عزیزم دوستت دارم، ولی آن‌قدرها هم نه
به فتراکت گرفتارم، ولی آن‌قدرها هم نه

به جایِ قبله می‌بوسم سر و دست و دو لب‌هایت
در این دیوانگی زارم، ولی آن‌قدرها هم نه

فدایِ تارِ مویِ تو تمامِ مال و اموالم
به تو کلی بدهکارم، ولی آن‌قدرها هم نه

میانِ شعله می‌سوزم برایِ خنده‌های تو
شبیهِ شمعِ بیدارم، ولی آن‌قدرها هم نه

غم و اندوهِ قلبت را به رویِ دوش خود بُردم
شریک درد و آزارم، ولی آن‌قدرها هم نه

تکبّر از سرم بیرون، تواضع شیوهٔ راهم
ز جنسِ خاکِ دیوارم، ولی آن‌قدرها هم نه

دروغ محض و شوخی بُد هر‌آن‌چیزی که من گفتم
به عشقت سخت بیمارم، ولی آن‌قدرها هم نه