بی‌بخار می‌شوند؟ همان‌طور که در پانوشت قبلی نوشتم، شاخص اصلی بی‌بخاری «پیش‌بینی‌پذیربودن» است. قدرت برای اینکه خودش را حفظ کند، باید بتواند ریسک‌ها را پیش‌بینی کند؛ که اگر ریسکی جدی روبروی آن بود، به موقع آماده باشد و برایش برنامه‌ریزی کند و اگر هم لازم شد سرکوبش کند.

برنامه‌ریزی‌های قدرت را می‌توان به شکل یک «سیستم لوله‌کشی» دید؛ که در آن لوله‌های مختلفی برای هدایت کردن ارادهٔ تک‌تک افراد آماده شده است. «انتقاد داری؟ نیا وسط اداره الم‌شنگه به پا کن. جاش به این شماره زنگ بزن.»، «می‌خوای مشارکت سیاسی بکنی؟ ۴ سال یک بار بیا رأی بده»، «به وضع کشور اعتراض داری؟ بشین یه گوشه غُرتو بزن ولی کاری نکن.». این قوانین و لوله‌های از پیش‌تعیین‌شده، رفتارهای افراد را منظم و پیش‌بینی‌پذیر می‌کنند. در حالی که انسان در حالت عادی ارزشی برای این لنزها قائل نیست. انسان عادی مشارکت سیاسی می‌کند چون می‌خواهد خودش و دیگران زندگی بهتری داشته باشند. او عدالت را به شکل بی‌قاعده‌ای دوست دارد و فقط این را می‌داند که «جهان می‌تواند خیلی بهتر از این باشد». اما در جریان لوله‌کشی همین میل خام که جوشان و پیش‌بینی‌ناپذیر است، تبدیل می‌شود به غایت پیش‌بینی‌پذیری و بی‌آزاری که «برو تو انتخابات به این لیست رأی بده»4.

عبور از دوگانهٔ باطل

پس عبور از بازی قدرت-اخته نیازمندِ نوعی پیش‌بینی‌ناپذیری و سیالیت است. نیازمند این است که به محض اینکه قدرت بازی تو را فهمید و لوله‌کشی‌اش کرد، اراده‌ات را جای دیگری خرج کنی. مثلاً به عنوان یک کار کوچک خاطرم هست در زمان دانشجویی ما یکی از حقه‌هایی که بچه‌های خوابگاه برای پیگیری امور رفاهی پیدا کرده بودند این بود که شب‌ها تجمع می‌کردند، به طریقی عکس این تجمعات با کپشن‌های سیاسی به دست BBC می‌رسید و پخش می‌شد. در نتیجه‌اش همان شب یا نهایتاً فردا صبح شخص رئیس دانشگاه «در جمع خوابگاهیان حاضر گشته و به گفتگو با آنان می‌پرداخت» و مشکل فوراً حل می‌شد. ایده‌های این‌چنینی است که انسان را از دوگانهٔ قدرت-اخته بیرون می‌کشد؛ در اینجا دانشجو نه قصد تصاحب قدرت را دارد، نه می‌خواهد ناکارآمدی را زیر سایهٔ قدرت تحمل کند. پس به شکل خودش گلیمش را از آب بیرون می‌کشد و کارش را مستقل از لوله‌های شورای صنفی و نامه‌نگاری‌های بی‌پایان انجام می‌دهد؛ چرا که همهٔ تمرکزش روی حل مسأله است و نه محدود ماندن به لوله‌های زنگ‌زدهٔ موجود5.

یک خاطرهٔ دیگر هم از دوران دانشجویی دارم که هر موقع به آن فکر می‌کنم بی‌اختیار لبخند می‌زنم. دانشکدهٔ ما اساتید مسن و ناکارآمدی داشت که سال‌ها بود تدریسشان برای دانشجوها قابل فهم نبود. سال‌بالایی‌ها بارها اعتراض کرده بودند و ما هم مثل آن‌ها با این قضیه مشکل داشتیم، ولی معاون آموزشی همیشه یک برگ برنده داشت که «نتیجهٔ نظرسنجی خود دانشجوها از این اساتید خوب است.» این نظرسنجی‌ها را خود دانشگاه آخر ترم به شکل کاغذی بین بچه‌ها پخش و بلافاصله جمع می‌کرد. نتیجه را داخل دانشکده فقط رئیس و معاون آموزشی می‌دیدند. دانشجوها از هم بی‌خبر بودند و معاون هم هر وقت می‌خواست، به همین آمارِ محرمانه استناد می‌کرد تا حرف بچه‌ها را بی‌اعتبار کند. بازی کاملاً در زمین آنها بود.

ایدهٔ ما برای مقابله ساده بود: خود دانشجوها منبع نظرسنجی‌اند. اگر هر کس، قبل از تحویل برگه، با موبایلش یک عکس از برگهٔ خودش بگیرد و برای ادمین شورای صنفی بفرستد، ما هم صاحب همان آماری می‌شویم که معاون پشتش پنهان شده و دیگر نمی‌توانند پشت «نظرسنجی می‌گوید خوبند» قایم شوند.

کمپین را درست شبِ قبل از شروع نظرسنجی‌ها کلید زدند. پوستر طراحی شد، نامه‌ای به دانشجوها نوشته شد («خودمان شفافش می‌کنیم»)، و در تمام کانال‌های دانشکده و دست‌به‌دست در کلاس‌ها پخش شد. همان شب، رئیس دانشکده و معاون آموزشی جلسهٔ اضطراری با بچه‌ها گذاشتند و با لحن پدرانه خواستند کار را متوقف کنند. بچه‌ها گفتند اعلامیه پخش شده و دیگر نمی‌شود جمعش کرد، ولی قول دادند نتایج را منتشر نکنند و فقط نزد خودشان نگه دارند. جریان خوابید، اما زمین بازی عوض شده بود: حالا شورای صنفی دیگر محکوم به پذیرش حرف معاون نبود و می‌توانست در جلسات، با استناد به دادهٔ خودش، پشت پرده را رو کند. اتفاقاتی که سال‌ها پشت درِ محافظه‌کاری مانده بود، بعد از این جابجایی زمین، به خاطر آن یا به خاطر علل دیگر، سریع‌تر به جریان افتاد. دوباره اینجا هم قرار نبود اساتید بی‌آبرو بشوند و سیستم پدر-پسر بازتولید شود. هدف فقط باز شدن قفل بود؛ که شد.

فرمی که طراحی و پخش کردیم. تجربیات مشابه دیگری هم در فضاهای بعد از دانشگاه در زمینهٔ کارهای پیش‌بینی‌ناپذیر داشته‌ام ولی به خاطر محرمانگی فقط حضوری تعریف‌شان می‌کنم!

آزادگی نوزادوار و رندانگی طوطی‌وار

با این حساب اختگی و بی‌بخاری ریشه در پیش‌بینی‌پذیری دارد و تنها کسانی غیرقابل پیش‌بینی هستند که امیال جمعی خودشان را برای بهبود دنیا رها می‌گذارند تا از این لوله‌های قدرت نشت کنند و راه‌حل‌ها و دنیای جدیدی بسازند. این انسان‌ها به مرور یاد گرفته‌اند که اگر امیال خودشان را آشکار کنند، پیش‌بینی‌‌پذیر و قابل کنترل می‌شوند، برای همین اغلب به حالت اسکرین‌سیور(!) و با ظاهری بی‌خاصیت کار را جلو می‌برند تا زمان مناسب خروشیدن فرا برسد. یک نمونهٔ الهام‌بخش از فواید بی‌خاصیتی در داستان «طوطی و تاجر» دفتر اول مثنوی آمده است که در آن طوطی پس از آزادی این نصیحت را به تاجر می‌کند6:

یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مُرده شو چون من که تا یابی خلاص

دانه باشی مرغکانت بَرچِنند
غنچه باشی کودکانت بَرکَنند

دانه پنهان کن به‌کلی دام شو
غنچه پنهان کن گیاه بام شو


اما آیا این راهکارها ماندگارند؟ نه همیشه. BBC و مدیر دانشگاه تا ابد که از دانشجو بازی نمی‌خورند. این نشتی خیلی زود رفع می‌شود و دانشجوها باید به دنبال راه جدیدی برای جاری‌سازی میل خودشان باشند7. اما مهم اینجاست که نه مثل پسر یاغی به دنبال غصب قدرت پدرند و نه مثل پسر بازنده به دنبال حفظ آن؛ بلکه میل خودشان را جلو می‌برند و اگر هم لازم باشد همه را برای این‌کار به خط می‌کنند8.

رویارویی با لوله‌کشیِ قدرت، نه نیازمند قهرمانِ یاغی است که با خروشیدن‌های لحظه‌ای سرش را به باد دهد، و نه کارمندِ مطیعی که به وضع موجود تن دهد. هر دوی آن‌ها در به کار بستن امیال ناتوانند، اولی از سر خشم آن را نفهمیده خرج می‌کند و دومی از سر ترس آن را در خود می‌خشکاند. در نهایت، هر دو به پیش‌بینی‌ترین شکل ممکن عمل می‌کنند. این مسیر برای تحول‌خواهان نیازمندِ گونه‌ای دیگر از انسان است که توانایی تمرکز و بروز میل خودش را دارد. من برای تعریف این گروه سوم از استعارهٔ «نوزاد» کمک می‌گیرم. نوزاد در زمینِ قدرت حضور دارد، اما یک‌سره با منطق آن تعریف نمی‌شود. نه به دنبال تصاحب جای پدر است و نه تهدید و تطمیع اثری در میل او دارد. نوزاد سرشار از نیرویی است که هنوز در هیچ قالبی خشک نشده؛ به همین دلیل است که در لوله‌های از پیش‌ساخته نمی‌گنجد. انرژی او در لحظه، متمرکز و بی‌میانجی بروز می‌کند: اگر آزرده باشد، آزردگی‌اش را نشان می‌دهد، نه بیشتر و نه کمتر. لوله‌کشی برای او معنا ندارد؛ کسی نمی‌تواند برای نوزاد قاعده تعیین کند.

هرازگاهی هم ظهور پنجره‌های فرصت امکان تغییر دائمی لوله‌کشی را فراهم می‌کند. لوله‌کشی همیشه بد نیست. جامعه نیاز به نظم دارد. اما لوله‌هایی به کار می‌آیند که اجازهٔ نشت می‌دهند و بعد از شناسایی نشتی، قابلیت بازتعریف خودشان را دارند. پس حتی در جایگاه قدرت هم می‌شود راهی برای تعامل بهتر و توزیع قدرت در میان بی‌قدرتان و تحول سیستم لوله‌کشی فراهم کرد. شاید این بازیِ موش و گربه ابدی باشد، اما راهِ زنده ماندنِ ارادهٔ انسانی در برابر ماشینِ پیش‌بینی‌پذیرِ قدرت، همین آزادگی نوزادوار در رهاسازی میل و رندانگی طوطی‌وار در به جریان ساختن آن است.

Footnotes

  1. در تحلیل اسطوره‌های ایرانی گفته‌اند که بر خلاف اسطوره‌های غربی، «پسرکُشی» تکرار می‌شود و نه «پدرکشی».

  2. رایج‌ترین شیوهٔ صحبت این‌ها محکوم کردن فعل به جای فاعل است. مثل محکوم کردن آدم‌کشی به جای محکوم کردن آدم‌کش.

  3. شاخص اصلی بی‌بخاری، پیش‌بینی‌پذیربودن است. بیانیه‌های تشکل‌ها و سخنرانی‌هایی که جلوی مسئولین دولتی می‌کنند هر چه جلوتر می‌رویم کلیشه‌ای‌تر و بی‌فایده‌تر شده است. یک علتش شاید به خاطر حضور جدی ادوار تشکل‌ها و هدایت نیروی بچه‌ها باشد.

  4. همهٔ این‌ها با این فرض است که این دغدغه‌ها خودشان از میل انسان‌ها سرچشمه گرفته باشند. قوز بالای قوز زمانی است که حتی امیال هم دستکاری می‌شوند و امیال افراد متعلق به خودشان نیستند. گاهی اوقات هم امیال یکسان -مثل گرایش به عدالت- وقتی در لوله‌کشی‌های پیچ‌درپیچ معناسازی قدرت قرار می‌گیرند، با هم دشمنی پیدا می‌کنند. اینکه انسان امیال خودش را همیشه «اصیل» بداند به شدت خطرناک است. اصالت امیال نیازمند زیست آگاهانه و رفت‌وبرگشت مداوم است.

  5. شاید کسی بگوید که اینجا پدر کوچک (رئیس دانشگاه) مغلوب پدر بزرگ (فشار نهادهای بازرسی یا خود BBC) شد. مهم نیست و ما همچنان داخل دوگانه‌ایم. درست است. اما دانشجویان داخل دوگانه نیستند و بیشتر سیستم‌های موجود را به بازی گرفته‌اند.

  6. استعارهٔ «کندهٔ نتراشیده» در مکتب دائوئیسم هم کمابیش همین ایده را ارائه می‌کند. کندهٔ نتراشیده، قطعه چوبی پر از پتانسیل است؛ چرا که به شکل ظرف و میز و صندلی درنیامده که محدود و قابل بهره‌برداری شود.

  7. چه بسا این مدل تکنیک‌ها که در کوتاه‌مدت جواب می‌دهد، در درازمدت باعث امنیتی‌تر شدن فضای دانشگاه، بی‌اعتباری اعتراضات واقعی و دادن بهانه به دست قدرت برای سرکوب‌های شدیدتر بشود.

  8. برای آن‌هایی که متن اتوبوس ذهن را خوانده‌اند، این مدل از پیش‌بینی‌ناپذیری به شدت شبیه به کلان‌الگوی «دلقک» یا «رندِ حافظ» است.