آن داسِ مرگ را که ز خود دور راندهام
اکنون چو خوشهای سرِ خود پیش خواندهام
از هول آنکه هیچ شوم جان فشاندهام
خود را به عمقِ خاکِ خموشان کشاندهام
دیگر میانِ معرکه نامم بلند نیست
شمشیرِ افتخار زِ کف وارهاندهام
بر خاک رفتهام که نهالی به بر شود
سروی بلند بودم و خود را شکاندهام
آیینِ دانه چیست؟ بمیرد درونِ خاک
من خونِ خویش در رگِ فردا دواندهام