آفتابِ بعدازظهر با سماجت از شیشههای قدیِ لابی هتل به داخل میتابید. آسمان طوری تمیز بود که انگار همهٔ ابرها مرخصی بودند. لیلا چمدان نقرهایاش را رها کرد و نفس عمیقی کشید. بوی قهوهٔ تازه و عطرِ تندِ گلهای روی میز پذیرش، توی هم پیچیده بود. سامان هدفونِ سفیدش را از دورِ گردنش برداشت، آن را در جیب کتش چپاند، کارتِ اتاق را از متصدی گرفت، چشمکی به لیلا زد و گفت: «طبقهٔ چهار. اتاق ۴۱۲.»
توی آسانسور، سامان دست لیلا را گرفت. با انگشت شستِ دستِ دیگرش، حلقهٔ ازدواجش را چند بار چرخاند. بعد از تأخیر هواپیما که برنامههایشان را چندساعتی عقب انداخته بود، بالاخره خودشان را به هتل رسانده بودند. «دیدی بالاخره رسیدیم؟» سامان زمزمه کرد و موهای لیلا را پشت گوشش فرستاد: «بدترین اتفاقات هم نمیتونه ماه عسل ما دو تا رو خراب کنه. واقعاً که ازدواج بهترین و شیرینترین سرنوشت برای عشقه… مگه نه عزیزم؟» لیلا خندید. انعکاس چهرهٔ شادشان در آینهٔ آسانسور دید. گوشیاش را در آورد تا چهلوچهارمین عکسِ مشترکِ سفری را که ۳ ساعت پیش آغاز شده بود بگیرد.
با صدای «دینگ»، درِ آسانسور باز شد. راهروی طبقهٔ چهارم با موکتهای ضخیمِ زرشکی و نورپردازی گرم، لوکس و تمیز جلویشان بود. صدای موسیقی ملایمی در راهرو میآمد. سامان کارت را روی سنسور درِ ۴۱۲ گذاشت. در با بوق کوتاهی باز شد.
به محض اینکه از آستانهٔ در گذشتند، صدای ملایمِ موسیقیِ راهرو در کسری از ثانیه خفه شد. لیلا چمدان را داخل کشید. هوای اتاق با بیرون فرق داشت؛ راکد بود، سنگین و به طرز عجیبی گرم. بوی ضدعفونیکننده میداد، اما نه بویی که تازه باشد؛ انگار ماهها قبل اسپریاش کرده بودند و همینطور مانده بود. لیلا دکمهٔ برق را زد. چراغهای دیواری با نوری زرد و کدر روشن شدند.
«چه اتاق آرومیه…» لیلا این را گفت، اما صدایش توی اتاق نپیچید؛ دیوارها کلماتش را بلعیدند. نگاهش به ساعت دیواریِ بالای تخت افتاد. عقربهٔ ثانیهشمار روی عدد هفت، با لرزشِ خفیفی درجا میزد. تیک… تیک… اما جلو نمیرفت.
«عه، سامان ساعتش خرابه. کار نمیکنه.»
سامان که داشت کتش را درمیآورد، بدون اینکه نگاه کند گفت: «ولش کن، بعداً بهشون میگیم باتریش رو عوض کنن. بیا چمدونا رو بذاریم، من یه چایی بریزم خستگیمون در بره.»
لیلا به سمت پنجره رفت تا پردههای ضخیمِ کرمی را کنار بزند. دستش روی پارچه خشک شد.
«سامان…»
سامان از توی آشپزخانهٔ کوچکِ سوئیت گفت: «جانم؟ بذار ببینم اینجا چایسازش کجاست… عه، چه عجیب!» لیلا بدون اینکه چشم از پنجره بردارد گفت: «سامان بیا اینجا رو ببین. بیرون…»
سامان از آشپزخانه بیرون آمد. دو تا لیوان شیشهای دستش بود که بخارِ غلیظی از آنها بلند میشد. با تعجب به لیوانها نگاه میکرد: «لیلا، کتریِ اینجا قبل اینکه ما بیایم آبش جوش بود. اصلاً تو برق نبود ولی داشت میجوشید. دو تا چای کیسهای هم از قبل تو لیوانها بود. انگار میدونستن ما دو تا چاییخوریم!»
لیلا لیوانها را ندید. با دستش به بیرون پنجره اشاره کرد. آفتابِ درخشانِ لابی، غیب شده بود. پشت پنجرهٔ قدیِ اتاق، هیچ اثری از شهر، خیابان یا آسمان نبود. فقط یک حجمِ عظیم، متراکم و چرخنده از مهِ خاکستری و سفید به شیشه چسبیده بود. آنقدر غلیظ که حتی بالکنِ اتاق هم دیده نمیشد. اتاق آنها انگار مثل هواپیمایی که داخلش بودند، میان ابرها شناور بود. سامان لیوانها را روی میز گذاشت. داغیِ چای، بخارِ مارپیچی توی هوای گرفتهٔ اتاق میفرستاد.
لیلا با دستهای لرزان، دستگیرهٔ فلزیِ درِ بالکن را پایین کشید. اما در تکان نخورد. چندباری تلاش کرد ولی اتفاقی نیفتاد. سامان هم جلو آمد و شانهاش را به در کوبید، اما شیشه حتی نلرزید. انگار بیرون از این اتاق، اصلاً فضایی برای باز شدنِ در وجود نداشت.
سامان با گیجی پوزخندی زد: «قفل شده… لابد به خاطر طوفان از اون طرف بستنش. باورم نمیشه! یهو چقدر ابری شد! انگار میخواد طوفان بشه. شهرهای کوهستانی همینن دیگه یهویی تصمیم میگیرن مهآلود بشن.» لیلا عقب رفت. سرمایی زیر پوستش دوید که ربطی به گرمای خفهکنندهٔ اتاق نداشت: «چه عجیب… سامان اینجا یه جوریه. من دارم نگران میشم.» سامان دست چپش را بالا آورد، دوباره با انگشت شست حلقهاش را چرخاند و زیر بند ساعتش را خاراند: «زیاد سخت نگیر عزیزم. هتلهای قدیمی همینن. اینجا هم هتل بهتری نداشت و ما به خاطر طبیعتش مجبور شدیم بهش تن بدیم. من میرم یه سر به پذیرش بزنم، هم بگم ساعت خرابه، هم بپرسم جریان کتری و این هوا چیه.»
سامان به سمت درِ ورودی رفت. دستگیره را پایین کشید و در را باز کرد. قدمی به بیرون برداشت و در، پشت سرش با صدای آرامی بسته شد. لیلا نفسش را حبس کرد. سکوتِ اتاق، حالا شبیه به یک وزنهٔ سنگین روی سینهاش فشار میآورد. به لیوانهای چای نگاه کرد. بخارِ آنها همچنان رقصان اوج میگرفت و محو میشد. چند دقیقهای گذشت. عقربههای ساعت همچنان در جا میزدند.
ناگهان در باز شد و سامان تو آمد. دستش هنوز روی دستگیره بود و نفسنفس میزد. لیلا با تعجب پرسید: «به این زودی رفتی پایین و برگشتی؟» سامان در را پشت سرش نبست. با صدایی که رگههایی از کلافگی داشت گفت: «نه بابا… این هتل یه مرگیش هست. آسانسور اصلاً روشن نمیشه. هر چی دکمهاش رو زدم انگار نه انگار. گفتم از پلهها برم پایین، ولی اصلاً پلهای تو این راهرو نیست!». دو طرف راهرو رو گشتم. هیچی نیست.
لیلا بلند شد: «وا مگه میشه؟ موقعی که با آسانسور اومدیم بالا، خودم ته راهرو درِ راهپلهٔ اضطراری رو دیدم.» سامان دستش را لای موهایش کشید: «نیست لیلا. من تا تهِ راهرو رفتم و برگشتم. فقط یه در بود که روش نوشته بود «تأسیسات»، اونم قفل بود. پاشو خودت بیا ببین.»
لیلا کلافه و کمی مضطرب دنبال سامان رفت. به محض اینکه پایش را در راهرو گذاشت، بوی فرشِ نمدار زیر بینیاش زد. صدای موسیقی که قبلاً در راهرو پخش میشد، حالا کاملاً قطع شده بود. سامان جلوتر راه افتاد: «بیا.» راهرو به طرزی غیرطبیعی طولانی به نظر میرسید. درهای چوبی با شمارههای طلایی پشت سر هم ردیف شده بودند. ۴۱۴، ۴۱۶، ۴۱۸…
به انتهای راهرو رسیدند. دیواری با کاغذ دیواریِ زرشکی راهشان را بسته بود. هیچ دری برای راهپله وجود نداشت. لیلا با ناباوری دستش را روی دیوار کشید. «ولی… ولی من خودم دیدم. همینجا بود!»
«حالا که نیست چیکار کنیم؟» سامان عصبیتر شده بود. «برگردیم تو اتاق زنگ بزنیم پذیرش. اینا هم با این هتل داغونشون. همون تأخیر پرواز بس نبود…»
حرف سامان تمام نشده بود که صدای تِقِ بلندی در راهرو پیچید. چراغِ بالای سرشان چشمک زد. بعد دومی. بعد سومی. ردیفِ نورهای گرمِ راهرو با صدایی شبیه به اتصالیِ برق، یکییکی خاموش شدند. تاریکی مثل یک موجِ غلیظ از انتهای دیگرِ راهرو به سمتشان حمله میکرد.
لیلا جیغِ کوتاهی کشید و بازوی سامان را چسبید. «سامان!»
در کسری از ثانیه، کلِ راهرو در ظلماتِ مطلق فرو رفت. تنها نوری که دیده میشد، خطِ باریکِ زردی بود که از زیر درِ اتاق ۴۱۲ بیرون میزد.
«بدو لیلا! برو تو اتاق!»
سامان دست او را کشید. در تاریکی سکندری خوردند. قلب لیلا با شدت به قفسهٔ سینهاش میکوبید؛ بوم… بوم… صدای ضربانش آنقدر بلند بود که انگار توی فضای راهرو اکو میشد. سامان کارت را روی سنسور کشید، در را با شتاب باز کرد و هر دو به داخل پرت شدند. در با صدای خشکی پشت سرشان بسته شد.
لیلا به در تکیه داد و نفسهای بریدهبریده میکشید. قفسهٔ سینهاش بالا و پایین میرفت. سامان دستش را روی زانوهایش گذاشت و خم شد.
«لعنت به این هتل… الان… الان زنگ میزنم پایین.»
سامان به سمت میزِ کنار تخت رفت. گوشیِ تلفنِ کرمرنگ را برداشت و در گوشش گذاشت. چند ثانیه منتظر ماند. چند بار دکمهٔ قطع و وصل را فشار داد.
«بوق آزاد نمیزنه. اصلاً صدا نداره…»
گوشی را با حرص روی دستگاه کوبید.
لیلا که هنوز ضربان قلبش آرام نشده بود، آب دهانش را قورت داد. نگاهش بیاختیار چرخید و روی میزِ وسط اتاق ثابت ماند. دو لیوان چای، هنوز آنجا بودند. بخارِ غلیظ و مارپیچی دو لیوان، با همان ریتم و شکلی که پنج دقیقه پیش داشتند، توی هوا میرقصید. کتری همچنان میجوشید. ساعت همچنان ۷ را نشان میدهد. ضربان قلب لیلا آرامتر شده بود ولی صدای بوم بوم نه.
سامان با صدای گرفتهای که بیشتر به ناله شبیه بود گفت: «لیلا… چرا اون چاییها…»
اما لیلا حواسش متوجهِ چیزی در تاریکیِ نیمهکارهٔ انتهای سوئیت شده بود. درِ اتاقِ خوابِ دوم که تا آن لحظه بازش نکرده بودند حالا نیمهباز بود. یک خطِ نورِ خاکستری از لای در بیرون افتاده بود. و روی صندلیِ راحتیِ چرمیِ کنار پنجره… سایهٔ یک نفر دیده میشد. پشتِ سرش به سمت آنها بود. بیحرکت، رو به پنجرهٔ مهآلود.
جیغِ لیلا توی گلوی خشکشدهاش خفه شد. فقط توانست دستِ سامان را چنگ بزند و با انگشتِ لرزانش به سمت اتاق اشاره کند.
«سامان… یکی… یکی تو اتاقه…»
«چی گفتی؟» سامان سرش از لیوانها برگرداند.
لیلا قدم به قدم از اتاق فاصله گرفت.
«یـ-یکی توی اتاق ما نشسته…»
سامان جلوی در رفت تا مطمئن شود خواب نمیبیند. لیلا راست میگفت. یکی در تاریکی اتاق روی صندلی نشسته بود و داشت هوای مهآلود بیرون را تماشا میکرد. دستهای سامان شروع به لرزیدن کرد. معلوم نبود از روی خشم است یا ترس. یا هر دو. در را تا انتها فشار داد تا جایی که دستگیره به کمد پشتی خورد و صدای بلندی در اتاق پیچید. اما غریبهٔ روی صندلی هیچ واکنش نشان نداد.
سامان برای اینکه بهتر قیافهٔ او را ببیند، برق اتاق را زد. طراحی اتاق دوم با بقیهٔ سوئیت فرق داشت. نور چراغش قرمز بود. کاغذدیواریاش اصلاً شکل آشنایی نداشت. بافتهای عمودی و مواجی داشت که نور قرمز حسابی زنده نشانشان میداد. غریبه که چشمهایش به نورعادت نداشت، گردنش را کمی پایین برد و چشمهایش را بست. نهایت واکنشش همین بود. سامان از آستانهٔ در موهای سفید و دستهای چروکش را دید.
«آهای یارو. توی اتاق ما چیکار میکنی؟»
غریبه حتی زحمت چرخاندن گردنش را هم به خودش نداد. رویش همچنان به سمت پنجره بود.
«اینجا اتاق منه. شماها اینجا چیکار میکنید؟»
سامان توی جیبهایش گشت و کارت اتاق را بیرون آورد. جلوتر رفت و کارت را جلوی چشمان پیرمرد که تازه باز شده بودند گرفت.
«کی گفته اتاق توئه؟ ما همین الان کارت اتاق رو از لابی گرفتیم. چشاتو باز کن. ببین، روش نوشته ۴۱۲»
«منم از اینا دارم. روی میزه» و با چشمهایش که حالا باز بود به میز کنار صندلی اشاره کرد. سامان گردانش را چرخاند و کارتی دقیقاً مثل مال خودش روی میز دید. آن را برداشت و هر دو کارت را جلوی چشمش گرفت. با هم مو نمیزدند.
لیلا که کمی آرام شده بود، از پشت در همهچیز را دنبال میکرد. سامان از سر استیصال دوباره با حلقهٔ دستش ور رفت.
«یعنی چی؟ مگه میشه یه اتاق رو به دو نفر بدن؟ تو چند وقته اینجایی؟»
«خیلی وقته»
«پس احتمالاً میدونی که چرا آسانسور لعنتی کار نمیکنه و طبقهٔ ما هم راهپلهای نداره و اون احمقای لابی یه اتاق رو به دو نفر دادن»
سامان کارت پیرمرد را پرت کرد روی میز. کارت لیز خورد و افتاد روی زمین، کنار پایهٔ مبل. پیرمرد نیمنگاهی به آن انداخت و با بیتفاوتی کمی مچ دستش را خاراند. با نیمی از لبش خندید و زیرچشمی به سامان نگاه کرد. «بعضی موقعا اینطوری میشه. عادت میکنی.»
سامان صدایش را بالا برد: «بعضی موقعا اینطوری میشه؟» رگ گردنش بیرون زده و صورتش سرخ شده بود. «یعنی چی بعضی موقعا؟ من پول دادم بابت رزرو هتل، اونوقت تو این طبقه نه پله هست، نه برق، نه تلفن! من میرم همون درِ تأسیسات رو میشکنم…»
سامان چرخید که از اتاق بیرون برود، اما وسط راه ناگهان سرش گیج رفت. دستش را به چارچوب گرفت. بوی گرم و دمکردهٔ اتاق، مثل یک داروی بیهوشی توی ریههایش پیچید. پلکهایش سنگین شد. پیرمرد با همان صدای گرفتهاش گفت، گفت: «چرا خودت رو خسته میکنی؟»
سامان ایستاد. سرش را برگرداند: «چی؟»
پیرمرد به جای خالیِ خورشید در میان مهِ پشت پنجره خیره بود. «شکستن در… دویدن تو راهرو… زنگ زدن. همهش دردسره. آسانسور که کار نمیکنه. راهپلهای هم که نیست. فقط تأخیره، ناامیدیه. فقط کافیه بشینی تا همهاش تموم بشه. چرا اینقدر تقلا میکنی؟».
لیلا قدمی به جلو برداشت. بوی اتاقِ دوم با سوئیت فرق داشت. بوی کهنگی نمیداد؛ برعکس بویی گرم و آشنا داشت. شبیه بوی هوایِ دمکردهٔ زیر پتو در یک صبحِ سرد. صدای بوم بومِ ضعیفی که میشنید، اینجا واضحتر شنیده میشد. با استیصال، دستش را به لبهٔ چارچوب گرفت: «ولی آقا… مگه چندبار میشه رفت ماه عسل؟ کلی برنامهریزی کردیم. پروازمون تأخیر داشت… به زور خودمون رو رسوندیم که از فردا بریم بگردیم…»
پیرمرد برای اولین بار سرش را چرخاند و به چشمهای لیلا زل زد. چشمهایش، خاکستریِ کدر بودند؛ بدون هیچ نوری. برق زندگی سالها پیش در آنها مرده بود. «این همه برنامهریزی برای سفر کردین، آخرش هم اینجا با یکی مثل من گیر افتادین.» پیرمرد پلک زد. بسیار کُند. «این همه برنامه چه فایدهای داشت؟ اونم همهش دنبال برنامهریزی بود.»
لیلا دهان باز کرد تا جواب بدهد، اما کلمهای پیدا نکرد. احساس میکرد هوای گرمِ اتاق دارد مثل یک شربتِ غلیظ توی ریههایش پر میشود. نفسهایش تنگتر و بدنش شلتر شده بود. نگاهش به سامان افتاد. انتظار داشت سامان فریاد بزند، یقهٔ پیرمرد را بگیرد یا دستِ او را بکشد و از اتاق بیرون ببرد. اما سامان هم سر جایش ایستاده بود. شانههای سامان که تا چند لحظه پیش از خشم منقبض بودند، حالا کمی پایین افتاده بودند. چشمهایش به خطوطِ مواج و قرمزِ روی دیوار دوخته شده بود.
«سامان؟» لیلا صدایش کرد.
سامان پلک زد، انگار از یک خوابِ سبک بیدار شده باشد. به خودش که آمد، نگاهی به درِ خروجی انداخت، بعد نگاهی به مبلِ چرمیِ خالیِ کنارِ دستِ پیرمرد. چراغهای راهرو همچنان خاموش بودند. با صدای خشدار و کشداری گفت: «راست میگه… درِ تأسیسات هم قفل بود. الانم که چراغا خاموشن. بذار یکم استراحت کنیم، درست که شد با هم میریم پایین.»
لیلا با وحشت عقب رفت. «چی داری میگی سامان؟ ما اینجا گیر افتادیم! باید بریم بیرون کمک بیاریم!»
سامان قدمی به سمت پیرمرد برداشت. حرکاتش کمی کُندتر از قبل شده بود. «لازم نیست نگران چیزی باشیم لیلا. بگذار یکم استراحت کنم. خستهام… خیلی خستهام. اون از اون پروازِ لعنتی… اینم از این هتل لامصب. اعصابم خورده. میخوام یکم بشینم. بعداً یه فکری به حالش میکنم.»
سامان رفت و روی مبلِ چرمی، درست کنار پیرمرد نشست. هر دو مرد، به مهِ غلیظِ پشت شیشه خیره شده بودند. نورِ قرمزِ اتاق، روی صورتِ هر دوشان سایهای یکشکل انداخته بود.
لیلا احساس کرد دیوارهای اتاق دارند به هم نزدیک میشوند. سرش گیج رفت و برای لحظهای حس کرد که دارد غش میکند. بوم… بوم… صدا تندتر شده بود. چشمش به لیوانهای چای روی میز افتاد. بخارِ چای همچنان به شدت قبل از سطح لیوانها بالا میآمد.
با گریه فریاد زد: «سامان!». دو مرد روی صندلی آرام سرهایشان را برگرداندند و به او زل زدند. آخرین فرصت لیلا بود که بتواند آنها را قانع کند. «یادت رفته چقدر برای همین یه سفر بدبختی کشیدیم؟ تو که الان سرحال بودی. چرا یهویی خودتو انداختی روی مبل»
«اگه میخوای بدون من برو. چراغ رو هم خاموش کن.»
لیلا با شنیدن این حرفِ سامان، قدمی به عقب برداشت. پاهایش میلرزید. «بدون تو برم؟ سامان… ما تازه رسیدیم.»
سامان گردنش را برگرداند به سمت پنجره. چشمهایش را بست. سرش را به پشتیِ مبل تکیه داد و دیگر هیچی نگفت. پیرمرد هم پلکهایش را روی هم گذاشت. صدای بوم… بومِ اتاق حالا آنقدر بلند شده بود که پردهٔ گوش لیلا را میلرزاند. دیوارِ قرمز و مواجِ اتاق، انگار داشت با هر ضربان، یک سانتیمتر جلوتر میآمد تا آنها را برای همیشه در خودش ببلعد. تاریکیِ خفهکننده و گرم، داشت پیروز میشد.
لیلا احساس کرد زانوهایش دارند تا میخورند. دلش میخواست همانجا روی موکتِ نمدار بنشیند، چشمهایش را ببندد و بخوابد. اما درست در همان لحظه که پلکهایش سنگین شد، دستش به جیبِ مانتویش خورد. جسمِ سرد و مستطیلیِ گوشیاش.
لیلا نفس عمیقی کشید. گوشی را بیرون آورد. نورِ سفیدِ صفحه، برای یک ثانیه تاریکیِ وهمآلودِ اتاق قرمز را شکافت. سامان با چشمان بسته، سرش را کمی به سمت نور چرخاند، اما بیدار نشد. لیلا با انگشتِ لرزانش، گالری را باز کرد. آخرین عکس. همان سلفیِ توی آسانسور. چهرهٔ شادِ هر دوشان، با نیشِ باز و انعکاسِ درخشانِ آینه. لیلا قدمی به جلو برداشت. گوشی را با دو دست گرفت و آن را درست جلوی صورتِ سامان نگه داشت. نورِ سفیدِ صفحه، روی پلکهای بستهٔ سامان افتاد.
«سامان… چشماتو باز کن.» صدایش میلرزید اما دیگر از گریه خبری نبود. سامان اخم کرد. سرش را به سمتِ مخالفِ نور چرخاند.
«نگاه کن سامان. این مائیم. من و تو. نیم ساعت پیش.» لیلا صدایش را کمی بالاتر برد تا از پسِ صدای بوم… بومِ دیوارها بربیاید. «یادت میاد تو آسانسور چی گفتی؟ گفتی بدترین اتفاقات هم نمیتونه ماه عسلِ ما رو خراب کنه…» سامان پلکهایش را به سختی از هم فاصله داد. نگاهش مات بود. به صفحهٔ گوشی خیره شد. پیرمرد روی مبل کناری تکانی خورد. با صدایی کشدار و معترض گفت: «بگیرش اونور… نورش چشمم رو میزنه.»
لیلا به حرفهای پیرمرد اهمیتی نداد. نور گوشی را گذاشت روی بیشترین مقدار ممکن. عکسها را ورق زد. عکسِ قبلی؛ سامان در فرودگاه، کلافه از تأخیر، اما با دو لیوان قهوه در دست و لبخندی شیطنتآمیز.
«ببین… یادته رفتی قهوه گرفتی؟ گفتی گور بابای تأخیر؟ گفتی ما که با همیم؟ تو برای این سفر برنامهریزی کردی. تو خواستی که بیایم و از یه هفته قبلش ذوقمرگ بودی.»
سامان به عکس دوم خیره ماند. انگار چیزی تهِ چشمهای کدرش تکان خورد. دستِ راستش که تا آن لحظه بیحرکت روی پایش افتاده بود، کمی بالا آمد. انگشتهایش را باز و بسته کرد.
لیلا ورق زد. عکسِ شبِ عروسی. عکسِ روزِ عقد. با هر عکسی که رد میشد، لیلا بلندتر و محکمتر حرف میزد:
«تو گفتی ازدواج بهترین سرنوشته… تو خواستی از اون تنهاییِ لعنتی دربیای… قول و قراری که به من دادی رو یادت رفته؟ سامان، تو خسته نیستی. تو فقط میترسی. اما من اینجام. پاشو!»
با کلمهٔ «پاشو»، لیلا دستِ آزادش را دراز کرد و دستِ سرد و بیحسِ سامان را محکم گرفت.
«ولش کن.» صدای پیرمرد حالا کمی خشونت گرفته بود. سایهاش روی دیوارِ مواج، بزرگتر شده بود. «میخواد استراحت کنه. دست از سرش بردار.»
سامان به پیرمرد نگاه کرد، بعد به لیلا، و در نهایت به صفحهی روشنِ گوشی که حالا داشت خاموش میشد. لیلا با شستش روی صفحه زد تا روشن بماند. نور، مستقیماً به چشمهای سامان میتابید. نفسِ سامان تند شد. انگار داشت از زیرِ یک خروار خاک بیرون میآمد. سینهاش بالا و پایین رفت و بالاخره، با صدایی که شبیهِ پاره شدنِ یک پارچهٔ کهنه بود، سرفهای کرد.
«لیلا…»
«پاشو سامان!» لیلا دستش را با تمام قدرت کشید.
سامان از روی مبلِ چرمی کنده شد. روی پاهایش تلوتلو خورد. لیلا گوشی را در جیبش انداخت و بازوی او را دورِ گردن خودش انداخت.
اتاق داشت به شدت میلرزید. صدای بوم… بومِ دیوارها حالا شبیهِ کوبیده شدنِ طبلهای جنگی شده بود. بخارِ چای روی میز، مثل گردبادی کوچک دورِ لیوانها میچرخید.
سامان با گیجی به سمت درِ خروجیِ تیره اشاره کرد: «از اون طرف…»
لیلا اما مسیرش را کج کرد. رو به پنجرهٔ قدی. رو به آن حجمِ عظیمِ مه که مثل دیواری بتنی پشت شیشه ایستاده بود. لیلا با شانهاش به دستگیرهٔ درِ بالکن کوبید. درِ شیشهای که انگار به دیوار جوش خورده بود، با صدای خُرد شدن، باز شد.
مهِ غلیظ مثل دهانی بزرگ باز آنها را بلعید. هوای سرد و گزندهٔ کوهستان به صورتشان خورد. بوی نمِ باران، بوی خاک و بوی کاجهای خیس…
لیلا چشمهایش را باز کرد. آنها توی بالکنِ اتاق ۴۱۲ افتاده بودند. بارانِ تندی میبارید و مهِ غلیظ، حالا تبدیل به ابرِ بارانزایی شده بود که داشت از روی کوهها رد میشد.
سامان روی زانوهایش نشست. نفسِ عمیقی کشید و سینهاش را از هوای سرد و تمیز پر کرد. باران روی صورتش میخورد و انگار داشت لایههای کرختی را میشست و میبرد. لیلا بلند شد. به پشت سرش نگاه کرد. درِ شیشهایِ بالکن باز بود. داخل اتاق… روشن بود. نورِ سفید و معمولیِ هتل. کتریِ روی کابینت خاموش بود. دو لیوان چای، کاملاً سرد و تیره روی میز بودند؛ بدون هیچ بخاری. و اتاقِ خوابِ دوم… درش بسته بود.
سامان دستِ خیسش را روی صورت لیلا کشید. دستهایش دیگر نمیلرزید. چشمهایش دوباره مالِ خودش شده بود. با صدایی دورگه گفت: «من… من کجا بودم لیلا؟… داشتم غرق میشدم… تو… تو صدام کردی…»
لیلا خواست بگوید «گذشت»، خواست بگوید «هر چی بود تموم شد»، اما وقتی نفس کشید، عطرِ همیشگیِ سامان را حس نکرد. از لابهلای موهای خیسِ سامان و یقهٔ پیراهنش، بوی ضعیف اما آشنایی به مشامش رسید؛ بوی کهنگیِ یک فرشِ نمدار. لیلا کمی عقب رفت. قطرهٔ بارانی از روی موهای سامان چکید. درست در شقیقهاش، میان موهای کاملاً سیاهِ سامان، یک تارِ مویِ ضخیم و کاملاً سفید روییده بود.
داخل اتاق، عقربههای روی دیوار از روی ساعت ۷ گذشتند و به حرکتشان ادامه داد.