یک. هر موجود زندهای همواره میخواهد غافلگیری و عدم قطعیت خود را حداقل کند.
دو: انسان به عنوان موجود زنده دوست دارد پدیدهها را «بشناسد» و با تفسیرشان، آینده را پیشبینی کند. ذهن با ابزار تحلیل، پروندهٔ پدیده را به خیال خودش میبندد و پایش را از لبهٔ تیز تیغ ابهام، روی بستر نرم معنا میگذارد.
سه: تحلیل یعنی «شناخت با هدف پیشبینی». هر تحلیلی که تنها روبهگذشته باشد و تغییری در رفتارهای بعدی ندهد، بیفایده است.
چهار: انسان هیچگاه نمیتواند ذات پدیدهها را -در صورت وجودشان- بشناسد. بلکه آنها را به واسطهٔ لنز نظریه میفهمد. نظریه و قصه ابزار معنابخشی به پدیدهها هستند.
پنج: تعدد لنزهای قوی و مکمل شناخت را کاملتر میکند؛ اما همواره پنجرههای ناگشوده رو به باغ ذات وجود خواهند داشت.
شش: ذهن انسان در جریان شناخت بهشدت فعال و یک «ماشین پیشبینیکننده» است1؛ نه یک دریافتکنندهٔ منفعل اطلاعات. انسان شناخت اولیهاش را در برابر پدیدهها میسنجد تا از تناقض احتمالی میان آنها یادگیری صورت بگیرد.
هفت: شناخت بهمانند سوراخهای یک تور است2 که از میان گرههایی مثل مشاهدات شخصی، باورهای آشکار (که شخص میتواند از آنها دفاع کند)، باورهای نیندیشیده (باوری که شخص مبنا و حدودش را بررسی نکرده است)، دستهبندی، استعاره، داستان و اسطوره ظهور میکند.
هشت: گرههای شبکهٔ شناخت به مرور مشابه کریستال حول یک جوانهٔ اولیه گسترش مییابند3. شناخت قبلی، ابزار شناخت بعدی است.
نه: شبکهٔ شناختی هر فرد به دو شکل داخلی و خارجی در تعادل است: گرههای شناختی با یکدیگر همخوانی دارند (تعادل داخلی) و در عین حال لنزی برای موجهسازی دنیای بیرونند (تعادل خارجی).
ده: اهمیت هر جزء از شبکه به تأثیر آن در تصمیمگیری، تأثیر آن در ورود و خروج گرههای جدید و نتیجهٔ حذفش بر کلیت شناخت تعیین میشود.
یازده: بر هم خوردن تعادل داخلی یا خارجی فرصتی برای تحول و یادگیری است.
دوازده: تغییر نظر اغلب از دو راه اصلی اتفاق میافتد: تغییر نظر گرههای اصلی یا استهلاک تدریجی گرههای حاشیهای.
سیزده: آدمها یا درون جنگلاند و جنگل را نمیبینند؛ یا از بیرون حکم کلی میدهند و دربارهٔ تکتک درختان اطلاع ندارند. برای آنهایی که پایهٔ شناختشان قصه و اسطوره است، باید داده و تجربه گردآوری کرد. برای آنها که در کثرت داده سردرگم شدهاند، استعاره و داستانی لازم است که تجربههای پراکنده را قابل فهم کند.
چهارده: یک راه شایع در تغییر نظر، شناسایی گرههای پنهان ولی بنیادین افراد است4. این کار از طریق تشکیل شبکه از دانستهها، برانگیزانندهٔ احساسات و تطبیق آن با رفتار شکل میگیرد5.
پانزده: هنرمندان به دلیل روح لطیف و دقت نظر بالایشان سریعتر متوجه لرزشهای شخصیت و جامعه میشوند. هنرمند تجربیاتی را بیان میکند که دیگران هنوز صورت و زبانی برایش نیافتهاند.
شانزده: بیان پیشفرضهای پنهان مثل توضیح «آب» برای «ماهی» است. انسان به قدری در آن فرو رفته که به هنگام مواجهه، وجود آن را نمیپذیرد. انسان نمیتواند به سادگی سیستم شناخت خودش را بشناسد.
هفده: شناخت نیازمند مقایسه و حضور «دیگری» است. ماهی تنها وقتی معنی آب را میفهمد که «هوا» را در سطح تجربه کرده باشد. نقش مشاور و مرشد، ممکن کردن تجربهٔ تفاوت و بردن ماهی به سطح آب است.
Footnotes
-
ر.ک. کتاب «ماشین تجربه» از اندی کلارک ↩
-
با الهام توصیف فردینان دو سوسور از زبان ↩
-
مثلاً کسی که از دوران بچگی در محیط رقابتی بزرگ شده است، تجربهٔ زیستهای از «رقابتی بودن دنیا» دارد، استعارهٔ محوریاش «قانون جنگل» است و آشکارا با استناد به «داروینیسم اجتماعی» و فیلمهای ورزشی شبکهٔ شناختش را تکمیل میکند. ↩
-
ر.ک. متن That’s Interesting از موری دیویس ↩
-
سؤالهای مختلف، گرههای مختلف را آشکار میکنند. مثلاً سؤال «این موقعیت برایم شبیه چیست؟» اغلب استعارهها را از عمق ذهن به سطح آن میآورد؛ یا «از چه چیزی میترسم؟» ارزشها و احساسات را فراخوانی میکند یا «چه اتفاقی افتاده که به این نتیجه رسیدهام؟» مشاهدات را ثبت میکند. به مرور این گرهها در فرآیندی خودکاوانه استخراج و متصل میشوند و شبکهٔ شناختی را شکل میدهند. پس از آن است که میتوان دربارهٔ (۱) اهمیت و (۲) قوت هر کدام از گرهها تأمل کرد و اگر تصمیمی بر تغییر بود، گرههای مستعد برای باز کردن پنجرهای جدید را انتخاب کرد. برای خود من در مثال کار دانشجویی، بعد از ورود کار و آشنایی با افرادی که قابلیت پذیرفتن کار را داشتند، این شبکه خود به خود متحول شد. ↩
