دو

صدای بوق ممتد از پشت سرش آمد. بعد صدای جیغ لاستیک. پژوی نقره‌ای از سمت چپش رد شد. آن‌قدر نزدیک که بند کیف روی صندلی شاگرد از لرزش هوا تکان خورد. زن پایش را روی ترمز کوبید. بدنش به جلو پرت شد و کمربند سینه‌اش را فشار داد. از آینه دید که پژو لای ماشین‌ها پیچید و رفت. سپر عقبش از یک طرف تو رفته بود.

صدای خفه‌ای از پشت سرش آمد. صدای چیزی که سُر می‌خورد و محکم می‌خورد به چیز دیگری.

سرش را که برگرداند، جعبهٔ کیک کج شده بود. سمت چپش به صندلی عقب فشار آمده بود و درِ جعبه از یک طرف باز شده بود. خامهٔ سفید از لبهٔ مقوا زده بود بیرون و روی روکش صندلی لکهٔ شیری‌رنگی درست کرده بود. بوی وانیل و خامه و مقوای خیس قاطی شده بود.

اگر صبح آن روز، بالشتکِ سمت چپ را فقط چند بند انگشت جلوتر گذاشته بود، جعبه جا داشت و این اتفاق نمی‌افتاد.

زن کمربندش را باز کرد. خم شد و به هر زحمتی بود از لای دو صندلی دستش را برد عقب. جعبه را صاف کرد. درش را بست. لکه را با انگشت پاک کرد ولی فقط پهن‌تر شد. دستمال نداشت. انگشتش را به گوشهٔ شلوارش مالید و زیر لب چیزی گفت.

دوباره نشست پشت فرمان. نفسش را بیرون داد. دست‌هایش می‌لرزید. چراغ جلویی سبز شده بود و ماشین پشتی بوق زد. زن دنده را عوض کرد و راه افتاد.

کیک سفارش سحر بود. سحر خودش گفته بود تزئینش مهم‌ترین چیز است. آخرین پیامش را صبح فرستاده بود: «مامان این‌دفعه فقط سالم برسونش.» نه سلام، نه تشکر. فقط همان یک جمله. زن هم قول داده بود. صبح زود صندلی عقب را دستمال کشیده بود و دو تا بالش گذاشته بود دو طرف جعبه که تکان نخورد. فایده نداشت. یک آدم بی‌ملاحظه با سرعت رد شده بود و حالا یک طرف کیکِ بله‌برونِ دخترش له شده بود.

دور زد و برگشت. جلوی قنادی که جعبه را ازش گرفته بود نگه داشت. پیاده شد. جعبه را با دو دست بلند کرد و برد داخل. پسری پشت پیشخوان ایستاده بود. همان پسری که چند دقیقه قبل جعبه را تحویلش داده بود. نگاهش به جعبه افتاد و بعد به صورت زن.

زن جعبه را گذاشت روی پیشخوان. درش را باز کرد.

«این شکلی تحویلم دادید.»

پسر نگاهی به کیک انداخت. خامهٔ سمت چپ فرو رفته بود و گل‌های فوندانتی که روی طبقهٔ بالا بودند از یک طرف کج شده بودند.

«خانم، این وقتی از اینجا رفت سالم بود. خودتون امضا کردید.»

«سالم نبوده. من وقتی تحویل گرفتم دقت نکردم، ولی معلومه فوندانت‌ها از اول شل بودند.»

پسر گفت: «خانم من تحویلتون دادم چک کردید. دوربین هم داریم.»

زن به دست‌های پسر نگاه کرد. نوک انگشت‌هایش خامه‌ای بود. یک لحظه خواست درِ جعبه را ببندد و بگوید ولش کن. اما صورت سحر آمد جلوی چشمش.

صدایش را بالا نبرد، ولی لحنش سرد و محکم شد.

«ببین پسرجان. من مشتری ثابت این مغازه‌ام. ده ساله از همین‌جا سفارش می‌دم. کیکِ عروسیِ پسرم رو هم از اینجا گرفتم. حالا تو می‌خوای بگی من دارم دروغ می‌گم؟ یا درستش می‌کنید، یا با صاحب مغازه حرف می‌زنم.»

پسر ساکت شد. لب‌هایش را روی هم فشار داد. نگاهش رفت روی کیک و بعد روی صورت زن. جعبه را برداشت و برد پشت. ده دقیقه بعد آوردش. خامه را صاف کرده بود ولی گل‌های فوندانت از یک طرف هنوز کج بودند. انگار فقط با انگشت سرِ جایشان هل‌شان داده باشد.

زن نگاهی به کیک انداخت: «هنوز کجه.»

پسر گفت: «خانم من شیرینی‌پزم. کارِ فوندانت با خودِ استادکاره و ایشون فردا میاد. من بیشتر از این نمی‌تونم کاری کنم.»

زن جعبه را بست. گفت: «باشه.» و بردش بیرون.

توی ماشین نشست و جعبه را دوباره روی بالش‌ها جا داد. این بار حواسش بود که بالشتک سمت چپ سر جایش باشد. دست‌هایش را گذاشت روی فرمان. چند ثانیه همان‌طور ماند. فکش سفت شده بود.

سه

پسر درِ شیشه‌ای مغازه را بست. رفت پشت پیشخوان. به جای خالی جعبهٔ کیک روی میز استیل نگاه کرد.

پارچهٔ نمداری را برداشت و کشید روی میز. محکم کشید. روی لکه‌های آرد و پودر قند. لکه‌ها پاک شدند ولی باز هم پارچه را کشید. حقوقش به خاطر همان کیک کم می‌شد. صاحب‌کارش حرف او را باور می‌کرد یا حرف مشتری ده‌ساله را؟

سینیِ سفارش‌های میزهای بیرون را برداشت. دو لیوان بزرگ آب‌پرتقال و یک فنجان اسپرسو. طبق عادت دستگیرهٔ در را با آرنج هل داد پایین و رفت بیرون. آفتاب زد توی چشمش. سینی را محکم‌تر گرفت. اگر کیک را به حساب خودش رد می‌کردند، حقوقش دویست‌هزار تومن کم می‌شد. دویست‌هزار تومنی که قسط عقب‌افتادهٔ مادرش بود. داشت توی سرش حساب می‌کرد که اگر ناهار نخورد و دوشیفت بماند شاید جبران شود. شاید.

پشت میز اول، دختری جوان نشسته بود. برای اینکه پاهایش را زیر میز دراز کند، صندلی‌اش را فقط چند بند انگشت به عقب هل داده بود و پایهٔ فلزی از لبهٔ میز بیرون زده بود. پای پسر دقیقاً به همان چند بند انگشت گیر کرد.

سینی کج شد. لیوان‌ها سُر خوردند. صدای شکستن شیشه آمد. مایع زرد و قهوه‌ای پاشید روی دو میزی که کنار هم بودند.

آب‌پرتقال ریخته بود روی جزوه‌های بازِ دختر. کاغذها خیس شدند و خطوط آبی‌رنگ در نارنجیِ صفحه پخش شدند. پشت میز دوم، مردی با کت‌وشلوار طوسی نشسته بود. اسپرسو پاشید روی آستین پیراهن سفید و لبهٔ لپ‌تاپ نقره‌ای‌اش.

پسر سینی خالی را آورد پایین. صدایش می‌لرزید. «وای… ببخشید… پام گیر کرد…»

دختر نگاهی به جزوه‌هایش انداخت. دو ماه کار بود. چند ثانیه ساکت ماند. بعد نگاهی به صورت رنگ‌پریده و دست‌های لرزان پسر کرد. نفسی کشید. دستمال کاغذی از روی میز برداشت و آرام گذاشت روی کاغذها. «فدای سرت. چیزی نشد.»

پسر خواست تشکر کند ولی صدای مرد از میز کناری بلند شد.

«چی‌چی رو چیزی نشد؟ کوری مگه؟»

مرد بلند شده بود. با دستمال کاغذی داشت روی آستین پیراهنش می‌کشید. لکهٔ قهوه‌ای روی پارچهٔ سفید پهن‌تر می‌شد.

«آقا ببخشید… الان براتون…»

مرد دستمال را مچاله کرد و کوبید روی میز. «می‌فهمی پول این پیرهن چقدره؟ شعور راه رفتن نداری سینی دستت نگیر!»

چند نفر از میزهای دیگر برگشتند. پسر سرش را پایین انداخت. خم شد سمت شیشه‌ها تا کسی صورتش را نبیند. چیزی نگفت.

دختر گفت: «آقا عمدی نبود. پاش گیر کرده.»

مرد حتی نگاهش نکرد. لپ‌تاپش را بست، چپاند توی کیفش و با قدم‌های محکم از کافه دور شد.

چهار

مرد درِ ماشین را محکم بست. استارت زد. کولر را روشن کرد و دریچه را داد سمت خودش. نگاهی به آستین پیراهنش انداخت. لکهٔ قهوه‌ای هنوز نم‌دار بود.

یک ربع دیگر با مدیرعامل جلسه داشت. نمی‌توانست با این وضع برود. باید می‌رفت خانه لباس عوض می‌کرد و این یعنی حداقل چهل دقیقه تأخیر. می‌شد سومین بار در دو ماه. همه‌چیز خراب شده بود.

گوشی‌اش زنگ خورد. نگاه کرد. پیش‌شمارهٔ بیمارستان بود.

«بله؟»

صدای زنی آمد. تند حرف می‌زد. «آقای مهندس؟ پذیرش اورژانسم. سیستمِ بیمهٔ تکمیلی از صبح قطعه. یه بیمار اورژانسی دارم، کد تأیید می‌خوام بفرستمش اتاق عمل.»

مرد انگشتش را روی لکهٔ آستین کشید. «سیستم قطعه به من ربطی نداره. فرم کاغذی بفرستید.»

«آقا اورژانسیه. بارداره. خونریزی داره. تا فرم بیاد اونجا…»

«خانم من الان جلسه دارم. فرم بفرستید از طریق اداری.»

«یه کد بده من ثبتش می‌کنم. جون بچه…»

مرد از شیشهٔ ماشین به کافه نگاه کرد. پسرک داشت با تی زمین را تمیز می‌کرد. همه می‌خواستند بی‌خیال قانون شوند و انتظار داشتند بقیه هم راه بیایند.

«بدون مدارکِ کامل هیچ کدی نمی‌دم. خداحافظ.»

«آقا…»

گوشی را قطع کرد. پرت کرد روی صندلی شاگرد. ماشین را در دنده گذاشت و پایش را روی گاز فشار داد.

یک

زن گوشی را انداخت روی دستگاه. خیره ماند به صفحهٔ تاریک مانیتور.

رئیس اورژانس صبح گفته بود: «بدون سیستم، پذیرش نمی‌کنی. مسئولیتش پای خودته. یه بار دیگه بدون تأیید بیمه کسی رو بفرستی بالا، حکم اخراجت رو می‌ذارم رو میزت.» ماه پیش همین کار را کرده بود. برای پیرمردی که سکته کرده بود و دفترچه نداشت. بعدش دو روز بازخواست و یک توبیخ کتبی. پیرمرد مرخص شده بود و حتی سراغ زن را نگرفته بود که از او تشکر کند.

آن طرفِ کانتر، مردی با کاپشن چرمیِ رنگ‌ورو‌رفته مشتش را روی پیشخوان کوبید: «خانم! نیم ساعته می‌گم سرمِ بابام تموم شده! چرا کسی نمیاد؟»

زن فقط با تهِ خودکار به انتهای سالن اشاره کرد: «برو ایستگاه پرستاری. من کارم پذیرشه.»

مرد دشنامی داد و رفت. بوی تند وایتکس و الکل در سالن می‌پیچید. صف جلوِ کانتر عوض می‌شد ولی کوتاه‌تر نمی‌شد. از اول شیفت تا الان سه نفری سرش داد زده بودند. مرد بیمه‌ای هم که تازه تلفن را رویش قطع کرده بود.

صدای کشیده شدنِ ترمز از بیرون آمد.

زن سرش را بلند کرد. از پشت شیشه‌های بزرگِ اورژانس، ماشینی را دید که درست جلوی ورودیِ آمبولانس‌ها ایستاد. خطِ ترمزِ سیاهی روی آسفالت ماند. پژوی نقره‌ای بود. سپر عقبش از یک طرف تو رفته بود.

درِ راننده باز شد. مردی پرید بیرون. پیراهنش چروک بود و صورتش خیس عرق. دوید سمت درهای اتوماتیک. درها باز شدند. آمد سمت پذیرش. دست‌هایش را گذاشت روی پیشخوان. چشم‌هایش قرمز بود.

«خانم… توروخدا… زنم… بچه داره به دنیا میاد. خونریزی داره.»

زن به پیراهن چروکش نگاه کرد. به ماشینی که کج جلوی ورودی ایستاده بود و راه آمبولانس را بسته بود. اگر چند بند انگشت آن‌ورتر پارک می‌کرد، راه باز می‌شد.

«اول ماشینت رو از جلوی ورودی بردار آقا. اینجا پارک ممنوعه.»

مرد با ناباوری نگاهش کرد. «چی می‌گی؟ زنم تو ماشینه!»

«برانکارد بدون تشکیل پرونده نمی‌دیم. کارت ملی و دفترچه بیمه‌ش رو بده.»

مرد دست کرد توی جیبش. خالی بود. دسته‌کلیدش را درآورد و گذاشت روی کانتر. جیب شلوارش را گشت. «کیفم… خونه جا مونده. بعداً میارم. فقط الان…»

«سیستم بیمه هم قطعه. بدون دفترچه باید بری صندوق ودیعه بذاری.»

مرد دو دستی کوبید روی شیشه. «بابا میگم کیفم همرام نیست! یه ساعت طول می‌کشه تو این ترافیک برم و برگردم!»

زن مستقیم به چشم‌های مرد نگاه کرد. با همان چشم‌هایی که خستگی و تحقیرِ کل روز در آن‌ها رسوب کرده بود. لحنش را شنید که از دهانش بیرون آمد، بدون اینکه خودش تصمیمش را گرفته باشد. انگار جملهٔ کسِ دیگری بود که از گلویش رد می‌شد.

«تا فیش صندوق رو نیاری نمی‌تونم کاری کنم.»

مرد دهانش باز ماند. یک قدم رفت عقب. زن نگاهش را از او گرفت. موس را تکان داد تا صفحهٔ مانیتور روشن شود. روشن نشد. دکمهٔ میکروفون را فشار داد و صدایش در سالن پیچید: «بیمارِ بعدی…»

مرد چرخید سمت درِ شیشه‌ای. نگاهش به پژوی نقره‌ای‌اش افتاد که کج ایستاده بود. شیشهٔ عقب از نفس‌های کسی بخار گرفته بود. از لای شیشهٔ نیمه‌باز صدای ناله‌ای آمد. یک کف دست از داخل روی شیشه نشست، لغزید و محو شد. پشت پژو، چراغ قرمز و آبیِ آمبولانسی که راهش بسته بود روی سپرِ فرورفته روشن و خاموش می‌شد.