از گل فقط ساقه و برگش باقی مانده بود. آقای عطایی دست‌های لرزانش را روی کمرش گذاشت، نفسش را با حرص بیرون داد و به جای خالی گل خیره شد.

زیر لب غرید: «لعنت بهشون. باز یکی دیگه رو کندن.»

حصار چوبی باغچه‌ای فقط تا زانوی عابران می‌رسید. هر رهگذری می‌توانست دستش را دراز کند و برگ‌ها و گل‌های سبز باغچه را نوازش کند. اما امروز هم مثل روزهای قبلی خبری از نوازش نبود. آقای عطایی نشست لب جدول. با انگشت‌های پینه‌بسته‌اش، خاک باغچه را مرتب کرد.

باغچه تنها چیزی بود که عطایی داشت. مهم‌ترین دارایی‌های سال‌ها پیش از کنارش رفته بودند و حالا یادگاری‌هایشان گل‌هایی بود که با هم کاشته بودند. با دیدن زخم تازهٔ ساقه، چشم‌هایش را بست. کمی صورتش جمع شد. باغچه تمام فکر و ذکر عطایی بود. بزرگش می‌کرد، آب و دانه‌اش می‌داد و قد کشیدنش را می‌دید. که آن را هم حالا یک مشت دزد بی‌سروپا ذره‌ذره از او می‌گرفتند.

نگاهی به تابلوی مقوایی کوچکی که روی حصار میخ کرده بود انداخت. با ماژیک قرمز و خطی لرزان رویش نوشته بود: «کندن گل‌ها مطلقا ممنوع» با کلی علامت تعجب و خط‌کشی زیر کلمات که با هر بار دزدی اضافه شده بودند. اما انگار دزدِ این روزهای محله سواد نداشت. عطایی دندان‌هایش را روی هم سایید. این دفعه دیگر سراغ ماژیک نرفت. ایده‌های بهتری در سر داشت.

از فردای آن روز عطایی صندلی‌اش را کنار پنجره آورد. تلویزیونش را هم جابجا کرد که جلوی چشمش باشد. چند ثانیه‌ای حواسش به باغچه بود و چند ثانیه‌ای به تصاویر روی تلویزیون. گاهی وسط نگهبانی چرتش می‌گرفت. ولی سریع به خودش می‌آمد. یک بار دید کسی جلوی باغچه ایستاد. عطایی با عجله پرید، ولی دید که او فقط عکس از گل‌هایش گرفت و رفت. حوالی ظهرها که فکر می‌کرد احتمال آمدن دزد بیشتر است، به جای رسیدگی به باغچه می‌رفت پشت در خانه و گوش می‌ایستاد. منتظر بود که صدای قدم‌هایی که می‌شنود ناگهان جلوی در متوقف شود. و او هم همان لحظه در را باز کند و مچ دزد را بگیرد.

چند روزی گذشت و خبری از دزد نشد. چرت‌های عطایی هم طولانی‌تر شده بود. با خودش فکر می‌کرد دزد باغچهٔ دیگری پیدا کرده و دست از سر او و گل‌هایش برداشته. دیگر حواسش بیشتر گرم تلویزیون بود تا باغچه. در همین چند روزی که کمتر به آن سر زده بود، برگ‌های خشک و علف‌های هرز دوروبر بوته‌ها جمع شده بودند.

با خودش گفت: «فردا می‌رم سراغش.»

روز بعد بیلچه و دستکش‌هایش را برداشت. آبپاش قدیمی‌اش را آب کرد که با دست‌های چروکیده‌اش به باغچه برسد. نزدیک در که رسید، صدای قدم‌هایی را شنید. قدم‌ها نزدیک و نزدیک‌تر شدند. همراه با صدای خش خش برگ‌های زیر پا، صدای نامفهوم موسیقی هم شدت گرفت. چند ثانیهٔ بعد، صدای قدم‌ها متوقف شد و فقط صدای بم موسیقی ماند. عطایی سر جایش خشک شد. قلبش شروع کرد به تپیدن. چند پله‌ای تا در مانده بود. بلافاصله آبپاش را روی پله گذاشت و با تمام قوتی که داشت به سمت در رفت. زانوی راستش تیر می‌کشید ولی درد را نادیده گرفت. پله‌های آخر را به هر ضرب و زوری بود پایین آمد و در را با صدای جیرجیر بلندی باز کرد.

نگاهش رفت سمت باغچه. باز هم کسی نبود، ولی دوباره یکی از یاس‌های شب تولد دخترش کم شده بود. زخم سبز روی ساقه، تازهٔ تازه بود. سرش را چرخاند. دزد لعنتی را دید که با قدم‌های بلند از خانه‌اش دور می‌شود. هدفون سفیدی توی گوشش بود.

«آهای! آقا! وایستا ببینم»

سرعت دزد هیچ تغییری نکرد. حتی سرش را هم برنگرداند. ولی عطایی کسی نبود که به این سادگی‌ها بی‌خیال شود. راه افتاد دنبالش. سرعتش را زیاد کرد، اما فقط تا همان حدی که زانوی راستش اجازه می‌داد. همزمان که نفس‌نفس می‌زد و لنگ‌لنگان دنبال دزد می‌رفت، فریاد می‌کشید: «بالاخره یا خودم گیرت میندازم یا یکی میاد کمکم! پسرهٔ بی‌سروپا!»

تعقیب و گریز ادامه داشت. فاصلهٔ بین‌شان بیشتر شده بود. نفس‌های پیرمرد به شماره افتاد. دستش می‌لرزید. زانویش می‌سوخت. هیچ کس هم نبود که کمکش کند. حتی خود دزد هم آنقدر مرام نداشت که این پیرمرد بیچاره را انقدر دنبال خودش نکشاند. ضربهٔ آخر وقتی به پیرمرد خورد که پسر سر اولین کوچه به داخل پیچید و از نظر محو شد. عطایی سرعتش را کم کرد. وزنش را انداخت روی دیوار و نفسی گرفت. دلش برای باغچه و مبل جلوی تلویزیونش تنگ شده بود. رویش را برگرداند که برود، ولی در لحظهٔ آخر با خودش گفت: «بذار تا لب پیچ برم، حداقل می‌بینم که کدوم سمتی می‌ره. دفعهٔ بعد سر همین پیچ گیرش می‌اندازم.»

برگشت. این‌بار با قدم‌هایی آرام‌تر به سمت کوچه رفت.

سر کوچه که رسید، نگاهی به داخل آن انداخت. کوچهٔ بلندی بود. دو طرفش باغچه‌هاش کوچکی بودند که هیچ‌کدام به پای باغچه‌های عطایی نمی‌رسیدند؛ یا حداقل خودش هر بار که از آنجا رد می‌شد اینطور فکر می‌کرد. چشم چرخاند که پسر را ببیند. درست در طرف دیگر کوچه پسر را دید که جلوی در خانه‌ای ایستاده است.

زیر لب گفت: «گیرت آوردم»

نفس تازه‌ای گرفت و رفت داخل کوچه. با قدم‌های بی‌صدا و کوتاه. دزد دیگر از او دور نمی‌شد؛ انگار منتظر بود که پیرمرد بیاید و مچش را بگیرد. کیفش را پایین گذاشته بود و با گلی که در دستش بود، جلوی در قدم می‌زد. هدفونش را برداشته بود و رو به در ایستاده بود. پیرمرد بادی در گلویش انداخت که فریاد «دزد، دزد» راه بیندازد، اما قبل از آن صدای باز شدن در آمد. صدایش را خورد. آرام‌آرام از طرف دیگر خیابان مثل یک عابر عادی قدم برداشت و نزدیک خانه شد. می‌خواست بعد از بسته شدن در، دزد را گیر بیندازد.

با اینکه داشت به خانه نزدیک می‌شد، اما هنوز فاصلهٔ زیادی با آن داشت بود. دختری جوان در را باز کرد و میان چارچوب ایستاد. پیرمرد پسر را می‌دید ولی نمی‌توانست خوب بشنود که بین‌شان چه می‌گذرد. پسر بدون هیچ حرفی، گل یاسی را که تازه از باغچه کنده بود، سمت دختر گرفت. دختر خندید؛ از آن خنده‌هایی که تمام صورت را روشن می‌کند و بی‌اختیار در آغوش پسر پرید.

پیرمرد همان‌جا، روبروی در خانه خشکش زد. دست گره‌کرده‌اش را آرام باز شد. دردِ زانویش دیگر مهم نبود؛ حالا قفسهٔ سینه‌اش تیر می‌کشید. نگاهش روی یاس توی دست دختر قفل شده بود. پرت شد به چهل سال پیش. به حیاط آجریِ خانهٔ قدیمی‌شان. به روزی که خودش اولین شاخهٔ گل را برای همسرش آورده بود. بوی خاک باران‌خورده و عطرِ موهای زنش پیچید زیر بینی‌اش. چشم‌های پیرمرد سوخت.

پسر نامه را به دختر داد. دختر با ذوق گفت: «منتظرت می‌مونم.»

پیرمرد آب دهانش را به سختی قورت داد. بغضِ سنگینی راه گلویش را بسته بود. دیگر نمی‌خواست مچ کسی را بگیرد. آرام، طوری که صدای کشیده شدنِ کفش‌هایش روی آسفالت سکوتِ کوچه را نشکند، راهی که آمده بود را ادامه داد و تا انتهای کوچه رفت. نفس‌هایش آرام شده بود. از انتهای کوچه دور زد و برگشت سمت خانه‌اش. درد زانوهایش را فراموش کرده بود.

سر راه، از گلفروشی محل دو سبد گل جدید خرید. به خانه که رسید، آبپاش و بیلچه‌اش را از روی پله برداشت. برگشت سراغ باغچهٔ عزیزش. دست‌های لرزانش را روی سبزی برگ‌ها و ساقه‌ها کشید. آرام علف‌های هرز را کند و گل‌های جدیدی که خریده بود را جای آن‌ها کاشت. بوی خاک خیس و حس خنکی آب روی دست‌هایش، دوباره خاطراتش را زنده کردند. باغچه‌اش حالا زیباتر از قبل شده بود.

در انتهای کار، ماژیک قرمزش را از جیب درآورد. نگاهی به تابلوی مقوایی‌اش انداخت. پوزخندی زد. حصار چوبی را محکم گرفت، تابلو را از جا کند و از وسط تا زد.

فردای آن روز، وقتی رهگذران از جلوی خانهٔ آقای عطایی رد می‌شدند، دیگر خبری از آن تابلوی خشن نبود. به جای آن، بیرونِ حصارِ چوبی، یک سطلِ فلزیِ کوچک پر از آب گذاشته شده بود. داخل سطل، سه شاخه گلِ تازه و شاداب قرار داشت و روی تکه مقوای کوچکی با خطی لرزان، اما بدون علامت تعجب، نوشته شده بود: «برای کسی که دوستش دارید».