انفصال بدن و اختلاف نظر

همیشه فکر می‌کردم ریشهٔ اختلافاتِ تندِ سیاسی و فکریِ آدم‌ها در ایدئولوژی‌هاست؛ اما اخیراً به این نتیجه رسیده‌ام که «بدن» از مهم‌ترین و مغفول‌ترین علت‌های اختلاف نظر فکری و سیاسی است. بخش قابل توجهی از دعواها به خاطر «نبود حضور فیزیکی» است.

یک مثال خوبش دوران دانشجویی خودم است. آن زمان در تشکل‌های دانشجویی کار سردبیری و مدیرمسئولی نشریه انجام می‌دادم. همزمان که نشریهٔ خودمان را درمی‌آوردیم، نشریهٔ تشکل‌های مختلف را هم می‌خواندیم، اگر نکته‌ای به نظرمان می‌رسید منتقل می‌کردیم و گاهی هم در نشریه‌های همدیگر مطلب می‌نوشتیم و مناظرهٔ مکتوب می‌کردیم. خلاصه که بر خلاف ظواهر دعوایی، رابطهٔ گل‌وبلبلی بود. بچه‌های تشکل -با اینکه در ظاهر به خون هم تشنه‌اند- بعد از مدتی در قالب برگزاری برنامه‌های مشترک و اردوهایی که دانشگاه برگزار می‌کرد با هم بیشتر آشنا و گاهی رفیق می‌شدند. دعوا هم همچنان بود ولی برای خیلی‌ها رفاقت ماقبلش بود.

اما گه‌گداری می‌دیدم که بعضی از بچه‌های تشکلی که داخل دانشگاه خوشرو و خوش‌برخورد بودند، در دنیای موازی زخم‌زبان‌هایی می‌زدند و توهین‌هایی می‌کردند که فکر می‌کردی کلاً آدم دیگری پشت اکانت است. دربارهٔ این تناقض رفتاری زیاد گفته‌اند و نوشته‌اند و اثبات هم کرده‌اند که انسان‌ها در فضای مجازی خشن‌تر می‌شوند و بی‌پرده‌تر سخن می‌گویند. اما اگر همان ولی چرا؟ چه چیزی است که باعث می‌شود در این دو فضا دو چهرهٔ متفاوت از آدم‌ها ببینیم؟ چرا در کامنت‌ها این‌قدر سریع کار به بستگان درجهٔ یک طرف می‌کشد ولی در دنیای واقعی اینطور نیست؟

علتش همان بدن و حضور فیزیکی است. در فضای واقعی طرف مقابل من انسانی است که بدن دارد1؛ حضور دارد؛ من با کل او روبرو هستم: با نفس کشیدنش، لرزش صدایش، بوی عطرش، نوع نگاهش و زبان بدنش. در این حالت خود به خود حس همدلی با او اتفاق می‌افتد. من قبل از زدن هر حرفی، می‌دانم که با یک انسان طرفم؛ مستقل از هرآنچه باور دارد. برای همین به خودم اجازه نمی‌دهم که هر طور دلم خواست با او صحبت کنم. در حداقلی‌ترین حالت می‌دانم که اگر کار به فحش بکشد، ممکن است کتک بخورم.

برعکس وقتی بدن حذف می‌شود، من با یک آواتار مواجهم که تقریباً هیچ نشانی از انسانیت ندارد. برای همین نابودکردنش برایم آسان می‌شود. به یک مشت پیکسل حرف‌هایی می‌زنم که هیچ‌موقع نمی‌توانم چشم‌درچشم کسی به او بگویم. فضای مجازی اول از همه «بدن» را حذف می‌کند و بعد از حذف بدن، انسانیت طرف مقابل را تقلیل می‌دهد تا جایی که من دیگر با انسان مواجه نیستم، با یک مشت پیکسل روی صفحه‌ام طرفم که می‌توانم با دکمهٔ گوشی خاموش و روشن‌شان کنم. آدم‌ها وقتی از هم دورند، راحت‌تر به خون هم تشنه می‌شوند. حتی اگر بهترین و سالم‌ترین جمع‌ها را تشکیل دهند، خطر فروپاشی آن همیشه بیخ گوش‌شان است.

بدن و شکل حضور

با این وجود باز هم حضور بدنی کافی نیست. علاوه بر بدن، شکل گفتگو هم در کیفیت آن مؤثر است. دوباره اگر بخواهم خاطرات دانشجویی را مرور کنم، یاد دو شکل اصلی می‌افتم: سخنرانی و مناظره. در نوع اول -که اکثراً خطاب به نماینده‌های دولت و حاکمیت در دانشگاه بود- فرد پشت تریبون می‌رود و از اول تا آخر شعار می‌دهد؛ طوری پرطمطراق خطابه می‌کند که انگار همهٔ کاستی‌های عالم تقصیر شخصی است که پشت میز نشسته2. تمرکز اینجا روی برانگیختن احساسات است. اتفاقاً در مناظره‌های عمومی هم همین است. فرم گفتگو کاری می‌کند که طرفین به دنبال تولید کلیپ وایرال یا تشویق گرفتن از هواداران و ضایع کردن طرف مقابل باشند. بازار مغلطه و هوچی‌گری اینجا داغ است. پس حضور فیزیکی به تنهایی معجزه نمی‌کند؛ وقتی پای «تماشاچی» وسط است، خشونت امکان تشدید دارد. اما تفاوت اینجاست که حذفِ کاملِ بدن در فضای مجازی، راه را برای تحقیر مطلق و انسانیت‌زدایی هموارتر می‌کند.

پس اگر بنا بر حضور فیزیکی است، باید به چگونگی آن هم فکر کرد. یک مدلی که همیشه برای من جواب داده، گفتگوی یک‌به‌یک است. آنجا دیگر شخص سومی نیست که بخواهیم خودمان را برایش اثبات کنیم یا طرف مقابل را در چشمش خراب کنیم. البته که در حدیث نفس هم انسان باز به دنبال اثبات خودش است اما در این چند سال راهی بهتر از گفتگوی یک‌به‌یک پیدا نکرده‌ام3.

اگر ارتباطات فیزیکی بین افراد قطع شود، انسان بودن آن‌ها برای هم زیر سؤال می‌رود. حالا که دیگر چشم‌درچشم نیستند و همدلی ندارند، کم‌کم بدترین نسبت‌ها را به هم می‌دهند و فاصله را بیشتر و بیشتر می‌کنند تا جایی که ارتباط غیرفیزیکی آن‌ها هم قطع شود. البته که ارتباط هیچ‌گاه قطع نمی‌شود؛ بلکه دورترین و بیمارگونه‌ترین شکل ارتباط زمانی رخ می‌دهد که فردی از قبیلهٔ A احمقانه‌ترین گزاره‌های افراد قبیلهٔ B را جمع می‌کند و تشنگی قبیلهٔ خودش را نسبت به «خبیث و سفیه بودن قبیلهٔ روبرو» سیراب می‌کند. این اوج زندگی قبیله‌ای و «ما خوبیم» است4. جایی که نه تنها بدن، بلکه ذهن‌ها هم از هم جدا شده‌اند و برای حفظ اتحاد باید باور داشته باشیم که طرف مقابل -به طرزی متناقض- هم‌زمان ترسناک و احمق است.

بدن و سیاست

همیشه دیده‌ام که سر جرقه‌های اجتماعی افراد مسیرشان را از هم جدا می‌کنند؛ بدنی و ذهنی. همه‌جای دنیا هم همین است. اما به نظرم اتفاقاً آن‌جا وقت محکم نگه داشتن روابط است. دوستی و همدلی است که باعث می‌شود با کسی که صدوهشتاد درجه با من اختلاف دارد، مشغول گفتگو شویم. بدون سوگیری، دروغ و تکرار آینه‌وار اصول قبیله، پایمان را از مرزهای خیالی ایدئولوژی بیرون بگذاریم و مثل دو انسان آزاد سفرهٔ دلمان را باز کنیم و ببینیم که با چه طرفیم.

داریوش شایگان در کتاب «زیر آسمان‌های جهان» می‌گوید که «ایران هنوز در قبیله‌گرایی مانده و به دموکراسی نرسیده است». اگر هدف ما گذر از قبیله‌گرایی و رسیدن به زندگی دموکراتیک شهری باشد، چاره‌ای نداریم جز اینکه با بدن‌هایمان زندگی و فکر کنیم. با بدن‌ها به دنبال حقیقت برویم و نگذاریم که ارتباط‌های بدنی قطع شود؛ چرا که یک پای محکم انسان بودن در بدن داشتن است. بدن داشتن یعنی تجربهٔ دست اول، یعنی حضور، یعنی انسان دانستن طرف مقابل و یعنی آمیختن با دیگران.

قبیله‌گرایی برای زنده ماندن، ذهن‌ها را محدود می‌کند؛ و برای محدود کردن ذهن، چاره‌ای جز جدا کردنِ بدن‌ها ندارد. غافل از اینکه حقیقتِ یک لحظه حضورِ رو در رو، صدها بار عمیق‌تر از واگویه‌های بی‌پایانِ مجازی است.
به همین دلیل در تلاشم که هر جا تجمعی، راهپیمایی یا اعتراضی شد -فارغ از اینکه با آن موافقم یا نه- خودم را در نقش ناظر به آنجا برسانم، دوستانم را هم ببرم تا ماجرا را بی‌واسطه و با پوست و گوشت و بدنمان تجربه کنیم؛ نه اینکه در خانه بنشینیم و منتظر روایت‌های رسمی روسای قبایل بمانیم.

فهم حقیقت نیازمندِ بدن است. حضور فیزیکی حتی اگر اختلافات ما را حل نکند، حداقل دعواهایمان را انسانی‌تر می‌کند.

Footnotes

  1. در فلسفه به این قضیه «بدن‌مندی» (Embodiment) می‌گویند.

  2. ایراد این مدل این است که فقط پوست‌کلفت‌ها را وارد جمع‌های دانشجویی می‌کند. و آن‌ها هم اصلاً اهمیتی برای حرف دانشجو قائل نیستند. (با فرض اینکه حرف دانشجو پختگی اولیه را داشته باشد)

  3. قرار نیست یک گفتگوی دونفره مشکلات کلان اجتماعی را حل کند. اما اگر این نسخهٔ فردی تکرار و تبدیل به عادت شود، جلوی خیلی از مشکلات را می‌گیرد.

  4. مشکل «ما خوبیم» نیست. شاید واقعاً خوب باشند. مشکل این است که به جای مواجهه با و پاسخ‌گویی به قوی‌ترین استدلال طرف مقابل، ضعیف‌ترین حرفش را نقد می‌کنیم. ر.ک. رده‌های مخالفت