God has granted me so much, that I fear He will demand a great account of me.
بااستعدادها اغلب طلبکارند. فکر میکنند که دنیا و اهالی آن باید بیایند و آنها را روی سر بگذارند. در حالی که استعداد و داراییهای هر کس، وامی است که دنیا به او داده و روزی هم تسویه خواهد شد. استعداد هر کس بدهی او به جهان است؛ نه طلبش.
هر انسان با ظرفیتها، استعدادها و منابع متفاوتی پا به این جهان میگذارد. بدیهی است که انتظار ما از هر انسان، باید بر اساس داشتههای او باشد. یکی دانستن انتظارات از یک نابغهٔ پُرامکانات و یک انسان معمولی با حداقل امکانات اوج بیعدالتی است. کارنامهٔ هر انسانی در انتها با توجه به نقطهٔ شروع خودش بررسی میشود.
در بحث عدالت اجتماعی، دو دیدگاه افراطی وجود دارد: عدهای به دنبال «برابری ورودی» (تساوی در فرصتها و امکانات اولیه برای همه) هستند که در عمل و با توجه به تفاوتهای ژنتیکی و محیطی تقریباً غیرممکن است. عدهای دیگر به دنبال «برابری خروجی» (تساوی در نتایج و ثروت نهایی) هستند که این هم انگیزهٔ تلاش و تمایز فردی را نابود میکند1.
اما من نه قائل به برابری ورودی هستم و نه قائل به برابری خروجی. عدالت واقعی به نظرم در «برابری نسبت خروجی به ورودی» است. اگر شخصی ۱۰ واحد استعداد و امکانات (ورودی) دریافت کرده، جامعه حق دارد از او ۲۰ واحد دستاورد و خدمت (خروجی) انتظار داشته باشد. حال اگر شخص دیگری تنها ۵ واحد امکانات داشته، خروجیِ مورد انتظار از او باید ۱۰ واحد باشد. در این سیستم، هر دو نفر به یک اندازه «موفق» و «عادل» ارزیابی میشوند، زیرا نسبت تلاش و بازدهی آنها به داشتههای اولیهشان برابر است. اما وقتی منطق مقایسه به جای نسبت، تفاضل باشد، به کسی که خودش را از ۱ به ۵ رسانده سرکوفت میزنند و کسی را که از ۲۰ شروع کرده و به ۱۵ رسیده ارج مینهند2.
نسبت خروجی به ورودی فرمول عجیب و غریبی نیست. مکانیزم قیمتگذاری سهام در بازار بورس دقیقاً از همین منطق پیروی میکند. وقتی قیمت سهام یک شرکت به شدت بالا میرود (P/E بالا)، یعنی سهامداران انتظارات بالایی از آیندهٔ آن دارند. اگر سهامداران فکر کنند که سهام شرکت C نسبت به قیمتش قرار است سودی فراتر از سود بازار در سالهای آینده به آنها بدهد، به قدری سهام آن را میخرند که قیمت سهامش بالا برود و به مقدار واقعی خودش برسد. آنها حاضر میشوند به امید سودآوری، به شرکت منابع و اعتماد ویژهای تزریق کنند3. در بحث استعداد هم منطق همین است. انگار جامعه روی فرد مستعد و نخبه سرمایهگذاری میکند تا در آینده سودی فراتر از حد معمول از او دریافت کند.
شاید بپرسید: مگر کسی استعداد خودش را انتخاب کرده که حالا بابتش بدهکار باشد؟ استعداد هدیه است و نباید بابتش از کسی فاکتور گرفت. درست است؛ استعدادِ خام کسی را بدهکار نمیکند. اما هیچ استعدادی در خلأ به ثمر نمینشیند. آن نابغهای که امروز ثروتمند شده، روی جادهای رانده که دیگران ساختهاند، در امنیتی زندگی کرده که دیگران فراهم کردهاند و از دانشی تغذیه کرده که نسلها انباشتهاند. بدهی او شاید بابت استعدادش نباشد، اما بابت همهٔ آن چیزهایی هست که به شکوفایی استعدادش کمک کردهاند4.
با این مبنا، هرچقدر فردی ثروتمندتر، داراتر و توانمندتر باشد، بدهیاش به جامعه سنگینتر است. ثروت هر کسی امانت دیگر انسانهاست و اگر آن را بازپس ندهد، حق دیگران را خورده است. اندرو کارنِگی، از بزرگترین صنعتگران و خیرین تاریخ، در مقالهٔ «انجیل ثروت» خودش این مفهوم را به شکلی افراطی بیان میکند:
مردی که اینچنین ثروتمند بمیرد، رسوا و بیآبرو مرده است.
اندرو کارنگی در انتهای عمر بخش بسیاری از دارایی خود را وقف کارهای عامالمنفعهٔ بسیاری کرد. شاید بتوان گفت که کارنگی در نگاهش کمی افراط هم کرده؛ چرا که علاوه بر بخشش ثروت، مخالف گذاشتن ارث برای فرزندانش بود. اما به هر حال اصل ایده به جای خودش باقی است. ثروت به دست آمده باید دوباره در جامعه توزیع شود. در انجیل متی هم اینطور دربارهٔ آنها که ثروتمند هستند و ثروتمند میمیرند سخن گفته شده است:
Again I tell you, it is easier for a camel to go through the eye of a needle than for a rich person to enter the kingdom of God.
چرا محال است فرد ثروتمند به خدا برسد؟ یک نظرگاه این است که بدهیِ او به جهان بر دوشش سنگین است. تا زمانی که این بار را از طریق بخشش و خدمت بر زمین نگذارد، از دروازهٔ رستگاری عبور نخواهد کرد. گرفتن و پس ندادن رفتاری خلاف طبیعت است و برای همین انسان را زمینگیر میکند:
بناست که این ثروت سنگین، حین زندگی شخص و پیش از مرگش به دیگران بازگردانده میشود. چه از طریق نشر دانش، بخشش مال، وقف دارایی یا تخصیص زمان. شخص خیّر، صرفاً در حال پس دادنِ چیزی است که از طریق بستر جامعه، امنیت اجتماعی، همکاری دیگران و استعدادهای خدادادیاش به دست آورده است. در این بازپس دادن نه منّت در کار است، نه دلسوزی؛ بلکه از سر انجام وظیفه است. بخشش، تسویهحسابِ انسانی است که ارزش و اهمیت استعدادهای خودش را فهمیده است.
من، جبار باغچهبان، هرگز شایسته ندانستهام که بر تلاشها و رنجهای خود، نام «خدمت بر جامعه» بگذارم. در تنهایی هنگامی که خاطرات خود را از روز تولد تا کنون مرور میکنم، به این نتیجه میرسم که هیچ بهانهای برای آن که بتوانم خود را خدمتگزار جامعه بدانم، وجود ندارد. میبینم این جامعهٔ بزرگ بشریت بوده است که به من خدمت کرده است و من را مدیون خود ساخته است. چراغی در سر راهم گذاشت تا در تاریکیهای شب، گم نشوم. آنچه کردهام و میکنم برای ادای این همه دینی است که به گردن دارم. اگر هزاران سال زندگی کنم و شب و روز زحمت بکشم، هرگز ممکن نیست دین یک ساعت از آسایش خود را ادا کرده باشم
بدهی انگاشتن استعداد، انسان را سبک میکند. آدمی که فکر میکند همهچیز حقّش بوده، محکوم است مدام از دنیا طلبکار باشد و هیچوقت سیر نشود. اما کسی که بداند آنچه به او رسیده وامی موقت بوده است، با خیال راحت و رضایتی کامل آن را بازمیگرداند. شاید رستگاری همین باشد: بیحساب شدن با دنیا و سبک کردن بارِ آنچه گرفتهای.
Footnotes
-
داستان کوتاه Harrison Bergeron دربارهٔ همین میل افراطی به برابرسازی خروجیهاست. ↩
-
البته که رابطهٔ بین ورودی و خروجی الزاماً خطی نیست. شاید از جنس توان باشد. مهم آن است که در مقایسهٔ دو نفر باید نقطهٔ شروع و پایان را همزمان دید. ↩
-
قیمتگذاری سهام Tesla دقیقاً همین روند را طی کرد. اگر نمودار فروش ماشینهای آن را با باقی تولیدکنندهها مثل Ford مقایسه کنید، میبینید که عملاً Tesla در سالهای اوجگیری سهامش در مقایسه با Ford به شدت ماشینهای کمتری فروخته است؛ اما به دلیل امید سهامداران به سود آتی، قیمت سهام آن از Ford خیلی بیشتر است. ↩
-
البته این بدهی همچنان یک حسابرسی درونی است و کسی از بیرون مطالبهاش نمیکند. ↩
