یک دنیا معذرت

نگاهی به کفشش انداخت. دوباره یکی وسط شلوغی اتوبوس لگدش کرده و رویش رد انداخته بود.

زیر لب گفت: «لعنتی.»

خال گوشتی بالای چشم راستش را خاراند؛ عادتی که هر وقت حرصش درمی‌آمد سراغش می‌رفت. کیفش را محکم‌تر گرفت. اتوبوس داشت دور می‌شد. آفتاب داغِ مرداد روی آسفالت می‌تابید و ایستگاه خالی بود. فقط خودش بود و یک نیمکتِ پلاستیکیِ بدون سایه.

نشست لب نیمکت. کفشش را با دستمالی که از کیفش بیرون آورده بود مالید. فایده‌ای نداشت. ردش مانده بود.

صدایی از کنارش شنید: «ببخشید.»

مرد سرش را بلند کرد. یک نفر سمت راستش بود. متوجه قدم‌هایش نشده بود. قدِ بلند. عینکِ مستطیلی. ته‌ریشِ تیره‌ای که شاید سه‌روزه بود. لباسش یادش نماند.

مرد گفت: «بله؟»

غریبه نگاهش رفت روی کفش. بعد برگشت بالا. دوباره روی کفش.

«بابت کفشت متأسفم. کار من بود. توی اتوبوس.»

مرد ابروهایش را بالا برد. «شما؟»

«آره. سوار شدم و بدجوری هم کفشت رو لگد کردم. متوجه شدما. ولی… نتونستم زودتر بیام عذرخواهی کنم.»

مرد سری تکان داد. نگاهی به کفشش انداخت و بعد به غریبه. «ایرادی نداره. پیش میاد.»

ولی غریبه انگار ایراد داشت. نرفت. همان‌جا ایستاد. دست‌هایش را کرد توی جیبش و گفت: «بار اولم نیست.»

مرد گفت: «چی؟»

«بار اولم نیست. چند ماه پیش هم… تو همین ایستگاه. یادته؟ همون موقع هم باز کفشت رو لگد کردم.»

«مگه میشه؟ چطوری یادته؟»

«از روی خال بالای چشمت». با انگشتش بالای چشم خودش را نشان داد. «اون روز معلوم بود جلسه داری. کت‌شلوار شیک پوشیده بودی. ولی من زدم کفشت رو کثیف کردم.»

مرد دست از مالیدن کفشش برداشت.

بله. چند ماه پیش. یادش آمد. پیاده که شد، نگاه کرد و دید نوکِ کفشش خاکی شده. آن موقع هم لکهٔ لعنتی پاک نمی‌شد و کسی از همکاران کفشی سایز پایش نداشت. جلسهٔ ارزیابی بود و باید جلوی همه صحبت می‌کرد. وسط ارائه مدیر پروژه نگاهی به پایین انداخت و سری تکان داد. ولی جلوی همه چیزی نگفت، بعدش توی راهرو دستش را گذاشت روی شانهٔ مرد، با پوزخندی آهسته گفت: «دفعهٔ بعد یه ذره به خودت برس.» و لبخند زد. از آن لبخندهایی که آدم ترجیح می‌دهد به‌جایش فحش بشنود.

آن روز مرد سرش را پایین انداخت و رفت. حرفی نزد. توضیحی نداد. توی پارکینگ کیفش را پرت کرد روی صندلی ماشین. بعد نشست. دست‌هایش می‌لرزید. چند دقیقه همان‌جا ماند تا دست‌هایش آرام شد. بعد خال بالای چشمش را خاراند و ماشین را روشن کرد.

غریبه گفت: «می‌دونم اون جلسه چقدر مهم بود. متأسفم.»

مرد یک لحظه خواست بپرسد که «از کجا فهمیدی؟»، ولی نپرسید. غریبه آدم عجیبی بود؛ از آن آدم‌هایی که بیش از حد حرف می‌زنند و بیش از حد ناراحت‌اند. مرد فکر کرد شاید آدمِ مذهبی‌ای است، از آن‌هایی که اگر مورچه را له کنند، تا چند روز وجدانشان اجازهٔ خوابیدن بهشان نمی‌دهد.

مرد گفت: «اشکال نداره. واقعاً می‌گم. اتوبوسه دیگه. حالا یه روزم من پای یکی دیگه رو لگد می‌کنم.»

غریبه سرش را تکان داد. یک جور خاص نگاهش کرد؛ طوری که انگار می‌خواست چیز دیگری هم بگوید. بعد گفت: «بابت اون خال هم متأسفم.»

مرد دستش را از روی خالش برداشت. «چی؟»

«هیچی. ببخشید. خداحافظ.»

و رفت.

مرد نشست روی نیمکت و نگاهش کرد که دور شد. آدم عجیبی بود. ولی بالاخره آمده بود عذرخواهی کرده بود. چند نفر این کار را می‌کنند؟ مرد شانه‌هایش را بالا انداخت و بلند شد. پا تند کرد که به اتوبوس بعدی برسد.

آن شب، وقتی به خانه رسید، آروین دوید بغلش و مرد بلندش کرد. زنش از آشپزخانه پرسید: «امروزت چطور بود؟»

مرد آروین را گذاشت زمین. کفش‌هایش را درآورد و رد رویشان را دید.

«هیچی. خوبم.»


درخواست مرخصی را سه هفته پیش داده بود. سه هفتهٔ تمام. آروین مهد نمی‌رفت و زنش بیست بار گفته بود که تنها از پسش برنمی‌آید. مرد فرم را پر کرده بود، تاریخ گذاشته بود و برده بود منابع انسانی. خانم فرهادی فرم را نگاه کرده بود و بعد از هر بار پیگیری می‌گفت: «ببینم چی می‌شه.»

جواب آمد. رد شد. دلیل: «با توجه به حجم کاری فعلیِ واحد، امکان تأیید مرخصی در بازهٔ درخواستی وجود ندارد.»

مرد ایمیل را خواند. بست. انگشت‌هایش را مشت کرد. دوباره باز کرد. دوباره خواند. بعد لپ‌تاپ را بست و رفت که ناهار بخورد.

آن شب وقتی به زنش گفت، ساکت شد. بعد گفت: «یعنی چی رد شد؟»

مرد گفت: «رد شد دیگه.»

«اعتراض کن.»

«به کی؟»

«نمی‌دونم. به یکی. به مدیرت. به کسی.»

مرد هیچی نگفت.

زنش نگاهش کرد. از آن نگاه‌هایی که آدم ترجیح می‌دهد به‌جایش فحش بشنود. بعد رفت توی اتاق و در را بست.

آن شب حرف نزدند. صبح هم حرف نزدند. مرد رفت سر کار.

ظهر رفت کافهٔ طبقهٔ پایین. امروز از خانه غذا نیاورده بود. نشست گوشهٔ سالن و یک ساندویچ سفارش داد. کافه شلوغ نبود. چند نفر از واحد مالی دور یک میز نشسته بودند و بلند بلند می‌خندیدند. گارسون ساندویچش را آورد. گازی به آن زد و سعی کرد به صدایشان فکر نکند.

همان‌وقت بود که دوباره دیدش.

غریبه دو میز آن‌طرف‌تر نشسته بود. روبه‌رویش زنی بود. مرد اول غریبه را نشناخت؛ فقط دید مردی با زنی حرف می‌زند و زن آرام آرام دارد گریه می‌کند. غریبه دست زن را گرفته بود و سرش را خم کرده بود سمتش. چیزی می‌گفت که مرد نمی‌شنید. زن سرش را بالا آورد و چیزی گفت. غریبه سرش را تکان داد. دوباره دست زن را فشار داد. زن خندید؛ از آن خنده‌های خیس که از لای اشک بیرون می‌آید.

غریبه سرش را برگرداند. مرد را دید. چند ثانیه نگاهش ماند. بعد بلند شد و آمد سمت میز مرد.

تازه آن‌وقت بود که مرد شناختش. این دفعه عینک نداشت. ته‌ریشش را هم زده بود. مرد یک لحظه فکر کرد شاید اشتباه می‌کند، ولی غریبه با همان لحن آمد و نشست روبه‌رویش.

«سلام.»

مرد ساندویچش را گذاشت روی میز. «سلام. شما… اینجا کار می‌کنید؟»

«نه.» نگاه غریبه رفت روی ساندویچ و بعد برگشت. «بابت مرخصیت متأسفم. می‌دونم چقدر بهش نیاز داشتی.»

مرد غذایش را قورت داد. «ببخشید… شما از کجا…»

«اسمم مهرداده. اومده بودم پیش آقای صفایی. واحد اداری. صحبت مرخصی‌ها شد و اسمت اومد وسط.»

مرد لحظه‌ای ساکت شد. صفایی؟ توی واحد اداری صفایی بود. این را می‌دانست. ولی…

مهرداد انگار متوجه مکث مرد شد. ادامه داد: «تازه کجاشو دیدی. اون روز که با دقت دیدمت یادم اومد که من تو رو قبلاً هم می‌شناختم. قبل از اتوبوس. محلهٔ حکیم‌آباد. یادته؟ من بچهٔ کوچهٔ بالایی‌تون بودم.»

مرد خال بالای چشمش را خاراند. «کوچهٔ بالایی؟»

«آره. دقیقاً پشت خونهٔ شما.» مهرداد مکث کرد. صدایش عوض شد. آهسته‌تر شد. «این رو هم یادم اومد. خیلی خیلی بابت اون روز تو حیاط خونه‌تون متأسفم. پفک نباید اونقدر درد می‌کشید.»

مرد دستش از روی خالش پایین آمد. حرفی نزد. نمی‌دانست چه بگوید. چشم‌هایش به جلو خیره ماند. فکرش رفت به دوران کودکی. به حیاط خانه. به پفک. نُه ساله بود. بچه‌گربهٔ نارنجی که زیر درخت پیدایش کرده بود. همان‌موقع به شوخی گفت که رنگ پفک است و همین اسم رویش ماند. یک هفته بهش غذا داده بود. یک صبح رفت حیاط و دیدش که کنار دیوار دراز کشیده و تکان نمی‌خورد. بهش دست زد ولی تکان نمی‌خورد. تکانش داد اما بدنش مثل یک کیسهٔ آب هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. بلندش نکرد. فقط نشست کنارش و نگاهش کرد.

مرد این خاطره را برای هیچ‌کس تعریف نکرده بود. حتی برای زنش.

«من…» مرد آب دهانش را قورت داد. «شما چطور…»

مهرداد بلند شد. لبخندی زد؛ ولی لبخندش هم مثل چشم‌هایش غمگین بود. گفت: «بعضی آدم‌ها لایقِ دردی که می‌کشن نیستن. می‌دونم ناراحتی من مشکلی رو حل نمی‌کنه. ولی متأسفم و امیدوارم که من رو ببخشی.»

مرد هم بلند شد. خودش نفهمید چرا. شاید می‌خواست چیزی بگوید. شاید می‌خواست دنبالش برود. ولی فقط ایستاد. مهرداد از کافه بیرون رفت. مرد همان‌جا ایستاده ماند. ساندویچش نصفه روی میز بود.

عصر، مرد رفت سراغ واحد اداری. از خانمی که آنجا بود پرسید: «مهرداد… کسی با این اسم اینجا کار می‌کنه؟»

خانم فکر کرد. لیست را نگاه کرد. «نه. مهرداد نداریم.»

مرد گفت: «ممنون.»

برگشت سر میزش. فکر کرد. صفایی را هم می‌شناخت… یعنی اسمش را شنیده بود. ولی اتفاقی رفته رفیقش را دیده و بحث مرخصی‌ها باز شده؟ کوچهٔ بالایی؟ آنجا خانه‌ای بود اصلاً؟ مرد سعی کرد یادش بیاید. کوچه بالایی؟ ساختمان بود یا انباری یا زمین بایر؟ یادش نمی‌آمد.

آن شب زنش هنوز قهر بود. مرد آروین را خواباند. ظرف‌ها را شست. رفت نشست روی مبل. تلویزیون را روشن نکرد. دستش را روی زانوهایش گذاشت. کمی به شانه‌هایش استراحت داد و فقط نشست.


ساعت سه و بیست دقیقهٔ شب بود.

موبایلش زنگ خورد. شمارهٔ ناشناس. مرد اول فکر کرد اشتباهی است. بعد با چشم‌های نیمه‌باز جواب داد.

«الو؟»

صدای مهرداد بود. همان صدا. آرام و غمگین.

«بابت سوختگیِ دست متأسفم. دردش تا چند روز اذیت می‌کنه ولی خوب می‌شه. منو ببخش.»

مرد از جا نیم‌خیز شد. «چی؟ دستِ کی؟»

«ببخشید. ببخشید که زنگ زدم.»

«تو شمارهٔ منو از کجا آوردی؟»

«متأسفم.»

مرد نشست لب تخت. خواب از سرش پریده بود. «گوش کن. من نمی‌دونم تو کی هستی یا چی می‌خوای. ولی ساعت سه نصفه‌شبه و زنگ زدی به من که…»

«دردش خوب می‌شه. قول می‌دم.»

مرد فحش داد و قطع کرد. گوشی را پرت کرد آن‌طرف تخت. دراز کشید. قلبش تند می‌زد. نفسش را بیرون داد. یک بار. دو بار. بعد آرام شد. به سقف نگاه کرد. سوختگی؟ دستش که نسوخته بود. چرا باید ساعت سهٔ نصفه‌شب بابت سوختگی عذرخواهی کند؟

برگشت توی تخت. زنش آن‌طرف تخت بود و بهش پشت کرده بود. خوابش نمی‌برد.

«کوچهٔ بالایی». فکر کرد. کوچهٔ بالایی خانهٔ قدیمی‌شان. محلهٔ حکیم‌آباد. خیابان نیلوفر. کوچهٔ بالایی… پارکینگ بود؟ خانه بود؟ یادش نمی‌آمد. شاید خانه بود. شاید هم نبود.

ساعت چهار شماره را ذخیره کرد.

صبح بیدار شد. آروین را در خواب بوسید. سر کار رفت. ناهار خورد. برگشت. هیچ اتفاقی نیفتاد. شب فکر کرد مهرداد آدم عجیبی بوده و تمام.

صبح بعد، رفت آشپزخانه. کتری را گذاشت روی گاز. آروین بیدار شد و آمد آشپزخانه. صندلی‌اش را کشید کنار اوپن و نشست.

مرد فنجان را برداشت. داشت قهوه می‌ریخت. فکرش جای دیگری بود. فکرش پیش صدای غریبه بود. «بابت سوختگی دست.» نه دستت. دست. دستِ کی؟ مرد فنجان را کج گرفت. نفهمید چطور شد. دستهٔ قهوه‌جوش لغزید و قهوهٔ داغ ریخت. یک‌دفعه ریخت، هم روی دست خودش و هم روی دست آروین که لبهٔ اوپن بود.

آروین جیغ زد.

مرد قهوه‌جوش را رها کرد. قهوه‌جوش خورد به کف آشپزخانه. مرد خشکش زد. یک ثانیه. شاید دو ثانیه. دست خودش می‌سوخت ولی حسش نمی‌کرد. فقط انگشت‌های سرخ آروین را دید. بعد بدنش حرکت کرد. بچه گریه می‌کرد.

مرد بچه را بغل کرد. بردش سمت سینک. آب سرد را باز کرد و دست آروین را گرفت زیرش. سردی آب را روی دست سوختهٔ خودش هم حس کرد. آروین هق‌هق می‌کرد. مرد با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد گفت: «چیزی نیست. چیزی نیست. الان خوب می‌شه.»

زنش آمد. «چی شد؟» آروین را از بغلش گرفت. مرد یک لحظه ایستاد. بعد آرام دست خودش را گرفت زیر آب. پوست دستش قرمز شده بود و می‌سوخت.

زنش آروین را بغل کرد و برد. از چارچوب در برگشت. نگاهش رفت روی دست مرد. آمد جلو. دست مرد را گرفت و آرام گذاشت زیر آب. چیزی نگفت. فقط دستش را نگه داشت.

بعد آروین از اتاق گریه‌اش بلند شد. زن دست مرد را ول کرد و رفت.

مرد به جای خالی دستش زیر آب نگاه کرد.

زنش از اتاق گفت: «خوبی؟»

مرد گفت: «نه.»

«چی شده؟»

«هیچی. فقط… نه.»

آب سرد روی دستش می‌ریخت. خیره شد به دستش، به سرخی پوست.

بعد از ظهر، وقتی آروین خوابید، مرد گوشی‌اش را برداشت. شماره را پیدا کرد. زنگ زد.

بوق خورد. یک بار. دو بار. بعد صدای خانمِ اپراتور آمد:

«دستگاه مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد.»

مرد گوشی را پایین آورد. به صفحه نگاه کرد. دوباره زنگ زد. همان صدا.

گوشی را گذاشت روی میز.


پنج روز گذشت. مهرداد پیدایش نشد. مرد هر روز یک بار به آن شماره زنگ زد. هر بار همان جواب را شنید. دستگاه مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد.

دستِ آروین خوب شد. یک لکهٔ صورتی ماند که روز به‌روز کمرنگ‌تر می‌شد. مرد هر شب که آروین را می‌خواباند، دستش را نگاه می‌کرد.

با زنش هم آشتی کردند. یعنی آشتی که نکردند. ولی وقتی قهر می‌کنی و بعدش حرف می‌زنی و همه‌چیز به روال عادی برمی‌گردد اسمش همه‌چیز هست جز آشتی. زنش پرسید قهوه چطور ریخت. مرد گفت حواسم نبود. زنش گفت حواست کجا بود. مرد گفت هیچ‌جا.

جمعه بود. مرد از بیرون برگشت. کلید انداخت و در را باز کرد. زنش و آروین خانه نبودند. خانهٔ مادربزرگ آروین بودند.

خانه ساکت بود.

مرد کفش‌هایش را درآورد. رفت داخل. همه‌چیز سر جایش بود. آشپزخانه تمیز بود. اتاق آروین مرتب بود.

رفت سمت مبل که بنشیند. روی مبل یک پاکت بود.

مرد ایستاد. به پاکت نگاه کرد. سرش را برگرداند و به در نگاه کرد. در قفل بود. خودش کلید انداخته بود. دوباره به پاکت نگاه کرد.

نشست لب مبل. پاکت را برداشت. دست‌خطی رویش نبود. بازش کرد. یک کاغذ تا‌شده بود. بازش کرد و خواند.


بابت کفش. بابت مرخصی. بابت دست آروین. بابت پفک.

بابت خال بالای چشمت.

بابت زمانی که آرزوی مرگ کردی.

بابت همه‌چیز.

من دیگه نباید اینجا باشم.

بیشتر از این مزاحمت نمی‌شم. بهت افتخار می‌کنم.

یک دنیا معذرت.


مرد کاغذ را خواند. آرام خواند. بعد دوباره خواند. بعد نشست و کاغذ را روی زانویش گذاشت.

مدتی ساکت ماند. به اتاقِ خالیِ آروین نگاه کرد. به آشپزخانه. به قفلِ در.

کاغذ را تا کرد. گذاشت توی جیبش.


روزها گذشت. مهرداد پیدایش نشد. مرد دیگر به آن شماره زنگ نزد. یعنی زد. هر روز چند بار هم زنگ زد؛ ولی هر بار همان صدای اپراتور بود و بعدش دیگر نزد.

یک روز صبح، سر ایستگاه اتوبوس منتظر بود. اتوبوسش داشت می‌آمد. چند نفری ایستاده بودند. مرد بین آدم‌ها نگاه کرد. مردی با عینک رد شد. مرد چند ثانیه‌ای به صورتش زل زد. نه… این نبود. یا بود؟ عینک داشت؟ ته‌ریش داشت؟ نداشت؟ صورتش چطور بود؟

یادش نمی‌آمد.

سوار اتوبوس شد. نشست کنار پنجره. ایستگاه از پنجره دور شد.

عصر برگشت خانه. آروین دوید بغلش. مرد بلندش کرد. دستِ بچه خوب شده بود. فقط یک لکهٔ کمرنگ مانده بود که اگر نمی‌دانستی از قبل آنجا بوده، دیگر آن را نمی‌دیدی.

مرد آروین را گذاشت زمین. کیفش را گذاشت کنار در. نگاهش افتاد به کفش‌هایش. ردِ قدیمی هنوز رویشان بود.

خم شد. دستمال را از کیفش درآورد. کفشش را مالید. فایده‌ای نداشت. ردش هنوز مانده بود. ولی مالید.

شب، وقتی آروین خوابید، مرد نشست روی مبل. کاغذ توی جیبش بود. زنش آمد نشست کنارش.

مرد کاغذ را درآورد و داد دستش.

زنش خواند. بعد نگاهش کرد. «این چیه؟»

مرد گفت: «نمی‌دونم.»