انسان دوست دارد پدیده‌ها را «بشناسد» و آن‌ها را تفسیر کند تا با آن آینده را پیش‌بینی کند. انسان‌ها دست به تحلیل می‌زنند تا بتوانند رفتار خود را در آینده نسبت به تصویری که از آینده دارند تنظیم کنند. تحلیل یعنی «شناخت با هدف پیش‌بینی»‌. هر تحلیلی که تنها روبه‌گذشته باشد و تأثیری در رفتار بعدی نداشته باشد، بی‌فایده است.

انسان هیچ‌گاه نمی‌تواند ذات پدیده‌ها را -در صورت وجودشان- بشناسد. بلکه آن‌ها را به واسطهٔ لنز نظریه می‌فهمد. تعدد لنزهای قوی و مکمل می‌تواند انسان را به ذات نزدیک‌تر کند؛ اما همواره پنجرهٔ جدیدی رو به باغ ذات وجود خواهد داشت.

هر جا که پدیده‌ای رخ داده، نظریه و قصه‌ای هم برای معنا بخشیدن به آن شکل گرفته است. چرا انسان از بی‌معنایی فراری است؟ چون آشنا نبودن با پدیده‌ها برای ذهن آزاردهنده است. ذهن می‌خواهد پروندهٔ پدیده را ببندد و پایش را از لبهٔ تیز تیغ ابهام، روی بستر نرم معنا بگذارد.

پس از استقرار لنز در چشم انسان، او مدام پدیده‌ها را با آن می‌نگرد و شناخت اولیه‌اش را به سمت پدیده‌ها پرتاب می‌کند تا ببیند آیا به تناقضی می‌خورد یا خیر. ذهن انسان در جریان شناخت به‌شدت فعال و یک «ماشین پیش‌بینی‌کننده» است1؛ نه یک دریافت‌کنندهٔ منفعل اطلاعات.

لنزها اغلب از دل تجربه‌های گوناگون زندگی و نقاط داده‌های مختلف ظهور می‌کنند. شناخت به‌مانند توری است2 که گره‌های آن شامل مشاهدات شخصی، باورهای آشکار (که شخص می‌تواند از آن‌ها دفاع کند)، باورهای نیندیشیده (باوری که شخص مبنا و حدودش را بررسی نکرده است)، دسته‌بندی، استعاره، داستان و اسطوره می‌شود. این نقاط در شبکه‌ای گراف‌مانند به هم متصل‌اند و از گزاره‌های اصلی شناختی پشتیبانی می‌کنند3.

شبکهٔ شناختی هر فرد به دو شکل در تعادل است: چون اعضا از همدیگر پشتیبانی می‌کنند در تعادل داخلی است و چون با زندگی بیرونی‌اش هماهنگی دارد،‌در تعادل خارجی است. سیر تحولی هر فرد زمانی آغاز می‌شود که حداقل یکی از این دو از حالت تعادل خارج شود.

اهمیت هر جزء از شبکه به تأثیر آن در تصمیم‌گیری، تأثیر آن در ورود و خروج نقاط جدید و اثر حذفش بر باقی نقاط تعیین می‌شود. هر چقدر یک گره در این گراف مهم‌تر باشد، نقشش در تغییر نظر فرد بیشتر است. تغییر نظر اغلب از دو راه اصلی اتفاق می‌افتد: تغییر نظر گره‌های اصلی یا استهلاک تدریجی گره‌های حاشیه‌ای. یک راه شایع در تغییر نظر، شناسایی پیش‌فرض‌های پنهان ولی مهم افراد است4؛ چرا که کل سیستم شناختی آن‌ها را پشتیبانی می‌کند و در عین حال کاملاً بی‌دفاع است5.

انسان چطور سیستم شناخت خودش را می‌شناسد؟ یک نقطهٔ خوب برای شروع، پدیده‌هایی است که اخیراً احساسات شدیدی در او برانگیخته‌اند؛ مثل انسان‌هایی که از آن‌ها متنفر است یا لحظاتی که در زندگی برایش خاطره شده‌اند. مثلاً تجربهٔ من در کار دانشجویی این بود که «اگر کار را به دیگری بسپارم، کیفیت پایین می‌آید؛ برای همین خودم انجامش می‌دهم» و در پس آن چند ماه کار در نشریه و تشکل خوابیده بود. این گره اولیهٔ شبکه است و باقی گره‌های مثل کریستال به مرور دور این جوانه شکل می‌گیرند.

سؤال‌های مختلف، گره‌های مختلف را آشکار می‌کنند. مثلاً سؤال «این موقعیت برایم شبیه چیست؟» اغلب استعاره‌ها را از عمق ذهن به سطح آن می‌آورد؛ یا «از چه چیزی می‌ترسم؟» ارزش‌ها و احساسات را فراخوانی می‌کند یا «چه اتفاقی افتاده که به این نتیجه رسیده‌ام؟» مشاهدات را ثبت می‌کند. به مرور این گره‌ها در فرآیندی خودکاوانه استخراج و متصل می‌شوند و شبکهٔ شناختی را شکل می‌دهند. پس از آن است که می‌توان دربارهٔ (۱) اهمیت و (۲) قوت هر کدام از گره‌ها تأمل کرد و اگر تصمیمی بر تغییر بود، گره‌های مستعد برای باز کردن پنجره‌ای جدید را انتخاب کرد. برای خود من در مثال کار دانشجویی، بعد از ورود کار و آشنایی با افرادی که قابلیت پذیرفتن کار را داشتند، این شبکه خود به خود متحول شد.

Footnotes

  1. ر.ک. کتاب «ماشین تجربه» از اندی کلارک ↩

  2. ر.ک. توصیف فردینان دو سوسور از زبان ↩

  3. مثلاً کسی که از دوران بچگی در محیط رقابتی بزرگ شده است، تجربهٔ زیسته‌ای از «رقابتی بودن دنیا» دارد، استعارهٔ محوری‌اش «قانون جنگل» است و آشکارا با استناد به «داروینیسم اجتماعی» و فیلم‌های ورزشی شبکهٔ شناختش را تکمیل می‌کند. ↩

  4. ر.ک. متن That’s Interesting از موری دیویس ↩

  5. هر چند که این باورهای به ظاهر «بی‌دفاع» قوی‌ترین مکانیزم‌های روانی دفاعی را دور خود چیده‌اند. اگر یک باور مضحک ستون فقرات کل بنای باورهای فرد باشد، قطعاً به این سادگی‌ها نظرش را عوض نخواهد کرد. ↩