از قعر زمین جوشم، سرچشمهٔ نابم من
صد تیر اگر بارد، صد شکر که آبم من
از خاک درش رستم چون سبزه به امّیدی
تا ریشه در این خاکم، در اوج سحابم من
چون آبْ سبکبارم، بیکینه و آرامم
هر جا که مرا خوانَد، در حال شتابم من
در خاک فرو رفتم، تا اوج فرا رفتم
چون کاسه تهی گشتم، لبریز جوابم من
چون واژهٔ ناگفته در سینهٔ دیوانم
بیحرفم و بیصوتم، ناخوانده کتابم من
چون پلکِ دو چشمانت، از چشم تو پنهانم
از بس که هویدایم، چون رازِ سرابم من
بینام و تهی گشتم، با رود روان رفتم
در بسترِ این دریا، آرامِ حبابم من