امروز به اوج آمد، سرچشمهٔ نابم من
صد تیر اگر بارد، صد شکر که آبم من

در مکتبِ عشقش من، صد درس فرو خواندم
هم طفلِ طریقت من، هم مستِ شرابم من

از خاک درش رستم چون سبزه به امّیدی
هم ریشه در این خاکم، هم اوج سحابم من

گفتند که مجنونی، گفتم که به آرنجم
در ظاهر اگر بندم، آزاد و خرابم من

چون آب سبکبارم، بی‌کینه و آرامم
هر جا که مرا خوانَد، در حال شتابم من

از خاک فرو رفتم، تا اوجِ بلندایم
چون کاسه تهی گشتم، لبریز جوابم من

چون واژهٔ ناگفته در سینهٔ دیوانم
بی‌حرفم و بی‌صوتم، ناخوانده کتابم من

با غصه نسازم من، با درد نجنگم من
خوشْ آن‌چه که پیش آید، آسوده به خوابم من

چون پلکِ دو چشمانت، از چشم تو پنهانم
از بس که هویدایم، چون رازِ سرابم من

بی‌نام و تهی گشتم، با رود روان رفتم
در بسترِ این دریا، آرامِ حبابم من